‏ویژگى‏هاى اخلاقى و معنوى‏ آیة اللَّه حاج آقا رحیم ارباب

تولّد و كودكى‏
در سال‏هاى پايانى دوران ناصرالدين شاه قاجار در ايران و حاكميت ظالمانه شاهزاده مسعود ميرزا ظل السلطان بر اصفهان و بسيارى از مناطق اطراف آن در يكى از روستاهاى معروف منطقه‏ى لنجان به نام چرمهين كودكى ديده به جهان گشود كه نام او را رحيم گذاردند. تولد وى در 23 جمادى الثانى سال 1297 ه . ق بوده است.(2)
پدرانش از اعيان دهاقين و مشاهير نجبا و بزرگ‏زادگان آن قريه بودند. بدين سبب به آنها لقب «ارباب» داده بودند. پدرش على پناه، مشهور به حاجى آقا، و عمويش حاجى حسن، هر دو، و هم‏چنين اكثر اقوام و خويشان نزديك ايشان از خط، سواد، فضل و ادب بهره‏ى كافى داشتند.(3)
مرحوم حاج آقا رحيم، از كودكى، به طورى كه مرسوم بزرگ‏زادگان قديم بود، در مكتب خانوادگى، نزد معلم سرخانه كه مردى متدين، فاضل و باتقوا از اهالى روستاى همام لنجان بود، به نام ملامحمد هادى، در چرمهين، فارسى و مقدمات را خواند. آية اللَّه ارباب در كودكى به همراه پدر و بستگانش به شهر اصفهان رفت و علت مهاجرت ايشان اين بود كه پدر و عمّ حاج آقا رحيم صاحب املاكى در چرمهين، شمس‏آباد و سيرك در چهار محال و فريدن بودند كه از طريق زراعت بر روى اين زمين‏ها زندگى مى‏گذراندند و با قدرت‏يابى بختيارى‏ها در اين منطقه فشار آنها بر روى رعاياى خرده مالك به حدى رسيد كه بيشتر آنان خانه و كاشانه را رها كرده و به شهرها مى‏آمدند كه تظلّم كنند اما نتيجه‏اى نداشت؛ چرا كه حاكم اصفهان (ظل السلطان) فاسدتر از آنها بود. به ناچار فاميل براى هميشه در اصفهان ماندنى شدند.(4)
تحصيلات‏
حاج آقا ارباب قسمت عمده‏ى ادبيات را نزد آقا سيد محمود كليشادى (متوفى 1324 ه . ق) مقدمات و سطوح را خدمت حاج ميرزا بديع درب‏امامى (متوفى 1318 ه . ق) و آية اللَّه سيد محمد باقر درچه‏اى (متوفى 1342 ه .ق) و مقدارى نزد آية اللَّه سيد ابوالقاسم دهكردى (متوفى 1353 ه . ق) و حاج آقا منيرالدين بروجردى معروف به احمدآبادى (متوفى 1342 ه . ق) و فقه و فلسفه، هيأت و رياضيات را نزد حجةالحق ميرزا جهانگيرخان قشقايى (متوفى 1328 ه . ق) و آخوند ملامحمد كاشى (متوفى 1333 ه . ق) فرا گرفت(5).
پيشينه‏ى حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان‏
مناسبت دارد با توجه به درك موقعيت حوزه‏ى اصفهان در زمان ورود مرحوم حاج آقا رحيم گذرى كوتاه به پيشينه و وضعيت اين حوزه از زمان صفويه و پس از آن و نيز شأن و منزلت اساتيد آن بزرگوار داشته باشيم.
نزديك به يك قرن پيش هنوز نيز حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان در بين حوزه‏هاى علميه‏ى ايران مركزيت داشت. اين حوزه‏ى با شكوه كه پس از استقرار دولت صفويه، مخصوصاً پس از انتقال پايتخت در زمان شاه عباس اول، رونق بسزايى گرفته بود ثمرات بسيارى را عايد علوم اسلامى خاصه دانش‏هاى شيعى گردانيد. منزلت علمى اصفهان كه در قرون اوليه‏ى هجرى نيز در باب علوم اسلامى درخشان و قابل توضيح است در اين دوران نيز شكوفايى خاصى داشت، زيرا «در زمان شاه عباس [ اول‏] با طلوع افرادى مانند ميرداماد، شيخ بهايى و ميرفندرسكى اصفهان مركز علوم عقلى اسلامى گشت. به طورى كه شخصى مانند صدرالمتألهين از وطنش شيراز مهاجرت مى‏كند و براى كسب فيض به اصفهان مى‏آيد. همچنان كه با مهاجرت علماى جبل عامل از قبيل محقق كركى به ايران حوزه‏ى فقهى بسيار عالى در اصفهان تشكيل شد. از مشخصات حوزه‏ى فلسفى اصفهان اين بود كه ديگر از بحث و جدال‏ها كه غالباً كم‏فايده بود خبرى نبود. فلسفه به وسيله ميرداماد رنگ و بوى ديگرى گرفت كه اكنون جاى بحث نيست(6).
حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان با آمدن دانشوران و فقيهانى چون عز الدين عبداللَّه شوشترى معروف به ملا عبداللَّه (م 1021 ه . ق) توسعه يافت. تلاش‏هاى فراوان شوشترى در گسترش دانش‏هاى شيعى، به خصوص فقه و اصول، به گونه‏اى بوده است كه نوشته‏اند: «در اول ورود او به اصفهان از همه جهت پنجاه طلبه‏ى علوم دينى در آن شهر وجود نداشته است، ولى در حين وفات او بيش از هزار نفر از اكابر و فضلا در آن شهر مجتمع بوده‏اند(7).
وى در تربيت فقها و محدّثين و عمق بخشيدن به حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان، نقش اساسى داشته است و مدت چهارده سال تدريس او در اين حوزه تربيت شاگردانى مانند محمدتقى مجلسى را باعث گرديد.(8) تدوين و تصنيف كتب فقهى بسيار از جامع عباسى يا اولين رساله‏ى عمليه به زبان فارسى گرفته تا كشف اللثام عن القواعد الاحكام از فاضل هندى (اصفهانى) همه از بركات اين حوزه‏ى پربار فقاهت بوده است و شايد بى‏دليل نيست كه اين موضوع سال‏ها و زمان‏هاى بعد نيز استمرار داشته؛ چرا كه بسيارى از مراجع ممتاز شيعه از اصفهان برخاسته يا شخصيت علمى و عملى آنان در اين شهر شكل گرفته است. به طورى كه بعدها مرحوم شيخ محمدحسن شريعت اصفهانى معروف به نجفى (م 1264 ه . ق) كتاب جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام را كه دايرةالمعارف فقه جعفرى است تدوين مى‏نمايد.
در همين شهر، بزرگ‏ترين معجم حديث شيعه نگاشته شد؛ چرا كه علامه محمدباقر مجلسى رحمه الله، به خاطر حفظ ميراث‏هاى فرهنگى اسلامى و اخبار، آثار و تأليفات و كتبى را كه فراموش و متروك شده بود و يا در گوشه و كنار بلاد اسلامى نسخه‏هايى منحصراً از آن يافت مى‏شد با تلاشى همه جانبه جمع‏آورى و آثار پراكنده‏اى كه در شرف نابودى بود را احياء و مجموعه‏اى گرانسنگ چون بحار الانوار را تدوين و تنظيم نمود. در همين دوران و در اين شهر، شروح بسيارى نيز براى كتاب‏هاى متقدمان شيعه چون كلينى و تأليف مشهور او يعنى كافى نوشته شده است از جمله مى‏توان شروح ميرداماد، ملاصدرا، ميرزا رفيعا نائينى، ملامحمد صالح مازندرانى و ملا محمد باقر مجلسى را نام برد.
تلاش‏ها و مساعى ديگر مرزبانان مواريث فرهنگى غنى اسلام چون آقا حسين خوانسارى مشهور به استاد الكل فى الكل و فرزندش آقا جمال‏الدين و يا اشخاصى مانند بهاءالدين اصفهانى معروف به فاضل هندى در اين راستا ستودنى است؛ چرا كه تلاش آنان همزمان با افول حوزه‏ى اصفهان به واسطه فتنه‏ى افغان بوده است. ثمرات وجود اين اساتيد و حوزه‏ى درسى آنان، به خصوص در باب فلسفه به ظهور شخصيت‏هايى چون ملامحمد صادق اردستانى، ملا اسماعيل خواجويى، آقا محمد بيدآبادى، حاج ملاهادى سبزوارى، آقا محمدرضا حكيم قمشه‏اى انجاميد؛ اسوه‏هاى ارزشمندى كه هنوز هم فلسفه‏ى اسلامى مرهون زحمات و خدمات آن بزرگواران است(9).
