علت مادی و صوری

ماده اولي و ماده ثانيه: انواعي که داراي کمال بالقوه مي باشند، در نهاد و صميم ذات خود جوهري دارند که فعليت کمالات اولي وکمالات ثانوي آن نوع را مي پذيرد. کمالات اولي همان صورتهاي نوعي است، و کمالات ثانوي اعراض است.
اگر جوهري که قبول کنندة کمالات اولي و ثانوي آن نوع مفروض است، خودش داراي دو حيثيت باشد: يکي حيثيت قبول و انفعال، و ديگري حيثيت فعليت، در اين صورت آن جوهر را مادة ثاني مي نامند. (مثلا «جسم» ماده ثاني آهن است، زيرا کمالات اولي و ثاني آهن را مي پذيرد، و از طرفي خودش، هم حيثيت فعليت دارد و هم حيثيت قوه).
و اگر حيثيت آن جوهر حيثيت قوة‌محض باشد، آن را هيولا و ماده اولي مي نامند. هيولا همان چيزي است که تحليل مادة ثاني به آن منتهي مي گردد، همان چيزي است که از هر جهت بالقوه است، مگراز جهت «بالقوه بودنش از هر جهت».
اثبات علت مادي: ماده نسبت به نوع مادي اي که از ترکيب آن ماده با صورت تشکيل مي شود، علت مادي مي باشد. زيرا وجود نوع مادي ضرورتاً وابسته و متوقف بر ماده است، و بدون ماده وجودش ناممکن مي باشد. (اين وابستگي و توقف از قبيل وابستگي و توقف کل بر هر يک از اجزائش است. وجود کلّ مرکب از چند جزء وابسته به وجود هر يک از اجزائش است، و بدون آنها وجودش ناممکن مي باشد؛ و از طرفي، علت عبارت است از «چيزي که طرف وابستگي شيء ديگر است، و وجود آن شيء متوقف بر آن مي باشد.» پس ماده، علت خواهد بود براي نوع مادّي مرکب از آن ماده و صورت. اين نوع علت را «علت مادي» مي نامند).
بنابراين، ماده از آن جهت که جزئي از يک مرکب است، علت براي آن مرکب مي باشد. اما ماده نسبت به جزء ديگر مرکب، که ماده آن را در خود مي پذيرد و قبول مي کند، يعني نسبت به صورت، علت نيست، بلکه «ماده» آن و معلول آن مي باشد؛ زيرا صورت، شريک علت فاعلي براي ماده است.
حاصل آنکه: جوهري که قبول کنندة کمالات اولي و ثانوي نوع است، نسبت به خود آن نوع «علت مادي» است، و نسبت به جزء ديگر آن نوع که فعليت نوع به آن است، «ماده» مي باشد.

سه دليل بر عدم انحصار علت، در علت مادی:

