فروع اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت

 

1.      وجود در تمام حمل های ماهوی حیثیت تقییدیه است.

 

چون ماهیت فی حد نفسها معدوم است؛ وعدم مالک و واجد چیزی نیست؛ وماهیت تنها به واسطه وجود است که تحقق می یابد و موجود میشود؛ ومعنای حمل در واقع اتصاف موضوع به محمول است و به معنای واجد شدن موضوع نسبت به محمول. در نتیجه هر چیزی که بر ماهیت حمل میشود و ماهیت بدان متصف میگردد به واسطه وجود است. (اعم از لوازم ذات، لازم وجود ذهنی، لازم وجود خارجی، واعراض مفارق)

 

نکته: قاعدة فوق اختصاص به محمول هایی دارد که امور ثبوتی هستند؛ چرا که در مورد امور سلبی نیازی به وجود ماهیت نیست.

 

2.      وجود به هیچ یک از احکام ماهیت[1] متصف نمی شود.

 

نتیجه میگیریم که وجود مساوق با شخصیت است.( زیرا شخصیت جز این نیست که شیء قابل انطباق بر چیزی نباشد) و وجود مثل ندارد.( زیرا مثلیت از صفات ماهیت است. مثلین عبارتند از دو فرد یک ماهیت نوعیه. و فرد، ماهیت مشروط به خصوصیات یکی از مصادیق آن ماهیت است.)و وجود ضد ندارد. (ضدین دو امر وجودی هستند که به طور پیاپی عارض بر یک موضوع میشوند و مندرج در یک جنس قریب اند و میانشان نهایت بُعد و تخالف است؛ در حالی که وجود اساساً موضوع ندارد.)

 

3.      وجود جزء چیزی نیست. و وجود جزء ندارد. (ثابت میگردد که وجود بسیط است.-بساطت همان جزء نداشتن و مرکب نبودن است-)

 

4.      صفات وجود بیرون از ذات وجود نیستند. (بیرون از وجود پوچ و باطل است.)

 

5.      اتصاف موجودات خارجی به وجود بر دو قسم است: اتصاف بالذات و اتصاف بالعرض.

 

موجود از نحوة اتصافش به وجود، به دو قسم تقسیم می شود: موجودی که اتصافش به وجود بالذات است و موجودی که اتصافش به وجود بالعرض است.

 

6.      عروض وجود بر ماهیت.

 

وجود امری زائد و عارض بر ماهیت می باشد. بدین معنا که عقل میتواند ماهیت را از وجود جدا سازد و آن را به تنهایی وبدون لحاظ وجودش تعقّل نماید.

 

دلائل بر مطلب: وجود را میتوان از ماهیت سلب نمود./ اتصاف ماهیت به وجود وحمل وجود بر ماهیت نیازمند دلیل است./ ماهیت ذاتا ممکن است ونسبتش به وجود وعدم یکسان است.

 

نکته: مغایرت وجود با ماهیت یک مغایرت عقلی است. (زیادت وجود بر ماهیت) در خارج ما تنها یک حقیقت و واقعیت داریم به نام وجود. چرا که وجود اصل و ماهیت اعتباری است. واینکه گفته شده است: ماهیات انحاء وجودند ویا ماهیات حدود وجودند به همین مطلب اشاره دارد.

 

7.      نفس الامر و ملاک صدق قضایا.

 

هر نحوه ثبوتی برای هر شیء فرض شود، آن ثبوت بالاصاله از آن یک وجود خارجی است که ذاتاً عدم را از خودش طرد میکند.

 

قضایای صادق وراست (به اعتبار موطن ثبوت محکیشان) بر سه دسته است:

 

قضایایی که در خارج مطابق دارند. مانند قضیة انسان موجود است.

 

قضایایی که در ذهن مطابق دارند. مانند قضیة انسان نوع است.

 

قضایایی که مطابقی دارند که بر آنها منطبق میشوند اما مطابق آنها نه در خارج موجود است ونه در ذهن. ( قاضایای عقلیه) مانند قضیة عدم علت، علت عدم معلول است. (دلیل اینکه این قضایا نه در خارج مطابق دارند ونه در ذهن آن است که موضوع و محمول ویا فقط موضوع این قضایا عدم ونیستی است و میدانیم که عدم و احکام وآثار آن، نه در خارج تحقّق دارند ونه در ذهن؛ دربارة این نوع از قضایا گفته میشود که مطابق با نفس الامر هستند.)

