‏تعريف علم ، اقسام نخستين و پاره اي از خواص آن‏

تعريف علم[1]، اقسام نخستين[2] و پاره اي از خواص آن

     اصل وجود علم و مفهوم آن بديهي است. (و تعريفهای ذکر شده برای علم، مانند تعريف وجود، يک تعريف لفظي است، و حد و رسم و حتي شرح الاسم نيست).

علم حصولي: علم به ماهيات اشياء[3]

(اين تعريف دربرگيرنده همه موارد علم حصولي نيست. مثلاً آگاهي و شناخت ما نسبت به واجب تبارک و تعالي به واسطة مفاهيمي صورت مي پذيرد که از قلمرو مفاهيم ماهوي بيرون است؛ و نيز اساس و پايه معارف فلسفي را مفاهيمي تشکيل مي دهد که جزو معقولات ثانوي بوده و از شمار مقولات و ماهيات بيرون مي باشد. از اين روي، براي آنکه تعريف ما همه اقسام علم حصولي را شامل شود، مناسب تر است که بگوئيم «علم حصولي آگاهي اي است که به طورغيرمستقيم و با واسطة صورت علمي نسبت به يک شيء‌حاصل مي گردد.» در برابر علم حضوري که يک آگاهي مباشر است و بدون وساطت صورت علمي تحقق مي پذيرد).

علم حضوري: علم انسان به ذات خویش[4]

(برهان بوعلي سينا به نام «انسان معلق در فضا» که براي اثبات وجود نفس و مغايرت آن با همه اعضاء و اجزاي مادي بدن در کتاب «اشارات و تنبيهات» و «طبيعيات شفا» اقامه شده است: هر يک از ما اگر فرض کنيم ناگهان به طور کامل آفريده شده باشد، ولي چشمهايش با حجابي پوشيده باشد، و نتواند چيزهاي خارج را ببينيد، در فضائي خالي از هوا به صورت معلق و در حال پرواز خلق شده باشد و با هيچ چيز حتي هوا، تماس نداشته باشد و نيز اندامهايش از يکديگر جدا باشندو ميان آنها برخورد و تماسي نباشد، درچنين فرضي انسان در غفلت کامل از همه اجزاء و اعضاي بدنش خواهد بود، هيچ ادارکي نسبت به آنها ندارد، اما از ذات خود غافل نمي باشد، و اصل وجودش برايش مسلم خواهد بود. چنين انساني مي داندکه هست، بدون اينکه هيچ عرض و طول و عمقي براي خود تعيين کند.[5]
بنابراین انسان هرگز از مشاهدة ذات خويش غافل نيست، حتي اگر هيچ ادارکي نسبت به هيچ يک از اجزاء و اعضاي دروني و بيروني بدن خود نداشته باشد.

دو دليل بر حضوري بودن علم انسان به نفس خويش:

دليل نخست:
مقدمة نخست: همه مفاهيم حاضر در ذهن، في نفسه کلي مي باشند؛ و از اين روي شناخت شخصي، به گونه اي ذاتاً و في نفسه غيرقابل شرکت باشد، هيچ گاه بواسطة حضور مفهوم و ماهيت شيء در ذهن حاصل نمي گردد.
مقدمه دوم: هريک از ما نوعي معرفي و آگاهي شخصي و خاص نسبت به خويش داريم. يعني خود را به نحوي مي شناسيم که متعلق آن شناخت تنها خود ما هستيم، و اين شناخت نمي تواند برهيچ چيز ديگري منطبق گردد، اگر چه آن چيز از هر جهت همانند و مشابه ما باشد.
مقدمه سوم: تشخص تنها از آن وجود خارجي شيء‌است.
نتيجه مقدمات فوق آن است که ما ذات خود را با حضور وجود خارجي آن نزد خويش مي يابيم، نه تنه بواسطة حضور مفهوم و ماهيت آن در ذهن.[6]
دليل دوم: اگر آنچه هنگام علم ما به ذات خويش براي ما حضور دارد همان ماهيت ذات ماباشد، و نه وجود آن، با توجه به آنکه وجود ما، ماهيتي دارد که قائم به آن است، لازم مي آيد که يک وجود واحد داراي دو ماهيت باشد، به نحوي که هر دوي آنها موجود به وجود نفس و قائم به آن باشند (يکي همان ماهيتي که قائم به وجودعيني ما مي باشد؛ و ديگري ماهيتي که هنگام علم به خود، نزد ما حضور يافته و مصحح علم ما به ذات خويش است. البته اين ماهيت قائم به ذهن ما مي باشد، اما ذهن ما نيز مرتبه اي از وجود عيني و خارجي ما را تشکيل مي دهد؛ بدين لحاظ، اين ماهيت نيز در حقيقت قائم به وجود عيني ما است) و قائم ماهيت مماثل به يک وجود، اجتماع مثلين ست، که امري محال و ناممکن مي باشد.
بنابراين، شناختي که ما نسبت به ذات خويش داريم، از راه حضور ذات ما با وجود خارجي‌اش براي ما، و پنهان نبودن وجودش از ما فراهم مي گردد، نه بواسطة حضور صورتي از نفس، يعني ماهيت منهاي وجود آن[7]. اين نوع آگاهي قسم ديگري از شناخت است که «علم حضوري» ناميده مي شود.
 

