‏اتحاد ميان قابل و وجود ضعيف مقبول و وجود شديد آن‏

چون مقبول با وجود خارجي [= وجود بالفعل] خود، که منشأ ترتب آثار بر آن مي‌باشد، نزد قابل تحقق ندارد، از اين رو بايد پذيرفت که مقبول با وجود ضعيفي، که همه آثارش بر آن مترتب نمي‌گردد، قابلیت تحقق دارد. (مثلاً نطفه، که قابليت انسان شدن دارد، يک نسبت و رابطه عيني با انسان دارد. بنابراين، بايد در همان ظرف قابليت و نسبت، نطفه و انسان، که طرفين اين نسبت هستند، وجود داشته باشند. اما مي‌دانيم که وجود بالفعل انسان که منشأ آثار مي‌باشد، همراه بانطفه تحقق ندارد، بلکه در آينده موجود مي‌شود. پس معلوم مي‌شود که وجودضعيف انسان، که همه آثار انسان بر آن مترتب نمي‌شود، همراه با نطفه تحقق دارد، و با آن متحد مي‌باشد).
وچون هر يک از وجود ضعيف مقبولِ و وجود شديد آن، همان وجود مقبول است، پس آن دو وجود متحد بوده، و در واقع يک وجود مي‌باشند.
بنابراين، مقبول در واقع يک وجود واحد دارد که داراي دومرتبه مي‌باشد: يکي مرتبة ضعيف که همه آثار بر آن مترتب نمي‌شود؛ وديگري مرتبة شديد که همه آثار بر آن مترتب مي‌گردد. ما مرتبة ضعيف را «وجود بالقوه» و مرتبه قوي را «وجود بالفعل» مي‌ناميم.
(وجود ضعيف انسان، که همراه با نطفه تحقق دارد، و وجود شديدآن، که در آينده تحقق خواهد يافت، هردو، وجود يک انسان شخصي واحد هستند. بنابراين، وجود ضعيف و وجود قوي آن فرد از انسان، در واقع يک وجود احد است که داراي دو مرتبة‌ضعيف و شديد مي‌باشد).
مقبول با وجود بالقوه و وجود بالفعل خود در حقيقت يک موجود متصل و واحد را تشکيل مي‌دهد؛ چرا که اگر ميان وجود بالقوه و وجود بالفعل مقبول اتصال و وحدت برقرار نباشد، نسبت ميان مرتبة ضعيف مقبول و مرتبة‌شديد آن[1] باطل خواهد گشت؛ و اين خلاف فرض است زيرا ميان وجود بالقوه و وجود بالفعل يک شيء‌نسبت و رابطه عيني و خارجي برقرار مي‌باشد.
همچنين قابل و وجود بالقوة مقبول، موجود به يک وجود مي‌باشند. (زیرا اگر هر يک از آنها وجود مستقل و جداگانه اي داشت، يکي از طرفين نسبت وجودش براي طرف ديگر، و متعلق به آن نبود، و در نتيجه نسبت ميان آن دو باطل مي‌گشت در حالي که بنابر فرض، ميان قابل و وجود بالقوة مقبول، يک نسبت وجودي برقرار است).
بنابراين، وجود قابل و وجود بالقوة مقبول وجود بالفعل آن، همه، موجود به يک وجودند، و آن وجود داراي مراتب مختلفي مي‌باشد، به گونه اي که ماية اختلاف ميان مراتب به همان چيزي باز مي‌گردد که ميان آنها مشترک است. يعني نوعي اختلاف تشکيکي ميان آن مراتب برقرار مي‌باشد.
(مطالب گفته شده در جايي است که يک قابل را با يک مقبول در نظر بگيريم، اما اگر زنجيره‌اي از قابلها و مقبولها را فرض کنيم که از هر دو طرف پيش مي‌رود به گونه اي که درهر يک ازحلقه‌هاي آن زنجيره ها، امکان فعليت حلقة بعدي و فعليت امکان حلقه قبلي باشد، چنانکه در سلسله حوادث خارجي مشاهده مي‌کنيم) که عنصر تبديل به مرکب معدني، و مرکب معدني تبديل به مرکب آلي، ومرکب آلي تبديل به گياه و... مي‌شود، و سلسله اي از قابلها و مقبولها را تشکيل مي‌دهد. در اين صورت همه حدود و حلقات اين زنجيره داراي يک وجود واحد، اما با مراتب گوناگون، خواهد بود؛ و تا آنجا که زنجيره ادامه واستمرار يابد، اين وجود نيز ادامه خواهد داشت. اين وجود واحد به گونه اي است که اگر به دو جزء تقسيم شود، در جزء پيشين قوه و امکان جزء پسين، و در جزء پسين فعليت جزء پيشين تحقق دارد؛ و نيز اگر مثلا همان جزء پيشين به دو جزء ديگر تقسيم شود، و در جزء نخست آن، قوة جزء دوم، فعليت جزء نخست تحقق خواهد داشت؛ و هرچه اين تقسيم ادامه يابد، و آن وجود واحد و مستمر به اجزاي کوچک تري تقسيم گردد، جريان بر همين منوال خواهد بود. بنابراين، در اين وجود واحد قوه و فعل مختلط و در هم آميخته مي‌باشند. - خاصيت آميخته بودن قوه بافعل از تدرّج وجود ناشي مي‌شود.
 

[1] - و آن نسبت همين است که آن مرتبه، مرتبه شديد اين مرتبه و اين مرتبه، مرتبة ضعيف آن مرتبه است . و ممکن است مقصود علامه طباطبایی- قدس سره- از «نسبت» نسبت ميان قابل و مقبول باشد، نه نسبت ميان وجود بالقوه و وجود بالفعل مقبول، به اين بيان که: اگر وجود بالقوه مقبولع متصل متحد با وجود بالفعل آن نباشد، نمي‌تواند تحقق آن وجود بالقوه نزد قابل، مصحح برقراري نسبت ميان قابل و وجود بالفعل مقبول باشد. پس تنها در صورتي مي‌توان گفت که ميان قابل و وجود بالفعل مقبول يک نسبت و رابطه وجودي برقرار است، که وجود بالقوة مقبول متصل با وجود بالفعل آن بوده و با آن يکي باشد.

چاپایمیل