اقسام علت فاعلي‏

(علت فاعلي داراي دو اصطلاح است. يک اصطلاح آن به طبيعيات، و اصطلاح ديگر آن به فلسفه الهي مربوط مي‌شود، در طبيعيات مقصود از علت فاعلي، محرک ماده موجود از حالي به حال ديگر است؛ مثلا بنّا نسبت به ساختمان علت فاعلي است؛ زيرا مواد آن را جابجا کرده و با هيأتي خاص آنها را با هم ممزوج نموده، و يا بر روي هم قرار ميدهد. اما در فلسفة الهي مقصود از علت فاعلي، چيزي است که هستي معلول را افاضه مي کند و به آن وود مي دهد. همين اصطلاح اخير در اينجا مورد بحث است).
فلاسفه براي علت فاعلي اقسام گوناگوني بيان کرده اند[1] و برخي از فلاسفه شمار اقسام آن را به هشت رسانده اند. نحوه تقسيم فاعل به اين اقسام هشتگانه بدين قرار است:
فاعل يا نسبت به فعل خودش علمي که موثر در آن فعل باشد، دارد و يا ندارد.
و فاعلي که چنين علمي نسبت به فعل خويش ندارد، يا فعلش مقتضاي طبيعتش مي‌باشدکه در اين صورت، فاعل بالطبع يا فاعل طبيعي است؛ و يا فعلش مقتضاي طبيعتش نمي باشد، که در اين صورت، فاعل بالقسر، يا فاعل قسري خواهد بود.
و فاعلي که نسبت به فعل خود علمي دارد که موثر در آن فعل است، يا فعلش را با اراده و انتخاب خويش انجام نمي دهد در اين صورت فاعل بالجبر يا فاعل جبري مي‌باشد و يا فعلش را با اراده و انتخاب خود انجام مي دهد.
فاعلي که فعلش را با اراده و انتخاب خود انجام مي دهد يا علم او به فعلش همراه با فعل، و بلکه علّيت فعلش است که در اين صورت فاعل بالرضا مي باشد و يا علم او به فعل پيش از فعل و مقدم بر آن است.
اگر علم او به فعل پيش از فعل و مقدم بر آن باشد، علم فاعل به فعلش يا همراه با انگيزة زايد بر ذات فاعل هست که در اين صورت فاعل بالقصد يا فاعل قصدي خواهد بود و يا همراه با انگيزة زايد برذات فاعل نيست، بلکه خود علم منشأ صدور معلول و ايجاد آن مي‌باشد.
 اگر علم فاعل همراه با انگيزة زايد بر ذات فاعل نباشد، علم فاعل يا زايد بر ذات فاعل هست در اين صورت فاعل بالعنايه مي‌باشد و يا زايد بر ذات فاعل نيست، که دراين صورت فاعل بالتجلي خواهد بود.
و از طرفي فاعل – به هر نحو که فرض شود- اگر خودش و فعلي که به او منسوب است، هر دو، فعل فاعل ديگري باشند، در اين صورت آن فاعل بالتسخير يا فاعل تسخيري خواهد بود.
بنابراين، علت فاعلي داراي هشت قسم مي‌باشد.
 
توضیح هر کدام از این هشت قسم:
فاعل بالطبع: فاعلي که نسبت به فعل خود علمي که موثر در آن فعل باشد ندارد، اما فعل او ملايم با طبيعت وي و مقتضاي طبيعتش مي‌باشد؛ مانند نفس در مرتبه قواي طبیعي بدني، چراکه نفس کارهايش را در اين مرتبه به مقتضاي طبيعتش انجام مي دهد. (مقصود از قواي طبيعي بدني، چنانکه شيخ در طبيعات شفا تصريح مي کند[2]، قوه جاذبه، ماسکه، هاضمه، و دافعه است. نفس در مرتبة اين قوا کار خود را بطورطبيعي و ناآگاهانه انجام مي دهد؛ و اگرچه بپذيريم که نفس نوعي شعور و آگاهي از اراده ي خود در مرتبة اين قوا دارد، اما اين شعور و آگاهي تأثير و مدخليتي در افعال وي ندارد).
فاعل بالقسر: فاعلي که نسبت به فعل خود علمي که موثر در فعلش باشد ندارد، و نيز فعل او ملايم با طبيعتش نمي باشد؛ مانند نفس در مرتبة قواي طبيعي بدني، آنگاه که در اثر بيماري از مسير طبيعي خود منحرف مي‌شود؛ چراکه در اين حالت افعال تحت تأثير عوامل و نيروهاي بيروني، از مسير صحت خارج شده وقواي طبيعي به گونه اي ديگر عمل مي کند.[3]
فاعل بالجبر: فاعلي که نسبت به فعل خود علم و آگاهي دارد، اما فعلش را با اراده و انتخاب خويش انجام نمي دهد؛ مانند انساني که بر کاري که نمي خواهد آن را انجام دهد، مجبور مي‌شود.
