نظریه های دانشمندان دربارة حقیقت اجسام بیرونی‏

1-نظریه متکلمان ( جزء لا یتجزی )

جسم مرکب از اجزایی است که اولاً دارای وضع هستند. ( یعنی موقعیت مکانی دارند و می توان به آنها اشاره حسی کرد ) و ثانیاً هیچ گونه تقسیمی در آنها راه ندارد، نه تقسیم خارجی، نه تقسیم و همی و نه تقسیم عقلی ( یعنی نه تنها در خارج نمی توان آن ذرات را تجزیه و خرد کرد، بلکه قوة واهمه و عاقله نیز نمی توانند  اجزایی برای آن ذرات فرض کنند، مانند نقطه .) و ثالثاً این اجزا محدود می باشند.

بررسی نظریه متکلمان:

قول  نخست که منسوب به متکلمان است، این بود که جسم از اجزایی تشکیل شده که به هیچ نحو قابل انقسام نیستند، و ابزار برّنده، [مانند قیچی]، از فاصله های میان آن اجزا عبور می کند، [و به این صورت جسم را  تقطیع می کند.] این اجزا متناهی بوده و به آنها می توان اشاره حسی کرد. [حکما براهین متعددی برای ابطال این قول که درواقع قول به «جزء لایتجزی» است اقامه کرده اند. در ذیل به سه برهان از آن براهین اشاره می شود:]

برهان نخست: جزء مفروض [ازدو حال بیرون نیست؛ یا دارای حجم هست و یا دارای حجم نیست.] اگر دارای حجم باشد ضرورتاً دارای دو طرف خواهد بود. [زیرا هرچه دارای حجم باشد دارای امتداد در جهات سه گانه می باشد، و هر شیء ممتدی، دست کم دو طرف مغایر از هم خواهد داشت] و در نتیجه تقسیم عقلی در آن جاری خواهد شد، اگرچه در اثر نهایت کوچکی اش نتوان آن را در خارج و یا وهم تقسیم کرد اگر آن جزء حجمی نداشته باشد، محال است در اثر اجتماع آن با غیر خودش جسم دارای حجم پدید آید. [زیرا اگر هزاران شیء بدون امتداد درکنار هم قرار گیرند، از آنها خط به وجودنمی آید، اگر هزاران خط در کنار هم واقع شوند از آنها سطح به وجود نمی آید.]

برهان دوم: اگر فرض کنیم یک جزء غیرقابل تجزیه [=ج] میان دو جزء غیرقابل تجزیه دیگر (= الف و ب) قرار گرفته باشد، پس اگر ج [میان الف وب فاصله اندازد و] مانع از تماس آنها با یکدیگر شود، دراین صورت ج منقسم شده است. زیرا الف با یک قسمت ج تماس دارد و ب یا یک قسمت دیگر آن، [و در نتیجه ج دارای دو قسمت خواهد بود.] واگر ج مانع از تماس الف وب  نباشد، [و آن دو جزء همچنان به هم چسبیده باشند] بودن و نبودن ج میان الف و ب یکسان است، [زیرا به هر حال آن دو به هم چسبیده اند] هر جزء‌دیگری را هم میان الف و ب در نظر بگیریم [و لو هزاران جزء] حکم ج را خواهد داشت، [در این که میان الف وب فاصله نخواهد انداخت]  لازمه اش آن است که هیچ جسمی حاجب از هیچ جسم دیگری نشود [و جسمی نتواند میان دو جسم دیگر فاصله اندازد، زیرا اجسام محسوس چیزی جز مجموعه ای از اجزای یاد شده نیستند] و این بالبداهه باطل است.

برهان سوم: اگر فرض کنیم یک جزء غیرقابل تجزیه (ج) روی دوجزء غیرقابل تجزیه دیگر (الف وب) و بر نقطة ملاقات آنها واقع شده باشد، [در این صورت یکی از چند حالت ممکن است تحقق یابد:]

1- همه ج یا بعض آن، همه الف وب را در برگیرد و با همه هر دوی آنها تماس داشته باشد.در این صورت ج تجزیه شده است. [چون الف در یک طرف است وب در طرف دیگر، و بنابر فرض، ج هم  الف را فرا گرفته و هم ب را. پس ج دارای دو طرف و دو جانب خواهد بود و در نتیجه قابل انقسام می باشد.]

