چگونگی تصديق عقل به وجود خارجی محسوسات‏

عقل ملاحظه مي‌کند:
آنچه انسان با حس بدست آورده و داراي آثار خارج از او مي‌باشد معلول انسان نيست و انسان در آن تأثيري ندارد. و هر چه اين گونه باشد بيرون از نفس انساني موجود مي‌باشد.[1]در نتيجه: آنچه انسان با حس بدست آورده[2] وداراي آثار خارجي مي‌باشد بيرون از نفس انساني موجود است.
اين استدلال در واقع انتقال از يکي ازمتلازمين به ملازم ديگر آن است. («تاثير نداشتن انسان در يک شي» با «موجود بودن آن شي در بيرون نفس انساني» دو امر ملازم با يکديگرند، که در خارج عين هم مي‌باشند و با يک وجود موجودند، و تفکيک آنها تنها در ذهن و بر اثر تحليلهاي ذهني است. و از طرفي در اين استدلال نتيجه از اموري است که سبب ندارد؛ زيرا حد اصغر (= آنچه انسان با حس بدست آورده است) در واقع همان حد اکبر (= وجود خارجي محسوس) است و عين يکديگر مي‌باشند چرا که وجود شي در خارج خود آن شي است. و لذا اين مورد اساساً مشمول آن قاعده نخواهد بود؛) قاعده مورد بحث بيانگرآن است که علم به آنچه سبب دارد متوقف بر علم به سببش مي‌باشد اما علم به آنچه سبب ندارد چنان که در صناعت برهان تببين شده است تنها از راه ملازمات عامه[3] بدست مي‌آيد.
توضيح: «مستقل بودن يک شي از شي ديگر و تاثير نداشتن يکي در ديگري» [= حد اواسط] و«مغاير بودنش از آن شي و بيرون بودنش از آن» (= حد اکبر) دو صفت عام و ملازم با يکديگرند که مسبب از چيزي نمي‌باشند، بدين معنا که تلازم ميان آنها ناشي از رابطه علي و معلولي ميان آنها نيست تا گفته شود تلازم ميان آنها از يک سبب و علت ناشي شده است بلکه مانند ديگر موضوعات حکمت الهي ملازمه ذاتي ميان آنها بر قرار است، چرا که آنها در خارج عين يکديگرند؛ و در نتيجه تلازم ميان آنها در ذهن بر خاسته از ذات آنها خواهد بود.[4] و وجود محسوس در بيرون نفس در واقع يکي از مصاديق اين دو امر متلازم مي‌باشد که عقل از يکي از آنها به ديگري منتقل مي‌شود [و يکي را واسطه در اثبات ديگري قرار مي‌دهد
اين درست مانند ملازمه ميان شي و ثبوت آن شي براي خودش مي‌باشد که يک ملازمه ذاتي است و ثبوت يک شي خاص براي خودش از مصاديق آن است و علم به آن متوقف بر علم به يک سبب نمي‌باشد. (توضيح: وقتي مي‌گوييم اين شي است و هر شيئي باري خودش ثابت است، در نتيجه: اين شي براي خودش ثابت است. حد اوسط (= شي) و حد اکبر (= ثبوت شي براي خودش) در خارج به يک وجود موجودند که همان وجود «اين شي» است. و به همين جهت عليت و معلوليتي ميان آنها بر قرار نتواند بود بلکه دو امر متلازمي هستند که سبب ندارند.)
 

سير از معلول به علت مفيد يقين نيست.

استدلال بر يک قضيه تنها در صورتي مفيد علم و يقين نسبت به آن خواهد بود که از راه علت اگر داراي علت است و يا از راه ملازمات عامه اگر داراي علت نيست انتقال به آن صورت پذيرد. (يعني حد اوسط در صورت اول علت براي نتيجه باشد و در صورت دوم از ملازمات عامه آن باشد.)
و اما انتقال به علت از راه معلول البته مفيد علم و يقين نخواهد بود. (بنابراين از ميان قياسهاي برهاني تنها برهان لمي و آن دسته از برهان‌هاي اني که در آن از يک ملازم عام به ملازم ديگر منتقل مي‌شويم مفيد يقين هستند و شايسته‌اند «برهان» ناميده شوند. و اما ديگر اقسام برهان اني خواه در آن از معلول به علت گذر شود و يا از يک معلول به علول ديگر يک علت سوم سير شود[5] هيچ کدام مفيد يقين نيستند و در واقع نمي‌توان آنها را برهان دانست.)
 

[1] - زيرا آنچه معلول نفس نيست در نفس موجود نمي‌باشد؛ بر خلاف آنچه معلول نفس است که وجودش رابط خواهد بود و موجود در نفس مي‌باشد.
[2] - مقصود محل صورت حسي است نه خود آن.
[3] - مقصود از ملازمات عامه اموري است که در خارج عين يکديگرند و کثرت آن‌ها به تحليل ذهن است و همين عينيت خارجي تلازم ميان آنها را موجب مي‌گردد نه آنکه يکي علت براي ديگري و يا هر دو معلول يک علت سوم باشند و اين رابطه علي و معلولي منشا تلازم آنها شده باشد.
[4] - در واقع تلازم ميان اين دو امر يک تلازم خارجي نيست بلکه يک تلازم تحليلي و عقلي است.
[5] - سير از يک معلول به معلول ديگر در واقع متضمن سير از يک معلول به علت و آنگاه سير از آن علت به معلول ديگر مي‌باشد و از اين روي مفيد يقين نيست.

چاپایمیل