فاعل بالرضا: فاعلي که با انتخاب و از روي علم و آگاهي کار مي‌کنند، اما علم تفصيلي او به فعلش عين فعلش مي‌باشد، و پيش از تحقق فعل فقط علم اجمالي به آن دارد؛ چراکه او در مرتبة ذات خود علم به ذات خودش را دارد و از طرفي، علم به علت مستتبع علم به معلول مي‌باشد؛ بنابراین علم فاعل به ذات خود، علم اجمالي به معلولش را به دنبال دارد.[4]
فاعل بالقصد: فاعلي که واجد علم و اراده است، و علم او به فعلش، تفصيلي و پيش از تحقق خارجي فعل است، با انگيزه اي که زايد بر ذاتش مي‌باشد؛ مانندانسان نسبت به افعال اختياري اش. (و نيز مانند واجب در نظر متکلمان).
فاعل بالعنايه: فاعلي که به فعل خود، پيش از انجام آن، علم و آگاهي دارد، علمي که زايد برذات او مي‌باشد، و خود آن صورت علمي منشأ صدور فعل مي گردد، بي آنکه فاعل انگيزه اي زايد بر ذات خود داشته باشد، مانند انساني که بر سر درخت بلندي ايستاده است، و به محض تصور سقوط، سقوط مي کند، و نيز مانند واجب تعالي که در نظر مشائين فاعليتش نسبت به ايجاد اشياء از همين قبيل است.
فاعل بالتجلي: فاعلي که پيش از ايجاد فعل، علم تفصيلي به فعل وجود دارد، علمي که عين علم اجمالي او به ذات خويش مي‌باشد[5]. مانند نفس مجرد انساني نسبت به کمالات ثانوي خويش؛ چراکه نفس مجرد انساني صورت اخير نوع خود مي‌باشد، و از اين رو در عين بساطتي که دارد مبدأ همه کمالات ثانوني خود مي‌باشد؛ و در نتيجه علم حضوري او به ذاتش علم به تفاصيل کمالات آن مي‌باشد؛ اگرچه برخي از آنها متمايز از برخي ديگر نيست، به گونه اي که با بساطت منافات داشته باشد، و موجب کثرت در آن گردد.[6]
فاعل بالتسخير: فاعلي که او و فعلش، فعل فاعل ديگري مي باشند. چنين فاعلي در فعل خود مسخّر فاعل ديگري است. مانند قواي طبيعي، نباتي و حيواني، که در کارهايشان مسخر نفس انساني هستند. (البته اين مثال در صورتي صحيح است که نفس را غير از قواي ياد شده بدانيم، و آن قوا را کارگزاران نفس بشمار آوريم؛ و اين همان نظريه عموم حکماي مشاء است، اما بنابر نظريه صحيح، که قوا را همان شئون و مراتب نفس مي داند و مي گويد «النفسُ في وحدتها کل القوي» و دو فاعل در کار نخواهد بود، که يکي مسخر ديگري باشد، بلکه نفس در مرتبه قواي طبيعي، قوة طبيعي، و در مرتبة قواي نباتي، قوة نباتي و در مرتبه قواي حيواني، قوة حيواني مي‌باشد) و نيز مانند علتهاي فاعلي اي که در عالم وجود دارند؛ چرا که همه تحت تسخير خداي متعال مي باشند. (اين مثال مبتني بر آن است که افاضه و ايجاد را منحصر در خداي متعال ندانيم، و معتقد باشيم در عالم علتهايي در طول يکديگر وجود دارند که در رأس آنها واجب تعالي است. اما بنابر نظر دقيق تر، که افاضه و ايجاد را منحصر به واجب تعالي مي داند، و او را تنها موجودي بشمار مي آيد که داراي تاثير است) لا موثر في الوجود الاالله ديگر در هستي علل فاعلي اي وجود نخواهد داشت، تا تحت تسخير خداوند باشند.
 

[1] - تقسيماتي که فلاسفه متقدم براي علت ذکر کرده اند، عبارت است از: تقسيم علت به ما بالذات و ما بالعرض، ونيز تقسيم آن به قريب و بعيد، خاص و عام جزيي و کلي، بسيط و مرکب، ما بالقوه و ما بالفعل، اما تقسيم علت فاعلي، به اين شکل که در اينجا بيان مي‌شود، در کتابهاي ايشان نيامده است. صدرالمتأهلين در اسفار (ج2، ص 220-225) و نيز در مبدأ و معاد (ص 133-135) شش قسم براي علت فاعلي ذکر کرده است، و  در تعليقه اش بر شفا (ص 244) و تقسيم فاعل به تسخيري و غيرتسخيري را نيز بر آن افزوده است؛ اما نخستين کسي که تعداد اقسام را به هشت قسم رسانده است، محقق سبزواري است در شرح منظومه (118)، و تعليقه اش بر اسفار (ج2، ص 222).
