عالم مادی

عالم مادی که همان جهان محسوس است پست ترين مراتب وجود را تشکيل مي‌دهد.
تفاوت عالم ماده با دو عالم ديگر يعني عقل و مثال در آن است که صورت‌هاي جوهري اين عالم در مقام ذات و فعل و يا فقط در مقام ذات به ماده تعلق و وابستگي دارد ونيز پيدايش اين صور متوقف بر استعداد است؛ يعني بايد ابتدا ماده براي پذيرش يک صورت مستعد شود آنگاه آن صورت در ماده پديد آيد. و از همین رو است که گفته اند: هر امر مادي مسبوق به قوه و استعداد و ماده‌اي است که آن را حمل مي‌کند.
کمالاتي که انواع مادي واجد آن است در آغاز به صورت بالقوه وجود دارد و آنگاه تدريجاض به فعليت مي‌رسد؛ و چه بسا موانعي سد راه شود و نگذارد پاره‌اي از کمالات نوع فعليت يابد؛ چرا که علل مادي با يکديگر در تزاحم و کشاکش اند.
(پژوهشهاي علوم طبيعي و رياضي تا زمان حاضر به بخش عظيمي از اجزاي جهان محسوس و روابط ميان اين اجزاء و نظام جاري در آن دست يافته است و شايد آنچه هنوز ناشناخته مانده بسي افزون از دانسته‌ها باشد.)
عالم ماده با توجه به ارتباط و پيوستگي و وابستگي ميان اجزايش يک واحد را تشکيل مي‌دهد که ذاتاً سيال و گذرا بوده و جوهرش پيوسته در حرکت ودگرگوني است و اعراض نيز در اين دگرگوني با جوهر همراهي دارد. و چنانکه در مرحله قوه و فعل اشاره شد غايتي که اين حرکت عمومي بدان پايان مي‌يابد همان تجرد است.
و چون جهان ماده عين حرکت بوده و در جوهر خود متحرک است ووجودش يک وجود سيال و تدريجي است و هويتش عين دگرگوني و تغير مي‌باشد نه چيزي که دگرگوني و تغير بر آن عارض گشته است لذا ارتباط آن با يک علت ثابت و مبرا از هر گونه دگرگوني و تغير جايز و بي اشکال خواهد بود. زيرا جاعل و علت ثابت و غير متحرک چيزي را آفريده است که ذاتاً متحول و دگرگوني شونده است نه آنکه ابتدا چيزي را آفريده باشد و آنگاه آن را به حرکت در آورده و متغيرش ساخته باشد. و با توجه به اين نکته اشکال استناد شيء متحرک به علت ثابت و ارتباط حادث با قديم حل مي‌شود.
نکته: اين سخن که «معلول متغير، علت متغير مي‌خواهد» در مورد موجوداتي صادق است که حدوث و تغير زايد بر ذات آنهاست و از بيرون بدانها راه مي‌يابد. در مورد اينگونه از موجودات است که علت بايد دو کار انجام دهد: يکي آفريدن خود شيء و دوم ايجاد دگرگوني و حرکت در آن. به عبارت ديگر: موجوداتيک ه خودشان «ذاتاً» روان نيستند و بايد آنها را روانه کرد دو گونه نياز به علت دارند: يکي آفريده شدن و ديگري روانه شدن. اما موجوداتي که ذاتاض روان اند و هويتشان عين روان بودنشان است نياز آنها به علت نزاي است بسيط نه مرکب. يعني آفريده شدن آنها عين روان شدن آنهاست و براي علت خلق کردن آنهاعين حرکت دادن به آنهاست؛ چرا که بودنشان عين جريان و تحرک است. از اين رو موجودي که ذاتاً متغير و گذر است، فقط هستي اش را از علت دريافت مي‌کند نه چيز ديگري را. يعني علت تحول را به او نمي‌دهد بلکه خود او را به او ميدهد. و بدين سبب چنين معلولي از جهت ثابت هويتش منتسب به علت است و لذا مي‌تواند از ثابت صدور يابد.

چاپایمیل