حاصر بودن تقسيم علم، به حصولي و حضوري:

تقسيم علم به دو قسم ياد شده يک تقسيم حاصر است؛
دليل برحاضر بودن تقسيم ياد شده آن است که هرگاه چيزي نسبت به چيزي علم و آگاهي داشته باشد، قطعاً معلوم نزد عالم حاضر خواهد بود، و حضور معلوم نزد عالم از دو حال بيرون نيست:
1- آنکه ماهيت معلوم نزدعالم حضور يابد. (علم حصولي).
2- آنکه وجود معلوم نزد عالم حاضر گردد. (علم حضوري)[8]
 

همه علوم حصولي به علوم حضوري مي انجامد.

تقسيم علم، به علم حضوري و علم حصولي، چيزي است که آدمي در نظر بدوني بدان دست مي يابد؛ اما آنچه دقت نظر و ژرف نگري در مسئله بدان رهنمون مي گردد آن است که علم حصولي نيز به علم حضوري منتهي مي شود.
 
صورت علمي، به هر نحو که فرض شود، (خواه صورت عقلي باشد و خواه صورت حسي و ياخيالي) مجرد از ماده، و فاقد قوه است و بر این مطلب دو برهان ذکر شده است.
ادلّه بر تجرد صورتهاي علمي:

برهان اول:

ضروت علمي، از آن جهت که معلوم نفس مي باشد، قوة‌تغيير و تبديل به هيچ چيز ديگري را ندارد، چون هرگونه تغيير و دگرگوني در صورت علمي درنظر گرفته شود، صورت جديد با صورتي که پيش از آن، معلوم بوده، مباين خواهد بود. حال آنکه اگر صورت علمي يک امر مادي بود امکان تغيير و تحول در آن وجود مي داشت. (در بسياري از موارد ما چيزي را که ادراک کرده ايم، فراموش مي کنيم، و آنگاه دوباره همان را به ياد مي آوريم؛ و اين تنها در صورتي امکان پذير است که مدرک ما در هر دو حال يک واحد حقيقي، و مبراي از هرگونه تغيير و تحول باشد).
(اگر صورت علمي مادي باشد، قابل تغيير خواهد بود. اما صورت علمي قابل تغيير نيست. بنابراين، صورت علمي مادي نيست، بلکه مجرد مي باشد).

برهان دوم:

اگر صورتهاي علمي اموري مادي باشد داراي خواص و ويژگيهاي امور مادي خواهد بود، خواصي که ملازم با امور مادي و غيرقابل انفکاک از آن است. اين ويژگي ها که در هر امر مادي يافت مي شود، عبارتند از انقسام، زمان و مکان.[9]
ولی اولاً: علم، امري غيرقابل تقسيم است؛ و همين دليل تجرد آن از ماده مي باشد؛ زيرا اگر علم، در ماده جسماني منطبع بود، به تبع اقسام آن ماده جسماني منقسم مي شد.[10]
ثانياً: علم حقيقتي است که مقيد به زمان نمي باشد، زيرا اگر مادي بود، وجودش مقيد به زمان بوده و باگذشت زمان، در آن تغيير و تحول روي مي داد؛ چرا که هر امر ماديي متحرک و سيال مي باشد.[11]
ثالثاً: علم، قابل اشاره حسي نيست، و نمي توان به آن در يک مکان خاص اشاره کرد. حال آنکه علم، اگر يک امر مادي بود، در يک مکان خاص حلول مي کرد، و طبعاً مي توانستيم آن را به همان مکان نسبت دهيم، و به اشاره حسي کنيم.[12]

(اعتراض بر برهان دوم:).