2- همه ج فقط همه الف را یا فقط ب را فرابگیرد و با آن تماس داشته باشد. در این صورت ج بر روی نقطه ملاقات الف و ب نخواهد بود. [زیرا اگر بر روی نقطة ملاقات آن دو باشد، باید با هر دوی آنها تماس داشته باشد.] در حالی که بنابرفرض، ج بر روی نقطه ملاقات آن دو واقع شده است. [پس این صورت برخلاف فرض است و قابل قبول نیست.]

3- همه ج یا بعض آن با قسمتی از الف و قسمتی از ب تماس داشته باشد. در این صورت هم ج منسقم شده است. [به بخشی از با الف در تماس است و بخشی که باب در تماس می باشد.] و هم الف و ب منقسم شده اند، [ به بخشی از به ج تماس دارد و بخشی که با ج تماس ندارد.]

حکما برای ابطال «جزء لایتجزی» براهین متعددی آورده اند که در کتابهایشان بیان شده است.

2- نظریه منسوب به  نظام

جسم، همان گونه که در  نظریة پیشین بیان شد، مرکب  از اجزای بالفعل  است، اجزایی که به هیچ نحو قابل تقسیم نیستند، لکن تعداد این اجزا، متناهی نیست، بلکه نامحدود می باشد.

بررسی نظریه نظام:

براهین سه گانه ای که برای ابطال قول نخست بیان شد، این قول را نیز ابطال می کند؛ افزون بر این که [برهان اول از براهین سه گانه یاد شده محذور بیشتری را  متوجه این قول می کند، زیرا]  نامتناهی بودن تعداد اجزا، در صورتی که دارای حجم باشند، بالبداهه موجب می گردد جسمی که از اجتماع آنها تکون یافته حجم نامحدودی داشته باشد، در حالی که اجسام دارای حجم های محدودی هستند.

3- نظریة منسوب به «ذی مقراطیس»

جسم مرکب از اجزای بالفعلی است که اولا تعدادشان متناهی ومحدود است، و ثانیاً ریز و سخت هستند، و ثالثاً این اجزا را، به خاطر ریز بودن و سخت بودنشان، نمی توان درخارج تجزیه کرد و تقسیم خارجی در آنها را ندارد اما تقسیم و همی و عقلی در آنها راه دارد.

بررسی نظریه ذی مقراطیس:

اشکال این نظریه آن است که : اجزای مورد نظر به ناچار جوهری های دارای حجم هستند، [زیرا قابل تجزیه و همی و عقلی می باشند، پس حجم دارند، و قائم به موضوع نیستند، پس جوهر می باشند.] بنابراین خود آن اجزا اجسامی هستند که دارای اتصال جوهری بوده واجسام محسوس از آنها ترکیب می شوند. پس آنچه را این قول اثبات می کند آن است که در خارج اجسام اولیه‌ای وجود دارد که مبادی اجسام محسوس می باشند. [و به بیان دیگر: این نظریه جسم را به عنوان یک جوهر متصل و یکپارچه که درسه جهت امتداد دارد نفی نمی کند، بلکه می گوید مصداق آن جوهر متصل، اجسام محسوس، مانندمیز و صندلی،  نیست،  بلکه مصداق آن اجزای ریزی است که از اجتماع آنها این اجسام محسوس پدید می آیند.]

اشکال دیگری که بر این نظریه وارد می شود آن است که: با این نظریه نفی هیولا و نفی ترکیب جسم از هیولا و صورت تبیین نمی شود؛ و در فصل آینده وجود هیولا به اثبات خواهد رسید. پس بازگشت این قول به اثبات صورت جسمی برای اجسام اولیه ای است که مبادی اجسام محسوس می باشند و این اجسام، اگر تجزیه شوند، به آنها منتهی می گردند.

4- نظریه منسوب به شهرستانی

جسم، همان گونه که حس درک می کند، یک واحد متصل و یکپارچه است، و می توان آن را به اجزای محدودی تقسیم نمود.

بررسی نظریه شهرستانی:

لازمه این نظریه متوقف شدن تقسیم عقلی است، واین بالضروره باطل است. [به حکم عقل اگر یک شیء دارای حجم باشد به هر مقدار تقسیم شود، اجزای به  دست آمده خودشان دارای حجم خواهند بود و از این رو همان اجزا نیز قابل تقسیم به اجزای دیگری می باشند، و هرگز به خوبی نخواهیم رسید که دارای حجم نباشند.]

5- نظریة منسوب به افلاطون

جسم یک جوهر بسیط است و آن عبارت است از اتصال و امتداد جوهری ای که هر سه نوع تقسیم، یعنی تقسیم خارجی، و همی و عقلی، در آن راه دارد.