[2] - طبيعيات الشفاء، ص 294، همچنين رجوع کنيد به : رسائل ابن سينا، رسالة «هديه الرئيس»، فصل چهارم، ص 176.
[3] سخنان فلاسفه پيشين دربارة فاعل طبيعي و قسري، تا حدود زيادي متاثر از نظرياتي است که به عنوان اصول موضوعه از طبيعات قديم اخذ شده است. علماي طبيعي، در گذشته، براي هر نوعي از موجودات جسماني، طبيعت خاصي قائل بودند، که ذاتاً اقتضاي ويژه اي دارد. از جمله، هر يک از انواع عناصر چهارگانه (خاک و آب و هواو آتش) را مقتضي مکان طبيعي و کيفيات طبيعي خاصي مي دانستند. بطوري که اگر مثلاً بواسطة عامل خارجي درمکان ديگري قرار بيگرند، در اثر ميل طبيعي بسوي مکان اصلي خودشان حرکت مي کنند؛ و بدين ترتيب سقوط سنگ و ريزش باران وبالا رفتن شعله آتش را توجيه  مي کردند، و طبيعت را به عنوان مبدأ حرکت، معرفي مي‌نمودند، و فاعل را در اينگونه از افعال فاعل بالطبع بشمار مي آوردند. سپس با توجه به اينکه گاهي حرکات وآثاري در اشياء برخلاف مقتضاي طبيعتشان پديد مي آيد. مثلا در اثر وزش باد، گرد و غبار بسوي آسمان بلند مي‌شود، قسم ديگري از افعال را به نام «فعل تسري» اثبات کردند، و آن را به طبيعت مقسور نسبت دادند، و معتقد شدند که گرد و غبار، که از جنس خاک است، با حرکت قسري بسوي آسمان مي رود، و با حرکت طبيعي به زمين بر مي گردد.
اکنون فرضيه عناصر چهارگانه، و اقتضاي آنها نسبت به مکان طبيعي يا کيفياتي از قبيل رطوبت، يبوست، حرارت و برودت، اگرچه اعتبار خود را از دست داده و جايگاهي در  دانش معاصر ندارد، اما اصل وجود فاعل طبيعي و فاعل قسري قابل انکار نيست، و تنها بايد مثالها را تغيير داد، و نمونه هاي صحيح براي آن را ارائه نمود؛ چنانکه مولف- قدس سره- انجام  داده‌اند.
[4] فاعل بالرضا دو علم و آگاهي نسبت به معلول خويش دارد، يکي علم اجمالي و غير تفصيلي است،که پيش از انجام کار است، و از علم او به ذاتش ناشي مي گردد؛ يعني همين اندازه که مي داند قادر است، و کارهايي مي تواند از او صادر شود؛ و ديگري علم تفصيلي او به فعلش است، که يک علم حضوري است، و عين معلوم مي‌باشد. به عنوان مثال، انسان نسبت به صورتهاي خيالي اي که در خود ايجاد مي کند، فاعل بالرضا است، زيرا  علم تفصيلي او به اين صور خيالي، عين همان صور است، و پيش از ايجاد آن صورتهاي خيالي تنها علم اجمالي بدان دارد، از آنجا که به ذات خود، که آفريننده آن صور است، علم دارد. و نيز فاعليت واجب تعالي نسبت به اشياء نزد حکماي اشراقع فاعليت بالرضا مي‌باشد. چراکه در نظر ايشان، علم تفصيلي خداوند به اشياء عين همان اشياء‌است، و خداوند پيش از آفرينش آنها فقط علم اجمالي وغير تفصيلي بدانهادارد.
[5] مقصود از اجمال در  اينجا همان وحدت و بساطت است، و در برابر تفصيل نيست – چرا که علم اجمالي در اينجا عين علم تفصيلي است- برخلاف اجمال در مورد فاعل بالرضا. بنابراين، علم اجمالي دراينجا عبارت است از: کشف تفصيلي اشياء، اما بدون تمييز آنهااز يکديگر ، به نحوي که موجب کثرت درعلم، و در نتيجه کثرت در ذات عالم گردد.
[6] - البته بسياري از نفوس علم به چنين علمي ندارند، اما اين به معناي نفي اصل آن علم نيست، چنانکه محقق سبزواوري در َ«شرح منظومه» ميگويد: «و ان لم يکن لها العلم بذلک العلم» ، و در حاشية «شرح منظومه» ادامه مي دهد: «الا عند الکمال و بعد الا استکمال، بل تعلم حينئذٍ القوي الخارجيه» فان القوي المشته في الآفاق و الصياصي، کعکوس للقوي المتراکمه في هذه الصيصه التي هم ام القري، و من هناورد في الائمه (ع) «انفسکم في النفوس و ارواحکم في الارواح»

چاپایمیل