اين ادعا که «خواص و ويژگيهاي امور مادر در صورت علمي يافت نمي شود؛ و بنابراين، صورت علمي مجرد از ماده مي باشد» پذيرفتني نيست؛ زيرا اولاً صورت علمي مي تواند به عرض محل خود منقسم گردد؛ مانند ديگر کيفيات که در اثر انقسام محل خود منقسم مي شود؛ و ثانياً: صورت علمي داراي نسبت مکاني مي باشد، و مي توان مکان خاصي را به آن نسبت داد؛ چون در علم فيزيولوژي به اثبات رسيده است که هر يک از قسمتهاي مغز اختصاص به يک نوع احساس دارد، و در صورت اختلال در آن قسمت مغز، آن نوع از احساس نيز مختل مي گردد؛ و ثالثاً: صورت علمي امري زمانبند مي باشد؛ چرا که هر ادارکي در زمان معين و خاصي حادث مي گردد. بنابراين، ويژگيهاي سه گانه امور مادي درصورتهاي علمي وجود دارد؛ و از اين روي بايد علم را نيز امري مادي بشمار آورد.
 

پاسخ به اعتراض ياد شده:

صورت علمي في نفسه و از آن جهت که علم است، انقسام پذير نيست، و اين امري است مسلم و غيرقابل ترديد. اما ادعاي مستشکل مبني بر اين که صورت علمي دريک جزء مادي از بدن، مانند يک جزء از يک دستگاه عصبي، حلول مي کند و به عرض انقسام آن محل، صورت علمي منطبع در آن نيز منقسم مي گردد، سخني باطل و غير قابل قبول است؛ زيرا ما صورتهايي را احساس و تخيل مي‌کنيم که بسيار بزرگتر از محلي است که در عصب و يا مغز براي آن، در نظر گرفته شده است؛ مانند آسمان با همه وسعتش، زمين و نواحي دور دست آن، کوههاي مرتفع، بيابانهاي پهناور و درياهاي پرآب؛ و از طرفي، مي دانيم که انطباع و ارتسام يک شيء مادي کوچک و ممتنع مي باشد[13]. بنابراين، بايد بپذيريم که صورتهاي ادارکي ما اموري مجرد است و هرگز دريک جزء مادي از بدن منطبع نمي گردد. در نتيجه حتي به عرض محل نيز تقسيم نمي‌پذيرد.
کساني که صورتهاي حسي و خيالي را امور مادي مي پندارند در پاسخ گفته اند: مادي بودن صورتهاي حسي و خيالي، و نيز انطباع آنها در يک جزء‌عصب و يا مغز مستلزم انطباع بزرگ بر کوچک نيست زيرا ادارک بزرگي و کوچکي در صورت علمي از راه مقايسه و سنجش بعضي از اجزاي صورت علمي با بعضي ديگر آن انجام مي پذيرد. [در حقيقت آنچه ما مشاهده مي کنيم صورتهاي کوچکي نظير ميکرو فيلم است و در که دستگاه عصبي بوجود مي‌آيد، و ما به کمک قرائن و نسبت سنجي ها به اندازة واقعي آن پي مي بريم، و اين بخاطر آن است که نسبت اجزاي صورتي که در شبکيه مي افتد با يکديگر، دقيقاً مطابق نسبتي است که در خارج ميان اين اجزاء برقرار است.[14]
اما اين پاسخ هيچ فايده اي در بر ندارد، زيرا چنين نيست که ما مثلاً هنگام مشاده يک درخت ده متري، يک نقطه کوچکي را ادراک کنيم، و آنگاه از راه نسبت سنجي و مقايسه بدانيم که اندازة‌واقعي اين درخت ده متر است، بلکه ما شيء بزرگ را با همان اندازة واقعي‌اش مشاهده مي کنيم، مثلاً درخت ده متري را واقعا ده متر مي بينيم، نه آنکه فقط يک نسبت مقداري و کلي[15] آن ميان شيء بزرگ و شيء کوچک است، درک کنيم؛ و مثلا بدانيم که اندازه واقعي شيء صد برابر تصوير آن در ذهن است.
نتيجه آنکه: صورتهاي ذهني حسي ويا خيالي کيفياتي نيست که عارض بر بدن، و يا حتي عارض بر نفس شده باشد، بلکه اموري است قائم به خود که در عالم نفس موجود مي باشد؛ يعني در عالمي که «نفس عالم» نيز در آن موجود است. بنابراين، صورتهاي حسي و خيالي، يک سري جوهرهاي مجرد مثالي است که در عالم مثال وجود دارد، همان عالمي که نفس با مرتبه مثالي[16] خود در آن موجود است. همچنانکه صورتهاي عقلي، جوهرهاي مجرد عقليي استکه در عالم عقل وجود دارد، و نفس با مرتبه عقلي خود آنها را درک مي کند.