بررسی نظریه افلاطون:

اشکال این نظریه آن است که جسم یک جوهر بسیط نیست؛ زیرا در آینده به اثبات خواهیم رساند که جسم دارای هیولا می باشد، [و در نتیجه از دو جوهر ترکیب یافته است. هیولا و صورت.]

علاوه برآن که [تجربه های فراوان به اثبات رسانده است که اجسام محسوس که حواس ما به درک آنها  نائل می شوند، متصل و یکپارچه نیستند؛ بلکه از اجزایی تشکیل شده اند که با فاصله در کنار هم قرار گرفته اند، لذا] این مطلب که اتصال جوهری ای که جسم دارد عبارت است از همان چیزی که حواس از اجسام محسوس درک می کند، قابل قبول نیست. [به دیگر بیان: مصداق جسم، به عنوان یک جوهر متصل و یکپارچه، اشیای محسوس نیست. مانن در و دیوار، بلکه ذراتی  است که این اشیا را آنها تشکیل یافته اند.] و بحث آن به خواست خدا خواهد آمد.

 

6- نظریه منسوب به شیخ اشراق

جسم مرکب از یک جوهر و یک غرض است، که عبارتند از جوهر و جسم تعلیمی [=حجم]، جسم تعلیمی همان امتداد کمّی در جهات سه گانه است. جسم طبیعی یک امتداد جوهری در جهات سه گانه است، اما این امتداد مبهم و نامعین است، و جسم تعلیمی که امتداد عرضی درجهات سه گانه است، بر آن امتداد مبهم عارض می شود و مقدار و اندازه آن را  مشخص می سازد. مجموع آن امتداد جوهری و این امتداد عرضی، جسم راتشکیل می دهند.

بررسی نظریة شیخ اشراق:

قول ششم، که منسوب به شیخ اشراق است. این بود که جسم مرکب از یک جوهر و یک عرض است که عبارتند از ماده و جسم تعلیمی [=حجم] که یک نوع کم متصل است.

این نظریه با دو اشکال مواجه است:

اشکال نخست: معنا ندارد که عرض مقوّم جوهر باشد. [جسم یک ماهیت جوهری است و وجودش برای خود و قائم به خود می باشد؛ در حالی که وجود عرض یک وجود وابسته به جوهر و متکی به آن است، و لذا معنا ندارد عرض جزء ذات جوهر و مقوّم آن باشد.] علاوه بر آن که لازمة این  نظریه آن است که یک ماهیت حقیقی از دو مقولة متباین، یعنی جوهر و کم، تألیف شده باشد، در حالی که مقولات کاملاً  از یکدیگر متباین می باشند.

اشکال دوم: [در این قول میان اتصال جوهری و حجم، که یک امتداد عرضی است. خلط شده است. توضیح این که] که عرض است و هر کجا باشد نیاز به موضوع دارد. به این امتداد مقداری که طول،عرض و عمق جسم به واسطة آن معین و مشخص می گردد، کمیت است و از این روی نیاز به موضوعی دارد که در آن حلول کند. و [موضوعی که این کمیت در آن حلول می کند باید خودش متصل باشد و در جهات سه گانة یاد شده امتداد داشته باشد؛ زیرا] اگر در موضوعش اتصالی که بتواند متصف به تعیّن گردد، وجود نداشته باشد این کمیت بر آن عارض نشده و در آن حلول نخواهد کرد. مثلاً اگر یک تکه موم را بگیریم و آن را به شکل کره و سپس استوانه و آنگاه مخروط و بعدمکعب و... در آوریم. شکل موم تغییر می کند، اما اتصال موم در تمام آن شکل های مختلف و گوناگون، باقی و محفوظ می ماند. پس در اینجا دو اتصال وجود دارد:

1- اتصالی که فی نفسه مبهم و نامعین است، [و این اتصال مقوّم موم است به گونه ای] که اگراز موم گرفته شود، دیگر موم، موم نخواهد بود.

2- اتصال و امتداد معین و مشخصی که اگر زایل شود، جسم موم به واسطة زوال آن، از بین نخواهد رفت.

اتصال نخست همان صورت جسم است و اتصال دوم عرضی است که بر جسم عارض شود. وانقسام از ناحیه همین عرض بر جسم عارض می گردد، [یعنی این عرض اولاً وبالذات منقسم می شود، و جسم به تبع انقسام آن منقسم می گردد.] و اما جسم از جهت اتصال ذاتی مبهمش، به گونه ای است که می توان در آن ابعاد سه گانه [= سه خط که عمود بر هم باشند] را فرض کرد.