 

نفس الامر ظرفی است که هر سه دسته از قاضایا را شامل میشود: ذهنی، خارجی و عقلی.

 

دو نظریه دیگر در بابا نفس الامر:

 

برخی قائلند که مراد از نفس الامر، ان استکه آن قضیه با صورت های معقولی نزد عالم امر[2] مطابق باشد.

 

در رد این نظریه میگوییم: انچه نزد عقل کلی است نیز دارای یک صورت معقول است و حکایت از ماورای خود میکند پسباید در ورای خود آن نیز یک مطابقی باشد تا با آن مطابقت کند. ( و آن مطابق نفس الامر خواهد بود.)

 

برخی دیگر قائلند: مقصود از نفس الامر خود شیء است. بنابر این معنای اینکه مثلا عدم در نفس الامر باطل الذات است این است که عدم فی نفسه چنین است.

 

در رد این نظریه گفته شده است که: آنچه که هیچ مطابقی در خارج ویا ذهن ندارد، هیچگونه نفسیتی هم ندارد تا او واحکامش با آن مطابقت کند.

 

8.      مساوق بودن وجود با شیئیت

 

انچه وجود ندارد ومعدوم است هیچ شیئیتی ندارند.

 

معتزله قائل شده اند که معدومات بر دو قسم هستند: معدوماتی ممکن که دارای شیئیت وثبوت هستند و معدوماتی که نه وجود ونه ثبوت و شیئیت دارند مانند اجتماع نقیضین. ماهیات ممکن نیز معدوم میباشند در همان حال نیستی و عدم دارای شیئیت و ثبوت میباشند.

 

و نیز به ایشان نسبت داده اند که: قائل به وجد واسطه ای ما بین عدم و وجود هستند به نام حال و گفته اند حال عبارت است از صفت یک موجود که آن صفت نه موجود است ونه معدوم مانند خندان بودن. البته ایشان نفی واثبا ترا نقیض یکدیگر دانسته و هرگونه واسطه ای میان آن دو را نفی کرده اند.

 

حقیقت آن است که این سخنان بیشتر به جعل اصطلاحات شبهات دارد تا نظرات علمی.!!

 

9.      حقیقت وجود سببی ورای خود ندارد.

 

هویت عینی وخارجی وجود که ذاتا اصیل، موجود و طرد کننده عدم است در ثبوت و تحقق خود نیازمند چیزی بیرون از این حقیقت نیست چرا که ورای وجود پوچ وباطل است.[3]

 

10.  حقیقت وجود صورت عقلی ندارد.

 

حقیقت وجود عین خارجیت میباشد( چون عین حیثیت ترتب آثار است و حیثیت خارجیت همان حیثیت منشآ آثار بودن است.)

 

ماهیت  موجود در خارج دارای صورت عقلی هستند.( چون ماهیت امری اعتباری هستند و حیثیت آنها نیز حیثیت ترتب آثار نیست و لذا هم یمیتواند در خارج و هم در ذهن موجود شوند.)

 

 ونیز روشن میشود که نسبت مفهوم وجود به وجود های خارجی، نسبت ماهیت به افراد کلی خارجی اشن نیست.

 

ومعلو میگردد که هر مفهومی، ماهیت نیست بلکه مفهوم تنها در صورتی ماهیت خواهد بود که دارای فرد خارجی ای باشد که مقوم آن فرد بوده و آثارش بر فرد مترتب گردد.

 


 

 


 

[1] (احکامی مانند کلیت، جزئیت، جنسیت، نوعیت،فصلیت، عرضیت خاص، عرضیت عام،) اتصاف ماهیت به آنها یا از جهت انطباقش بر چیزی است ویا در مندرج شدن چیزی در آن.

 

[2] عالم امر عبارت است از یک عقل کلی که در صور همه معقولات در آن وجود دارد.

[3]  روشن میشود که برهان لمّی که در آن از علت به معلول سیر میشود و علت واسطه در اثبات معلول قرار میگیرد در فسفه الهی جاری نمیگرددچرا که فلسفه از احکام موجود از ان جهت که موجود است بحث میند و کل وجود و هستی، علت ندارد تا واسطه در اثبات آن قرار گیرد.

چاپایمیل