ممکن است گفته شود: انقسام پذيري صورتهاي علمي، امري روشن و بديهي است؛ زيرا مابه وضوح مي توانيم به يک جزء از صورت علمي شيء اشارة‌ذهني کنيم، و آن را از بقية‌اجزاي آن جدا سازيم. في المثل به دست حسن اشاره ذهني مي کنيم، و آن را ازبقيه بدن او جدا کرده و آنگاه تن او را بدون دست، و نيز دست او را بدون بقيه اجزاء تصور مي کنيم.
در پاسخ به اين سخن بايد گفت: اشاره ذهني به يک جزء معلوم و جدا ساختن آن از ديگر اجزاء- مثل آنکه ابتداء به يک قسمت از بدن حسن، که مدرک حسي و يا خيالي ما است، و سپس به قسمت ديگر آن اشاره کنيم- به هيچ وجه تقسيم يک صورت علمي محسوي نمي شود؛ زيرا اين عمل در حقيقت چيزي نيست جز اعراض نفس از صورت علمي حسن، و ايجاد کردن دو صورت علمي ديگر.
و چون دانسته شد که صورت علمي، نه در يک جزء عصب منطبع مي شود، و نه به عرض عرض انقسام آن جزء منقسم مي گردد، اين نتيجه بدست مي آيدکه رابطه صورت علمي با اجزاي عصب و فعل وانفعالاتي که هنگام فرايند ادارک از آن سر مي زند، يک رابطه اعدادي بيش نيست، بدين معنا که کارهاي اجزاي عصبي، نفس را مستعد و آماده مي سازد تا صورت علمي خاص، همراه با همة ويژگيهاي معلوم، نزد وي حاضر گردد، و در عالم نفس پديدار شود.[17]
همچينن تقارني که ميان ادراکات ما و زمان به نظر مي رسد، در واقع اين تقارن ميان عمل مادي و اعدادي که نفس در ابزار ادراک (مانند اجزاي عصب و مغز) انجام مي دهد، و زمان برقرار مي باشد، و نبايد اين تقارن را ميان صورت علمي، از آن جهت که علم است، و زمان پنداشت.
دليل ما بر مبرا بودن ادراکات انسان از زمان، و مقيد نبودنش به زمان آن است که ما خيلي مواقع چيزي را درک کرده ايم، و آنگاه آن را نزد خود بايگاني مي کنيم، و پس از سپري شدن ساليان دراز همان صورت علمي را همان ادراک را بعينه يادآور مي شويم، بدون آنکه هيچ تغييري در آن روي داده باشد؛ و اگر آن ادارک مقيد به زمان بود، همراه با گذشت زمان، در آن تغيير و تحول روي مي داد.
بيان فوق را مي توان دليلي مستقل بر تجرد ادراکات بشمار آورد، آن را به دو صورت مي توان تقرير کرد:
1- انسان داراي قوه‌اي است به نام حافظه، و يکي از خواص حافظه بازشناسي است، يعني تشخيص آنکه اين صورتي که هم اکنون يادآوري شد، عيناً همان ادارکي است که مدتها پيش صورت پذيرفته است، يک ادارک تازه نيست. اين رويداد را هرگز نمي توان با نظريه مادي بودن ادراکات توجيه نمود. زيرااگر فرضاً با مغز را نسبت به ادراکات، مانند يک دستگا ضبط صوت بدانيم، در اين صورت تنها داراي اين خاصيت خواهد بود که هر وقت نقطه خاص تحريک شود ادارکي از هر جهت شبيه ادارک اولي توليد مي کند، همانگونه که يک دستگاه ضبط صوت صدايي عيناً شبيه صداي اولي توليد مي کند، نه عين آن را. در صورتيکه ما حضوراً در خود مي يابيم که ذهن ما داراي خاصيت بازشناسي است، يعني تشخيص مي دهد که: اين ادارک فعلي همان ادراک، پيشين است، و يک توليد جديد، و فعل تازه نيست.
2- مغز با همه محتويات خود تغيير مي کند، دستخوش تحول و تبدل مي گردد، به گونه اي که با گذشت چند دهه از عمر انسان، چندين بار مادة‌مغزي با همه محتوياشت عوض شده و مادة‌ديگري جايگزين آن مي شود، به طور کلي امور مادي و زماني وجودشان تدريجي بوده، مشمول تغيير و تحول مي باشد. اما ما مي بينيم که خاطرات نفساني انسان، اعم از تصورات و تصديقات، همچنان درياد انسان باقي مي ماند، و اگر اينها اموري مادي و زمانمند بودند، قهراً مشمول تغيير و تحول مي شدند.