پس از آن فاجعه اين حوزه در زمينه‏ى دانش‏هايى مانند فقه و اصول نيز نزول داشته است، به خصوص اين‏كه بسيارى از فرهيختگان اين علوم يا جان باختند و يا آنجا را ترك كرده و رهسپار بلاد ديگر شدند. در اين رابطه بايد از مهاجرت شخصيت‏هايى چون وحيد بهبهانى به سوى عتبات ياد نمود. لكن ديرى نپاييد كه افرادى مانند آخوند ملامحمد ابراهيم كلباسى، سيد محمدباقر شفتى، مير سيدحسن مدرس و غيره تحركى تازه در اين راستا آغاز كرده و حوزه‏ى فقهى اصفهان نيز شكل بهتر و مسنجم‏ترى به خود گرفت.
قصد ما در اين‏جا صرفاً معرفى مختصر حوزه‏ى غنى علمى اصفهان و پاره‏اى از تأثيرات آن تا زمان مرحوم آية اللَّه ارباب است و سعى بر اين است كه در اين مقاله ذكرى از شخصيت‏هايى كه در ساختن عظمت علمى و معنوى ايشان نقشى اساسى داشته‏اند شده باشد لذا بهتر است با موقعيت آن حوزه‏ى عظيم و پربار به هنگام ورود آقاى ارباب آشنايى يابيم. آن زمان حتى حوزه قم و يا ساير بلاد زير نظر اصفهان بوده است. آية اللَّه فياض رحمه الله در جواب اين سؤال كه زمانى حوزه‏ى اصفهان مركز حكمت بود. اما اكنون از رونق افتاده فرموده است: «بله، خيلى فرق كرده است. آن زمان قم و ديگر جاها تابع اصفهان بود و حالا اصفهان تابع قم شده است. پيش از آمدن مرحوم حاج شيخ عبدالكريم [ حائرى يزدى‏] ، قم مركزيتى نداشت.»(10)
البته رونق و مركزيت اصفهان بسيار طولانى بوده و ده‏ها سال ادامه داشته است. مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى در اين مورد گفته‏اند: «حوزه‏ى اصفهان، يكى از حوزه‏هاى پر رونق، بلكه در برخى مقاطع تنها حوزه علمى بارونق شيعه بوده است.»(11)
حضور استادان عالم و فاضل از جمله عوامل ترقى آن به شمار مى‏آمده است به طورى كه: «وجود اساتيد گرانمايه و نادر، چنان جذابيتى به آن داده بود كه شما كمتر كسى از بزرگان سلف را در مى‏يابيد كه چند سالى در اين حوزه تحصيل نكرده باشد. مرحوم ملا هادى سبزوارى، آية اللَّه بروجردى و بزرگانى ديگر ساليانى چند از حوزه‏ى اصفهان بهره‏مند بوده‏اند.»(12)
مدارس متعدد در گوشه و كنار شهر نيز با آن حال و هوا، معنويت و معمارى روحبخش اسلامى در اين رشد و شكوفايى بى‏تأثير نبوده است. خاصه اين‏كه دانشورانى فرهيخته در مسند تدريس قرار داشتند. «در مدرسه‏ى نيم‏آورد آية اللَّه آقا سيدمحمدباقر درچه‏اى، مرحوم آقا ميرزا احمد مدرس، مرحوم آقا شيخ محمدباقر قزوينى، در مدرسه‏ى صدر مرحوم آخوند كاشانى و جهانگير خان و شيخ محمد حكيم و در مدرسه‏ى جده بزرگ، مرحوم آقا سيدعلى نجف آبادى و... آنان پشتوانه‏هاى علمى محكمى براى حوزه‏ى اصفهان بودند و وجود اين بزرگان و يا شاگردان آنان به محافل درس و بحث اصفهان رونق خاصى بخشيده بود.»(13)
البته در اين مدارس و محافل پر فيض علمى، دانش‏ها و مباحث متعددى مطرح بود. «حوزه‏هاى طلبگى قديم تنها به فقه و اصول خلاصه نمى‏شد، بلكه در كنار اين دو، علومى ديگر از قبيل تفسير، اخلاق، طب، رياضيات، نجوم و فلسفه در آن رايج بود و تدريس مى‏شد. حوزه‏ى اصفهان اساتيد فريد و همه فن حريفى داشت كه به خوبى از تدريس اين علوم در كنار فقه و اصول بر مى‏آمدند، اساتيدى كه هم مجتهد بودند و هم در اين علوم صاحب نظر. از آنها [ افرادى‏] مانند مرحوم آخوند كاشى، جهانگير خان قشقايى، ... [ را مى‏توان نام برد] كه [ همه جزء] نوادر و سرآمد اقران خود بودند.»(14)