(گروهي از دانشمندان طبيعي که گرايش به ماده داشته، ومنکر ماوراء ماده مي باشند، عليت را منحصر در ماده دانسته اند، و علتهاي سه گانه ديگر را مورد انکار قرار داده اند. به اعتقاد اين دانشمندان صورتهاي نوعي گوناگون معلول خود ماده است، و علت فاعلي اي در وراي ماده وجود ندارد که افاضة کننده آن صورتها بر ماده باشد؛ ونيز ماده غايت و هدفي در کار خود ندارد؛ و لذا علت غايي نيزجود ندارد. اما اين پندار نادر است، ونمي توان ماده را علت بوجود آورنده و افاضه کننده صورتهاي نوعي دانست. براي اثبات اين مدعا و ابطال پندار اين گروه از مادي گرايان، سه دليل مي توان اقامه کرد: ).
دليل نخست: حيثيت ذاتيت ماده همان حيثيت قوه، قبول و پذيرش است، که ملازم با فقدان و نداري است؛ و پر واضح است که چنين موجودي براي افاضه و ايجاد فعليت [= صورتهاي نوعي] کافي نيست؛ چراکه افاضه و ايجاد ملازم با وجدان و دارايي است و فاقد شيء نمي تواند معطي آن باشد. بنابراين، اگر به ماده اکتفا کنيم، و هر علت ديگري غير از آن را انکار نماييم، چاره اي نيست جز آنکه بگوييم فعليت بدون علت بوجود آمده است، و اين محال است.
دليل دوم: شيء تا وجود برايش واجب و ضروري نگردد، موجود نمي شود؛ و ازطرفي، شأن ماده امکان وقبول است و از اين رو وجوبي که از وجود، لزوم وجود و جدا نشدن از وجود است، چنين وجوبي را نمي توان به ماده نسبت داد، ماده براي اعطاي اين وجوب به معلول شايستگي ندارد، بنابراين، در پس ماده، شيء ديگري است که وجوب و وجود معلول مستند به آن مي باشد؛ و آن شيء همان علت فاعلي است، که وجود معلول را افاضه مي کند.
دليل سوم: ماده داراي يک طبيعت واحد است؛ و برفرض که بتواند اثري داشته باشد، آن اثر لزوماً واحد، خواهد بود؛ زيرا سنخيت ميان علت ومعلول امري ضروري است، به همين دليل از علت واحد جز معلول واحد امکان صدور ندارد. اين قاعده اي است که اين گروه از دانشمندان طبيعي نيز آن را پذيرفته اند.
بنابراين، اگر علت را منحصردر علت مادي بدانيم وکمالات وجودي گوناگون را، اعم از صور و اعراض، به ماده استناد دهيم، لازمه اش آن است که تفاوتها و گوناگونيهاي موجود در اشياء به ماده اي که داراي يک ذات و يک صفت[1] است، باز گردد؛ و اين بدان معنا است که همه اشياء عين يکديگرند؛ و چنين چيزي به حکم ضروري عقل باطل مي باشد.
(توضيح: با توجه به لزوم سنخيت ميان علت و معلول، امتناع صدور کثير از واحد، اگر همه اشياء متنوع و گوناگون، معلول ماده بوده، از آن ناشي شده باشند، لازمه اش آن است که همه اشياء ذاتاً و صفتاً واحد باشند، يعني همه اشياء عين يکديگر باشند، و به ديگر سخن، کثير در عين حال که کثير است، واحد باشد!).
اثبات علت صوري: صورت- يعني آنچه ملاک فعليت شيء[2]  است، و حيثيت فعليت آن را تشکيل ميدهد – نسبت به آنچه از ترکيب آن صورت باماده بوجود مي آيد، «علت صوري» مي باشد؛ زيرا آن مرکب ، در ذات خود متوقف و وابسته به آن صورت مي باشد، از باب توقف کلّ بر جزء. و از طرفي، عليت ومعلوليت همان رابطة توقف و وابستگي يک شيء به شيء ديگر است.
رابطه صورت با ماده: صورت نسبت به ماده، علت صوري براي آن بشمار نمي رود؛ به دليل آنکه ماده مرکب از صورت و غير آن نيست، و در ذات خود نياز به صورت ندارد؛ بلکه در تحصلش که امري بيرون از ذاتش است، نيازمند به آن مي باشد؛ و از اين رو، صورت را نسبت به ماده بايد شريک علت فاعلي و تحصل بخش به ماده بشمار آورد.
(توضيح: علت صوري بودن «الف» نسبت به «ب» منوط به دو امر است: 1- آنکه وجود «ب» متوقف و وابسته به وجود «الف» باشد، و بدون آن تحققش امکان پذير نباشد. 2- آنکه «الف» جزء صوري «ب» را تشکيل دهد، و مقوّم ذات و ماهيت «ب» باشد[3]. درمورد صورت و ماده اگرچه امر نخست تحقق دارد زيرا وجود ماده بدون صورت امکان پذير نيست؛ اما شرط دوم تحقق ندارد؛ زيرا صورت جزء صوري ماده نبوده، و مقوّم ذات و ماهيت آن نمي باشد؛ بلکه نسبت به ماده شريک علت فاعلي مي باشد؛ بدين معنا که علت فاعلي به توسط آن، وجود و تحصّل ماده را افاده مي کند؛ و وجود امري است بيرون از ماهيت و زايد بر آن).
 

[1] - آن صفت واحد همان ويژگي قبول و پذيرش است.
[2] - مقصود از شيء خصوص جسم با انواع گوناگونش است، و شامل مفارقات نمي گردد، چراکه فعليت مفارقات عين ذات آنهاست، وعلت صوري براي آنها بشمار نمي رود.
[3] - و از اين روست که علت صوري و همچنين علت مادي را «علل قوام» و «علل داخلي» مي نامند.

چاپایمیل