 

؟ بازگشت علوم حصولي به علوم حضوري است.

از آنچه گذشت اين نتيجه بدست آمد که صورت علمي، به هر صورت که باشد، [خواه صورت عقلي باشد خواه صورت حسي يا خيالي باشد]، مجرد از ماده و خالي از قوه است. چون صورت علمي امري مجرد است. وجودش از معلوم ماديي که احساس به آن تعلق مي گيرد که ادراک و خيالي و ادراک عقلي به آن منتهي مي گردد، قوي تر خواهند بود [زيرا فعليت محض که از قوه مبرا بوده و از استعداد منزه مي باشد، وجودش از آنچه قوة محض است، و يا آميخته با قوه واستعداد است، قوي تر و شديدتر است].
واين صورت علمي داراي آثار وجود مجردش است، اما آثار وجود خارجي و مادي صورت علمي، که ما آن را متعلق ادارک حسي خود مي پنداريم، در حقيقت آ‌ثار معلوم بالذات که نزدمدرک حاضر مي آيد، نيست تا بر آن صورت ادارکي مترتب بشود يا مترتب نشود. [در واقع نسبت دادن آن آثار به معلوم بالذات و انتظار ترتب آن آ‌ثار بر معلوم بالذات، بي مورد است، چرا که شيء خارجي مادي اساساً متعلق اين ادارک نيست.] در واقع اين قوة‌وهم است که به مدرک چنين مي نماياند که آنچه در حال ادراک آن نزد او حاضر مي آيد، همان صورت متعلق به ماده خارجي است؛ و در نتيجه مدرک آثار خارجي آن شيء را از صورت علمي مي جويد، و چون آن آثار را در او نمي يابد، حکم مي کند که معلوم وي، يک ماهيت فاقد آثار خارجي است.
[از طرفي، به مقتضاي اصل تشکيک در مرابت هستي، وجودي که در مرتبة عالي تر قرار دارد و قوي تر ازوجود ديگر است، علت براي موجودي خواهد بود که در مرتبه پائين تر قرار دارد. بنابراين] هنگام تحقق علم حصولي به اشياء مادي، معلوم در حقيقت يک موجود مجرد است که بوجود آورنده آن شيء مادي بوده، و در بردارندة کمال آن مي باشد. اين موجود مجرد، با وجود خارجي خود نزد مدرکِ حاضر مي آيد، اگرچه ادارک آن موجود مجرد، ادارکي ازدور است.
[جملة اخير اشاره است به تفاوتي که ميان مشاهدات عرفاني و علوم عادي وجود دارد، با توجه به اينکه براساس نظر دقيق وعميق، در هر دو مورد، علم در واقع علم حضوري است، معلوم نيز در هر دو مورد موجودات مجرد مثالي و يا عقلي مي باشند. تفاوت ميان آن دو ادراک تنها بر اين است که مشاهدات عرفاني شهود موجودات مجردازنزديک است؛ يعني شهودي قوي و واضح است و تنها براي کساني حاصل مي شود که به ساحت آن موجودات تقرب يافته اند؛ اما علوم عادي شهود آن موجودات از دور مي باشد، و براي کساني حاصل مي شود که به ساحت قرب آن موجودات بارنيافته اند؛ و البته معناي اينکه ادارک اين مجردات براي انسانهاي عادي ادراک از دور است، آن است که اين نفوس، چون تعلق به ماده دارند، نمي توانند مجردات را آنگونه که شايسته است، ادراک کنند آنطور که شيء از نزديک ادراک مي شود، چنين نفوسي از مجردات دوراند، اگرچه مجردات به آنها نزديک مي‌باشند و احاطة وجودي بر آنها دارند؛ چرا که عالم مثال و عالم عقل محيط بر عالم ماده است.].
 

