علت افاضه کننده صور علمی بر عقل‏

علت افاضه کننده صور عقلي يک جوهر مجرد عقلي است که از ديگر عقلهاي مجرد به نفس نزديک‌تر مي‌باشد.
اين جوهر مجرد عقلي جامع همه صور عقلي است و آنهارا به طور اجمال تعقل مي‌کند. نفسي که استعداد و آمادگي تعقل را بدست آورده به ميزان استعداد و آمادگي اش، با آن عقل مجرد متحد مي‌گردد و صورتهاي عقلي را که زمينه ادراکش در وي حاصل گشته از آن عقل مجرد کسب مي‌کند. اين جوهر مجرد عقلي را حکماي ما «عقل فعال» مي‌نامند.
درباره چگونگي اتحاد نفس با عقل فعال بايد گفت: اين اتحاد از قبيل اتحاد وجود رابط با وجود مستقل است چرا که نفس خودش معلول عقل فعال است و فعل او بشمار مي‌آيد؛ و اين اتحاد اگرچه به حال تعقل اختصاص ندارد اما نفس بواسطه صورتهاي عقلي استکال مي‌يابد و وجودش شديدتر مي‌گردد و از اين روي اتحادش با علت وثيق‌تر خواهد بود.
نکته‌اي که در اينجا بايد خاطر نشان ساخت آن است که اين نحوه از بحث با نظر حکماي مشا تناسب دارد که ادراک عقلي را همان حصول صورت‌هاي عقلي در نفس مي‌دانند و لذا بايد علتي وجو داشته باشد که آن صورتها را در نفس ايجاد کند اما بنابر نظر افرادی که ادراک عقلي را همان مشاهده جوهرهاي مجرد عقلي مي‌داند ديگر صورت علمي اي در نفس ايجاد نمي‌شود تا در جستجوي علتي براي افاضه آن صورت باشيم و بنابراين بايد اين بحث به نحو ديگري مطرح گردد.

شبهه: ممکن است گفته شود: بر فرض که بواسطه برهان بالا بپذيريم صورتهاي علمي کلي را جوهر مجرد، به نفس افاضه مي‌کند؛ ما به چه دليل همه صورتهاي علمي کلي را به يک عقل واحد و شخصي نسبت مي‌دهيد؟ چرا فراسفه هر يک از صورت‌هاي علمي کلي را به يک عقل خاص با ماهيت مخصوص خود نسبت نداده‌اند؛ و يا لااقل هر دسته از صورت‌هاي علمي کلي را به يک عقل خاص نسبت نداده‌اند؟

پاسخ: هر نوع مجردي، منحصر در يک فرد است؛ و لازمه منحصر بودن نوع مجرد در يک فرد آن است که هر يک از عقلها که برهان علاوه بر آنکه اصل وجود آن را اثبات مي‌کند. استناد وجود امور مادي و آثار مادي به آن نيز را ثابت مي‌کند از يک نوع تشکيل يافته باشد و آن نوع تنها داراي يک فرد و يک مصداق باشد يعني لازمه اش آن است که کثرت عقول يک کثرت طولي بوده باشد؛ به اين صورت که عقول به طور پي در پي و مترتب بر يکديگر قرار گرفته باشند، و از صادر نخستين آغاز گشته و به نزديک ترين عقل به اشياء مادي و آثار مادي پايان يابند؛ بنابراين اشياء مادي و آثار مادي معلول نزديک ترين عقل به عالم ماده‌اند و وجودشان مستند به اوست. اين عقل را حکماي مشای «عقل فعال» نام نهاده‌اند.
برخي از حکماي اشراقي، علاوه بر عقول طولي عقول عرضي را نيز به اثبات رسانده‌اند که در رتبه نازل تري نسبت به عقول طولي قرار دارند به اين صورت که هر يک از آنها بوجود آورنده و تدبير کننده يکي از انواع مادي مي‌باشند. اما بنابراين نظريه نيز نمي‌توان هر يک از صورت‌هاي عقلي و يا هر دسته از آنها را به يک جوهر عقلي جداگانه استناد داد زيرا به اعتقاد حکماي اشراقي وجود هر نوع مادي با همه افرادش و با همه کمالاتش، تنها به رب و مثال[1] همان نوع استناد دارد؛ بنابراين وجود نوع انسان با همه افرادش و با همه کمالاتش که از جمله آنها صورت‌هاي عقلي است، مستند به يک عقل مجرد است که همان رب النوع انسان مي‌باشد.
نظريه برهاني که در مورد صورت‌هاي علمي کلي و استناد آنها به يک جوهر مجرد عقلي بيان شد در مورد صورت‌هاي علمي جزيي نيز جاري مي‌شود و روشن مي‌سازد که اين صورت‌هاي علمي جزيي را يک جوهر مجرد مثالي افاضه کرده است. اين جوهر مثالي همه صور جزيي را به نحو اجمال واجد مي‌باشد و نفس به ميزان استعدادي که تحصيل کرده است با آن متحد مي‌گردد و بدين وسيله صورت‌هاي مناسب بر او افاضه مي‌شود.
 
 

[1] - مقصود از مثال در اينجا هان مثال افلاطوني (عقل مجرد) است، نه مثال در برابر عقل و ماده که واجد آثار ماده و فاقد خود ماده مي‌باشد.

چاپایمیل