برخی از احکام فصل‏

معانی فصل در تعبیرات فلاسفه:

  1. فصل منطقی: خاص ترین و شناخته شده ترین لوازمی که بر نوع عارض می گردد. ( مانند ناطق برای انسان )
  2. فصل اشتقاقی: آنچه حقیقتاً مقوّم نوع و محصّل جنس می باشد. ( مانند نفس ناطقه داشتنِ انسان که فصل نوع انسانی است. )

فصل اخیر تمام حقیقت نوع است.

نوعیت نوع به واسطه فصل، محفوظ می ماند اگرچه برخی از اجناس آن نوع تغییر کند.

فصل در جنسی که محصل آن است مندرج نمی باشد ( بدین معنا که جنس آنگونه که در حدّ نوع اخذ می شود در حدّ فصل اخذ نمی شود. در نتیجه فصلهای ماهیات جوهری، جوهر نیستند. ) به دو دلیل:

  1. تسلسل لازم می آید. زیرا اگر فصل یک ماهیت نوعی، تحت جنس آن ماهیت باشد فصل مورد نظر نیازمند یک فصل دیگری خواهد بود که به آن قوام دهد و آن فصل نیز جنس و فصل دیگری خواهد داشت و به همین ترتیب این زنجیره ادامه خواهد یافت.
  2. نسبت میان جنس وفصل به عینیت تبدیل می گردد و حمل میان آنها حمل اولی می شود. ( در صورتی که گفته شد که حمل میان جنس و فصل حمل شایع می باشد. )

یک اعتراض: حکما در آنجا که جوهر را به پنج نوع تقسیم می کنند- عقل، نفس، هیولا، صورت جسمی و جسم- صورت جسمی و نفس را دو نوع از انواع پنج گانه جوهر به شمار می آورند؛ و این با مطلب یاد شده، که فصل نوع در جنس آن نوع مندرج نیست، منافات دارد. ( توضیح: اگر شیئی نوعی از یک مقوله باشد، مندرج در آن مقوله و داخل در آن مقوله خواهد بود. و چون حکما گفته اند: صورت جسمی نوعی از جوهر است، صورت جسمی همان فصل جسم است که «بشرط لا» اعتبار شده است. پس اگر صورت جسمی نوعی از جوهر باشد، لازمه اش آن است که فصل ماهیت جوهری مندرج در جنس جوهر بوده و جوهر در حدّ آن اخذ شده باشد. ) همین سخن نسبت به نفس و این که حکما آن را نوعی از جوهر به شمار آورده اند نیز جاری می شود. ( حکما با برهان به اثبات رسانده اند که نفس انسانی یک جوهر مجرد است که پس از جدا شدن از بدن باقی می ماند.  پس نفس انسانی، برخلاف سایر صورت ها که با از بین رفتن ماده زایل می گردند، پس از متلاشی شدن بدن همچنان باقی می ماند، و در نتیجه یک ماهیت تام خواهد بود و جنس و فصل می خواهد، ‌و جنس آن همان جوهر می باشد، پس نفس ناطقه مندرج در مقولة جوهر است. و از طرفی، نفس ناطقه صورت انسان است، و همین نفس ناطقه اگر «لابشرط» اعتبار شود، فصل ماهیت انسانی خواهد بود.  پس چگونه می توان گفت: فصل جوهر، مندرج در مقوله جوهر نیست. )

پاسخ به اعتراض یاد شده:

حکم مفاهیم به واسطة اعتبارات عقلی گوناگونی که بر آنها عارض می گردد، مختلف می شود؛ و  ماهیت شیء تنها از وجود فی نفسه آن انتزاع می شود،‌ نه از وجود لغیره آن، اگرچه این دو یکی هستند و وجود فی نفسه شیء همان وجود لغیرة آن می باشد. و فصل یک مفهوم مضاف به جنس است، ‌و حیثیتش آن است که ممّیز ذاتی نوعی بوده و وجودش برای جنس می باشد. بنابراین ، شیئ از آن جهت که فصل است، ماهیتی ندارد. و همین است معنای این سخن حکما : «لازمه عرض عام بودن جنس برای فصل، و عرض خاص بودن فصل برای جنس آن است که فصول جواهر جوهر نباشند» (مفهوم فصل یک مفهوم ناعتی است و حیثتش آن است که ممیز ذاتی نوع می باشد، و از این رو یک ماهیت تامّی ندارد تا نوعی از جوهر به شمار آید، و جوهر در حدّ آن اخذ شود، و به حمل اوّلی بر آن حمل گردد.)

اما صورت از آن جهت که  مقوّم ماده است، نسبت به ماده «بشرط لا» می باشد، و لذا میان آنها حمل اوّلی برقرار نمی شود، و در نتیجه صورت، از این جهت، تحت جنس  مندرج نمی باشد؛ چرا که اگر مندرج تحت جنس باشد، نوع خواهد بود و میان آن و جنس، عینیت و حمل اوّلی برقرار خواهد شد. و این برخلاف فرض است. و صورت از آن جهت که ترکیب اتحادی با ماده دارد، به حمل شایع بر ماده حمل می شود، و ماده نیز به حمل شایع بر آن حمل می گردد.

صورت چون تمام ماهیت نوع است- چنان که در تعریف آن گفته اند: «صورت چیزی است که شیئیت شی به آن است» از این روی فصل جوهر می باشد، چرا که عین حقیقت نوع و فعلیت آن است. اما این موجب نمی گردد که  صورت داخل درجنس جوهر باشد به گونه ای که جوهر در حدّ آن اخذ شود و حمل اولی میان آنها برقرار گردد.

بنابراین فصل از آن جهت که فصل است مرکب از جنس و فصل نیست، بلکه بسیط می باشد، و تنها حیثیتش آن است که ممیز ذاتی نوع است. همچنین صورت های مادی که وجودشان متعلق به ماده و برای ماده است، هم در خارج بسیط اند و هم در ذهن، چراکه اگر مرکب باشند، هر یک از آنها در بردارندة انواع بی شماری خواهند بود. اما نفس مجرد، از آن جهت که فصل برای نوع است،‌حیثیتش حیثیت وجود ناعتی است، و همان طورکه دانستید، وجودناعتی ماهیت ندارد، اما از آن جهت که ذاتاً مجرد است، تجردش مصحّح وجود لنفسه آن می باشد، همانگونه که وجودش فی نفسه نیز هست. و از طرفی نفس مجرد تمام حقیقت نوع است، پس جوهر بر آن صدق می کند، و در نتیجه نفس مجرد همان نوع جوهری ای خواهد بود که جزء صوری برای آن به شمار می رفت، دیگر صورت برای آن نخواهد بود؛ و این منافاتی با آن ندارد که وجود نفس مجرد متعلق به ماده نیز باشد، زیرا این تعلق فقط در مقام فعل است، نه در مقام ذات؛ و نفس در فعلش مادّی است نه در ذاتش.

چاپایمیل