بيان تفصيلي علم حضوري علت به معلول‏

در جواب به اشکالي که نسبت به اتحاد عالم با معلوم حضوري بيان شد می گوئیم: موجود معلول دو اعتبار دارد:
1- اعتبار وجود معلول في نفسه و با نظر به خودش؛ يعني اعتبار آن بدون در نظر گرفتن ارتباطش با علت. معلول در اين اعتبار، يک شيء ممکن و داراي ماهيت است و وجود في نفسه اي داردکه از ماهيته آن معلول عدم را نفي مي کند. معلول در اين اعتبار، هم مي تواند موضوع واقع شود، تا چيزي برآن محل گردد؛ و هم مي تواند محمول واقع شود، تا بر چيزي حمل شود.
2- اعتبار ديگر آنکه: وجودمعلول را در مقايسه با وجود علتش لحاظ کنيم. وجودمعلول از آن روي که در مرتبة ذات خود نيازمند ومحتاج به علت است، و ذاتش عين فقر و حاجت و به علت مي باشد، نسبت به علتش يک وجود رابطه است، وهيچ نفسيتي ندارد. معلول بدين لحاظ، چيزي نيست جز اتکاء و وابستگي به وجود علت، نه مي تواند موضوع قرار گيرد، تا چيزي بر آن حمل شود، و نه صلاحيت دارد محمول واقع شود، تا بر چيزي حمل گردد.
نتیجه می گیریم که: آنگاه که علت علم حضوري به معلول خود دارد، نسبت ميان عالم و معلوم، نسبت موجود مستقل نفسي به موجود رابط مي باشد؛ و چنانکه روشن است، موجود رابط، موجوديت براي يک شيء را نمي پذيرد؛ زيرا يک شيء تنها در صورتي مي تواند وجود لنفسه ويا وجود لغيره داشته باشد که از وجود في نفسه برخوردار باشد؛ در حالي که موجود رابط يک موجود في غيره است. (توضيح: وجود ابتدا به وجود في نفسه و وجود في غيره تقسيم مي شود؛ و آنگاه وجود في نفسه به وجود لنفسه و وجود لغيره منقسم مي گردد، بنابراين، وجود يک شيء تنها در صورتي مي تواند براي يک شيء اعم از خودش و يا ديگري، باشدکه آن وجود، يک وجود في نفسه بوده باشد؛ و چون وجود رابط يک وجود في غيره است هرگز نمي تواند وجودش براي يک شيء باشد).
همچنین، معلوم بودن يک شيء مشروط به آن است که وجود آن شيء، براي عالم بوده باشد. زيرا علم چيزي نيست جز حضور و وجود يک شيء براي يک شيء.
معلول، يک وجود رابط و متکي به وجود علت است و وجودش از شؤون وجود علت به شمار مي آيد؛ بدين معنا که وجودش بيرون از جود علت و پوشيده از آن نيست. بنابراين، موجود بودن معلول براي علت، که مقتضاي معلوم بودن معلول براي علت است، فقط به اعتبار مقوم وجود معلول، که همان وجود علت است، معنا پيدا مي کند. يعني معلول از آن جهت که مرتبه اي از وجود علت است، و شأني از شئون آن است، براي علت حضور دارد؛ و به ديگر سخن، علت در آن مرتبه که مقوم وجود معلول است، براي خودش در مرتبة وجود مستقل و نفسي اش حضور دارد. در نتيجه در علم حضوري علت به معلول، معلوم علت، همان علت است، لکن در مرتبه اي که مقوم وجود معلول مي باشد. بنابراين، علت درواقع خودش را تعقل مي کند؛ و وجود علت در برگيرنده وجود معلول مي باشد؛ اما نه اين صورت که وجود معلول جزيي از وجود علت بوده، و علت مرکب از آن باشد؛ زيرا وجودفي غيره در عرض وجود في نفسه نيست؛ تا جزيي از آن گردد. پس وقتي گفته ميشود وجودعلت در برگيرندة وجودمعلول است، و معلول بيرون از علت نيست، مقصود آن است که معلول شأني از شئون علت، و يکي ازتجليات آن مي باشد. از اين روست که علم علت به خودش، علم به معلول آن نيز هست؛ چه معلول، مرتبه اي ازوجود علت مي باشد.
حاصل آنکه: ميان وجود معلول و علت نوعي اتحاد و حمل برقرار است؛ اما حمل ميان آن دو به اين صورت است که معلول در حاليکه متقم به علت است، بر علت حمل مي شود؛ در واقع مرتبه ضعيف علت، و شأن و تجلي علت بر مرتبة قوي علت حمل مي گردد و اين نوع خاصي از حمل است که به «حمل حقيقه و رقيقه» موسوم مي باشد. (در اينجا رقيقه بر حقيقه حمل شده است).
نظير اين سخن در مورد علم به رابط نيز مي آيد، و بنابراين، معلوم بودن هر نوع معلوم رابط، بواسطة علم به امر مستقلي است که مقوم آن رابط مي باشد. مثلا نسبت مياني علي و شجاع، در جملة «علي شجاع است» تنها بواسطة علم به علي و شجاع در اين جمله دانسته مي شود؛ و همچنين نسبتي که در ترکيب اضالي «کتاب علي» وجود دارد، تنها بواسطة علم به طرفين آن در اين ترکيب دانسته مي شود؛ و به همين ترتيب در ساير موارد.

چاپایمیل