شیخ الرئیس در شفا می گوید:

«حقیقت جسمیت عبارت است از صورت اتصال که می توان ابعادسه گانه رادر آن فرض کرد. واین معنا چیزی است غیر از مقدار و غیر ازجسم تعلیمی. زیرا یک جسم از آن جهت که دارای این صورت می باشد اختلافی در کوچکی و بزرگی با جسم دیگر ندارد، و نیز نسبت تساوی، یا عادّ و معدودبودن، یا مشارکت و با مباینت با جسم دیگر ندارد. یک جسم از آن جهت دارای این صفات می باشد که مقدار دارد، و جزیی از آن، آن رامی شمارد. این اعتبار غیر از اعتبار جسمیتی است که بیان کردیم.»

حاصل آنکه اعتبار امتداد کمّی عرضی در ماهیت جوهر، علاوه بر آنکه باطل است. [زیرا عرض نمی تواند جزء جوهر و مقوّم آن باشد]، خلط میان اتصال جوهری و امتداد عرضی، یعنی جسم تعلیمی، می باشد.

7- نظریه ارسطو و بزرگان از حکمای مسلمان

جسم جوهری است مرکب از دو جوهر: یکی ماده که عبارت است از قوة هر فعلیتی؛ و دیگری اتصال جوهری که صورت آن ماده است. صورت، انفعال و امتداد جوهری ای است که قابل تقسیم به اجزای غیرمتناهی می باشد، بدین معنا که هرچه آن را تقسیم کنیم، اجزای به دست آمده همچنان قابل قسمت می باشند.

هرگاه جسم به چند جزء تقسیم شود جزء به دست آمده دارای حجم می باشد، و چون دارای حجم است دارای دو طرف می باشد و لذا قابل قسمت می باشد، و این تقسیم به جایی منتهی نخواهد شد، چرا که جسم به واسطة تقسیم، از بین نمی رود، و اجزای به دست آ‌مده نیز جسم خواهند بود، و از خواص جسمیت که یکی از آنها قابلیت انقسام است برخوردار می باشند.

بررسی نظریه ارسطو

قول هفتم، که منسوب به ارسطو است، این بود که جسم از دو جوهر ترکیب یافته است: یکی هیولا، و دیگری صورت جسمی؛ یعنی اتصال جوهری آن گونه که حس می یابد؛ و آن عبارت است از این که شیء به گونه ای باشدکه بتوان سه خط عمود بر هم را در آن فرض کرد و قابل انقسام به اجزای نامحودی باشد. اثبات هیولا به زودی خواهد آمد، و دربارة صورت جسمی که همان اتصال است پیش ازاین توضیح داده شد.

در بررسی این نظریه باید گفت: تردیدی نیست که که جسم مرکب از ماده و اتصال جوهری ای است که تا بی نهایت قابل انقسام می باشد، اما دلیلی وجود ندارد که نشان دهد اتصال جسم همان گونه است که حس می یابد. [و صرفاً به اتکای این که حس اشیایی چون میز و صندلی و امثال آن را متصل و یکپارچه درک می کند، نمی توان گفت که این اشیاء در واقع نیز متصل اند از اجزای ریزتری که با فاصله در کنار هم قرار گرفته اند، تشکیل نشده اند؛ زیرا] ما ایمن از خطای حس نیستیم.

و این در حالی است که دانشمندان علوم طبیعی پس از تجزیه های دقیق فنی به این نتیجه رسیده اند که اجسام از ذراتی تشکیل شده اند که فی الجمله دارای جرم هستند، و فاصله میان آن ذرات چندین برابر امتداد جرم آنهاست. بنابراین، باید نظریة فوق را بر آنچه این دانشمندان کشف کرده اند، منطبق ساخت؛ یعنی اجسام بسیار ریزی که منشأ پیدایش اجسام محسوس می باشند؛ و باید وجود جسم به این معنا یک اصل موضوعی برای ما باشد. [یعنی ما با اتکاء به داده های علوم تجربی می پذیریم که در خارج ذرات بسیار ریزی وجود دارند، و مصداق واقعی جسم، به عنوان یک جوهر متصل و ممتد، همان ذرات ریز هستند.]

اگر نظریه ای که می گوید: «ماده- یعنی اجسام ریز نخستین- قابل تبدیل به انرژی است، و در واقع آن اجسام مجموعة متراکمی از ذارت انرژی هستند.» پذیرفته شود باید در بحث فلسفی «انرژی» را یک نوع عالی به شمار آورد و آن را پس از جوهر و پیش از جسم قرار داد، آنگاه بحث های  متفرق را به نحوی که با این چینش مناسب باشد، تنظیم کرد.

چاپایمیل