‏نحوه انتزاع مفهوم عدم‏

آنگاه که نفس به يکي از ماهيات محسوس دست يافت و آن را در خزانه خيال بايگاني نمود و سپس ماهيت ديگري مباين با آن را درک کرد در اين صورت ماهيت دوم را عين ماهيت نخست و منطبق بر آن نخواهد يافت بر خلاف فرض پيشين [آنجا که ماهيت سفيدي را براي بار دوم و يا در لحظه دوم ادراک مي‌کرد] که ماهيت دوم را عين ماهيت نخست مي‌يافت. پس اگر نفس ماهيت سفيدي و ماهيت سياهي را پس از بايگاني نمودن آنها در خود حاضر آورد کاري را که در فرض پيشين نسبت به ماهيت تکرار شده انجام مي‌داد ميان اين دو ماهيت انجام نخواهد داد يعني حکم به اتحاد آن دو نخواهد کرد اما در عين حال نفس اين «عدم فعل» را يک «فعل» براي خود اعتبار مي‌کند که همان «سلب حمل» در برابر «حمل» مي‌باشد. و مفهوم «سلب محمول از موضوع» را از آن بدست مي‌آورد. سپس قيد آن را حذف مي‌نمايد و آن را به طور مطلق تصور مي‌کند و بدين صورت مفهوم سلب و عدم در نفس نقش مي‌بندد. پس از تشکيل مفهوم عدم در ذهن نفس براي آن ويچگي‌هايي را ضرورتاً اعتبار مي‌کند و در واقع خواص و احکام عدم را به ناچار ادراک و ملاحظه مي‌کند. احکامي مانند: نبودن امتياز ميان عدمها، و تميز يافتن عدمها از يکديگر به واسطه اضافه به موجودات.
(توضيح اينکه: پس ازآنکه نفس مثلا يک تکه گچ سفيد را مشاهده نمود و به مفهوم سفيدي دست يافت اگر يک قطعه زغال سياه را مشاهده کند مفهوم سياهي در ذهن او نقش مي‌بندد و وقتي اين مفهوم را با مفهوم سفيدي بسنجد ملاحظه مي‌کند که اين مفهوم روي مفهوم نسخيتن (سفيدي) نمي‌خوابد و بر آن منطبق نمي‌شود آن گونه که مفهوم نخستين روي خود مي‌خوابيد و بر خودش منطبق مي‌گشت. يعني نفس ملاحظه مي‌کند که سفيدي با سفيدي به گونه‌اي است و با آن نسبتي دارد که آن نسبت را ميان سفيدي و سياهي نمي‌يابد. در مورد اول يک حمل برقرار مي‌شود و در مورد دوم «عدم حمل» است. يعني ذهن نسبتي که ميان سفيدي و سفيدي بود ميان سفيدي و سياهي نمي‌يابد در مورد اول نفس کاري انجام ميدهد و حکمي ايجاد مي‌کند اما در صورت دوم کاري انجام نمي‌دهد.
و چون خود را در اولين مرتبه يا پس از تکرار حکم اثباتي نسبت ساز و حکم درست کن مي‌يابد کار انجام ندادن (عدم فعل) خود را کار پنداشته و نبودن نسبت اثباتي ميان سفيدي و سياهي را يک نسبت ديگر مغاير با نسبت اثباتي مي‌انديشد و در اين حال يک نسبت پنداري به نام «نيست» در برابر نسبت خارجي «است» پديدار مي‌گردد. اگر چه در قضيه سفيدي سياهي نيست» نفس ميان موضوع و محمول کاري انجام نداده است ولي اين تهيدست ماندن و کار انجام ندادن را براي خود کار پنداشته و آن را در برابر کار نخستين کار دومي قرار مي‌دهد «نيست در برابر است» و چون نفس کار خود را که همان حکم است با يک صورت ذهني (اين اوست) حکايت مي‌کرد براي فقدان کار نيز به مناسبت اينکه در جاي کار نشسته صورتي ساخته و آن را حکايت مي‌کند. پس از تشکيل مفهوم حرفي و رابط «نيست» که در واقع همان «نه است» يعني «عدم وجود رابط» مي‌باشد نفس با نظر استقلالي به آن مفهوم اسمي و مستقل عدم را ابتدا به صورت مضاف و سپس به طور مطلق به دست مي‌آورد.[1])
 
 

[1] - رک: «اصول فلسفه و روش رئاليسم» ج 2، ص42-51.

چاپایمیل