علم عبارت است از حضور يک شيء براي يک شيء.

علم عبارست است از حصول يک امر مجرد از ماده و خالي از کمبودهاي قوه.
اين نحوه حصول را «حضور» مي ناميم. (مقصود از «حضور» در فلسفه «حصول يک امر مجرد» است؛ و چون مقتضاي مجرد بودن علم، آن است که عالم نيز مجرد باشد، مي توان گفت: معناي مصطلح حضور عبارت است از «حصول يک امر مجرد براي يک امر مجرد» پس در واقع واژة «حضور» از معناي لغوي و عام خود به اين معناي خاص نقل داده شده، بدين مناسبت که دراين مورد است که حقيقتاً حضور تحقق مي يابد).
حضور علم براي عالم اقتضا دارد که عالم نيز همچون علم تام و داراي فعليت باشد، و از جهت برخي از کمالهايي که براي او ممکن است ناقض نباشد؛ و اين همان مجرد بودن عالم ازماده و تهي بودنش از قوه است. بنابراين، علم عبارت است از حصول يک امر مجرد ازماده براي يک امر مجرد؛ و به ديگر سخن، علم همان حضور يک شيء براي يک شيء‌است.
 

[1] مقصود از تعريف علم، بيان مطلب «ماي شارحه» نيست؛ زيرا مفهوم علم بديهي و روشن است، و نيازي به تبيين ندارد. همچنين ذکر جنس و فصل علم و بيان تعريف حدي آن نيز نمي باشد؛ به دليل آنکه علم از مفاهيم ماهوي نيست، و جنس و فصل ندارد؛ زيرا علم مفهومي است که بر مقولات گوناگون قابل اطلاق است  و افزون بر آن، وجود واجب تعالي نيز مصداق آن مي باشد. ومفهومي اين چنينی را هرگز نمي توان يک مفهوم ماهوي و داراي جنس و فصل بشمار آورد. بلکه مقصود از تعريف علم، ذکر«اخص خواص» آن مي باشد، يعني مجرد بودن علم، واينکه همان حضور مجرد براي مجرد است.
[2] تقسيم علم به علم حضوري و علم حصولي
[3] ما به پاره اي از موجودات بيرون از حيطة وجودي خود،‌علم داريم؛ بدين معني که اشياي خارجي با ماهيات خود نزد ما حاضر مي گردند (البته ماهيت خارجي، خودش بعينه و بشخصه به ذهن نمي آيد بلکه چيزي  به ذهن مي آيد که درعين مغايرت شخصي، وحدت نوعي با  ماهيت خارجي دارد.)، اين نوع آگاهي، يک قسم از اقسام علم را تشکيل مي دهد، و «علم حصولي» ناميده مي شود.
[4] يکي از موارد علم همان آگاهي هر يک از ما نسبت  به ذات خودش  است، که با کلمة «من» به آن اشاره مي کند. اشتغال به هيچ چيز آدمي را از خودش باز نمي دارد انسان، به فرض که از بدنش و همه اجزاء و اعضاي آن غافل گردد، اما هرگز از مشاهدة‌ ذات خويش غفلت نمي ورزد.
[5] -ر.ک «شرح اشارات و تنبيهات» ج2، ص 292؛ «شفا» بخش طبيعات، ص 282 و ص 464.
[6] - البته علاوه بر اين نوع شناخت که بدون هيچ واسطه اي به وجود نفس تعلق مي گيرد، ما يک نوع شناخت ديگر نيز نسبت به نفسي خود داريم که از راه صورت علمي، و بواسطة حضور مفهوم نفس و در ذهن تحقق مي يابد، و از سنخ علم حصولي بوده و ازمحل بحث بيرون است.
[7] - استدلال فوق براي اثبات مدعا ناتمام، وقابل خدشه است. به مقتضاي اين برهان، علم حصولي انسان به ذات خود، امري ناممکن و محال خواهد بود، در حاليکه هر يک از ما بالوجدان، علاوه بر علم  حضوريي که نسبت به ذات خويش داريم؛ از يک علم حصولي نسبت به آن نيز برخوردار هستيم. سخن ما در اين است که آن شناخت شخصي و هميشگي، که هر يک از ما نسبت به ذات خود دارد، و هرگز از آن غفلت نمي ورزد يک شناخت حصولي و بواسطة مفهومي نيست، نه آنکه چنين شناختي ناممکن است و يا ما فاقد آن هستيم. علاوه بر اين اشکال نقضي، دو اشکال اساسي ديگر بر برهان فوق وارد مي شود، يکي آنکه: دو ماهيت مورد نظر در واقع موجود به يک وجود نيستند بلکه يکي از آنها موجود به وجود عالم  است،‌که معروض و محل علم مي باشد، و ديگري موجود به علم باشد، که عرض و يا صورتي است که در آن محل حلول مي کند. و اشکال ديگر آنکه: آنچه به وجود علم موجود مي گردد به حمل شايع، ماهيت نفس نيست، بلکه ماهيت علم مي باشد، که يا کيف است و يا مقوله اي ديگر؛ و اجتماع مثلين تنها در صورتي لازم مي آيد که دو ماهيت که به حمل شايع مماثل يکديگرند، در يک وجود جمع شوند.
[8] - دليل اينکه حضور معلوم براي عالم از اين دو حال بيرون نيست، آن استکه شيء يا وجود محض است، مانند واجب تعالي، و يا مرکب از وجود ماهيت است. و حيثيت ديگري غير از وجود و ماهيت شيء ‌يافت نمي شود تا بتواند متعلق علم قرار گيرد. بنابراين، علم از دو  حال بيرون نيست؛ يا حضور وجود معلوم نزد عالم است، و يا حضور ماهيت آن.
[9] هر امر مادي، خواه جوهر باشد، و خواه عرض، قابل انقسام مي باشد. اين قابليت انقسام درمورد کم، اولاً بالذات است؛ و در مورد جوهر جسماني و ساير اعراض آن، ثانياً و بالتبع مي باشد. و نيز هر امر مادي- از آنجا که پيوسته درحال تغيير و تحول بوده و داراي يک وجود سيال و تدريجي است-  وجودش مقيد به زمان و منطبق بر زمان مي باشد. و همچنین هر امر مادي قابل اشاره  حسي است، و مي توان آن را به مکان خاصي نسبت داد. اينها ويژگي هاي مشترک ميان همه امور مادي است، اما صورتهاي علمي فاقد همه اين ويژگيها هستند.
[10] نکته ای جهت دفع توهم: اين حقيقت در مورد صور عقلي و نيز معاني جزيي روشن و واضح است؛ و در مورد صورتهاي مقداري نيز توضيحش آن است که وقتي في المثل تصوير يک چوب يک متري را در ذهن خود به دو نيم تقيسم مي کنيم، در حقيقت دو صورت علمي ديگر را در کنار آن صورت نخستين به وجود آورده ايم، نه آنکه صورتي که از چوب يک متري داريم و به دو صورت ذهني کوچک‌تر تقسيم شده باشد. به شهادت آنکه ما پس  از اين عمل به ظاهر تقسيم، اين دو نيمه را با آن کل مقايسه مي کنيم، و حکم مي کنيم که مثلاً مجموع اين دو نيمه مساوي است با آن کل، پيش از آنکه تقسيم شود، و اين حکم و سنجش تنها در صورتي امکان پذير است که صورت نخستين باقي باشد. اين نشان مي دهد که صورت سنجش در حقيقت تقسيم نشده است بلکه دو صورت کوچک تر از آن در لوح نفس ايجاد شده و همین، زمينة توهم تقسيم شدن آن را فراهم آورده است.
[11] ما يک حادثه جزيي را که در زمان خاصي روي داده است، با حفظ عينيت و تطابق کامل، درهر زماني مي توانيم ادارک کنيم؛ چنانکه حادثه اي را که سالها پيش ديده ايم، دوباره يادآور مي شويم، و همان را بعينه در ضمير خود حاضر مي کنيم. اين نشان مي دهد که علم، ‌امري تدريجي و مقيد به زمان نيست، و در نتيجه مادي نمي باشد.
[12] - علامه طباطبایی در «تفسير الميزان» در اين باره مي گويد: «و الماديات مکانيهٌ و زمانيهٌ، و العلم بما انه علمٌ لا يقبل ماکاناً و لا زماناً، و الدليل عليه امکان تعقل الحادثه الجزئيه، الواقعه في مکان معين و زمان معين، في کل مکان و کل زمان مع حفظ العينيه» (الميزان، طبع بيروت، ج1، ص 51).
[13] - محال بودن انطباع کبير بر صغير در امور مادي از آن رو است که انطباع مادي بدون انطباق بر محل صورت نمي پذيرد؛ ور در واقع محل، ظرفي است که صورت منطبع شده را در خود جاي مي دهد، و يک ظرف مادي هرگز گنجايش چيزي را که حتي اندکي بزرگ تراست، ندارد، چه رسد به چيزي که صدها و بلکه هزارها مرتبه بزرگ از آن است.
[14] -  علامه طباطبایی درکتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» اين قسمت را چنين شرح مي دهند: «علم امروز عقيده دارد به اينکه دستگاه ادارک بصري يک دستگاه دقيق عکاسي بيش نيست، و همه اشعه در نقطه زرد چشم گرد آمده، و  ابصار محقق مي شود، و ما به جز همان نقطه، چيزي نمي بينيم. چيزي که هست، از کوچک ترين جزيي که در اين نقطه مشاهده مي کنيم، بقيه اجزاء را اندازه مي گيريم؛ و از نسب  و فواصل اجزاء بزرگ تري و کوچکتري نسبي بدست مي آيد. و البته در اين مرحله اختلاف کيفيات ديگر از قبيل سايه ها و مانند آنها نيز موثر است. تا اينجا اختلاف نسبي موثر مي باشد. وچون با رؤيتهاي ديگري حجم باصره خود را تقريباً با بدن خود، بو دبن خود با با جسمهاي  خارج ازخود اندازه گرفته ايم، از اين روي مي دانيم که تقريباً نسبت حاضره را تا چه اندازه بايد بزرگ نمود تا به حقيقت نزديک شده و انطباق پذيرد. در نتيجه هنگام رويت خارج به انضمام اين افکار جهان پهناوري را تحت ابصار مي آوريم و مي پنداريم که شخص، اين ابصار با اين بزرگي را درک مي کند.» (اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج1، ص 63 و 64).
[15] - قيد «کلي» براي آن است که ادراک نسبت شخصي اي که ميان کبير و صغير برقرار است، متوقف بر تصور شيء کبير با اندازة واقعي‌اش مي باشد.
[16] - نفس موجودي است که درعين وحدت، داراي  مراتب وجودي متعددي است، و علاوه بر مرتبه تجرد عقلي و تجرد مثالي، درااي مرتبة مادي جسماني نيز هست و امر تدبيرو تحريک بدن مربوط به همين مرتبه مي باشد.
[17] - عبارت «فالصوره  العلميه الخاصه بما للمعلوم من الخصوصيات» که در نسخه هيا دارج «نهايه الحکمه» از ما قبل جداشده  است. و همراه با «ف» در آغاز پاراگراف قرار گرفته است، بابد بدون «ف» و متصل به ما قبل آورده است. تا فاعل براي فعل «يحضر و يظهر» باشد، در غيراين صورت مبتداي بدون خبر خواهد بود.

چاپایمیل