از جمله علت‏هاى درخشش حوزه‏ى اصفهان، به جز وجود اساتيد پرمايه و حوزه‏هاى درسى خوب، به گفته‏ى آية اللَّه شيخ عباسعلى اديب رحمه الله، وجود مديريت خوب آن، پيش از روى كار آمدن رضا خان بوده كه رياست آن را مرحوم حاج آقا نوراللَّه و آقايان مسجد شاهى عهده‏دار بودند و اين باعث گرديده بود كه «طلبه‏هاى زيادى از اطراف براى ادامه‏ى تحصيل به اصفهان مى‏آمدند و حوزه، جمعيتى داشت كه خوب هم درس مى‏خواندند.»(15)
در كنار اين عوامل، آنچه كه در اين رشد و شكوفايى بسيار مؤثر بوده است، اخلاص، صفا و يگانگى و عامل بودن اكثر عالمان، مدرّسان و مربيّان حوزه‏ى اين شهر بود، به خصوص دقت در آداب و شرايع و متخلّق بودن به اخلاق حسنه و نيز زندگانى ساده، بى پيرايه و زهد و در يك كلمه به تعبير حضرت امام خمينى رحمه الله در «زى طلبگى» بودن. اين موضوع باعث نورانيّت و ارتقاى علمى و معنوى حوزه‏ى آن زمان اصفهان بوده است. امثال مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى و آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب دست‏پروردگان آن شكوه معنوى بودند. رضا خان براى اجراى منويات پليد بيگانگان و نشر فرهنگ اجنبى و قطع نفوذ فرهنگ اسلامى تمام تلاش خود را با اتكا به دولت انگليس انجام مى‏داد و حوزه‏ى علمى اصفهان را با آن همه قدمت و عظمت نيز از حركت انداخت، در حالى كه «حوزه‏ى اصفهان تا قبل از رضا خان، بسيار گرم و پر رونق بود، ولى پس از [ آن‏]، متأسفانه، از آن جوشش و تحركى كه داشت افتاد و برخى از مدارس، از بى‏كسى به صورت متروكه در آمدند. در عين حال افراد فاضل و ملا در [ اين‏] حوزه زياد بودند.»(16)
اساتيد
تربيت و نوع استاد و مربى نيز از مهم‏ترين عوامل رشد و ترقى شخصيت‏هاى مبرّز و سازنده در تاريخ بوده و هست. معمولاً عالمان فرهيخته و وارسته‏ى اسلامى، خاصه در تشيّع، تحت تأثير رفتار و سلوك اساتيد و مدرسين خود بوده‏اند و همين موضوع در شكوفايى افرادى مانند مرحوم ارباب بسيار مؤثر بوده است. بهتر اين است به معرفى تعدادى از استادان ايشان بپردازيم تا وضعيت حوزه‏ى علمى اصفهان را در آن زمان بيشتر درك كنيم.
1 -
ميرزا بديع درب امامى: از جمله‏ى آنان يكى مرحوم ميرزا بديع درب امامى (متوفى 1318 ه . ق) است. به طورى كه نوشته‏اند: مرحوم ميرزا بديع «واقعا بديع الزمان بود، در كمال و به وضع پاكيزگى و استغناء [ مى‏زيست‏] و در دو مسجد طرفين بازارچه وزير قرب درب امام امامت مى‏نمود، خواص و مقدسين حتى از محلات بعيده حاضر، همه صبح و شب‏هاى تعطيل به منبر [ رفته و به بيان‏] مسايل و مواعظ خيلى سهل و روان و پر فايده [ مى‏پرداخته است‏].»(17) ايشان علاوه بر كمالات مذكور، در حسن خط و شعر و ادب نيز شهرت داشته است(18). ميرزا بديع درب امامى مدرّس مدرسه‏ى نيم آورد بود و مخصوصاً در قوانين و شرح لعمه استاد و شرح كبير، فرائد و متاجر نيز تدريس مى‏نمود و اغلب فضلا و علماى اصفهان در آن زمان از شاگردان وى به حساب مى‏آمده‏اند. كتب متعددى بر جاى گذارده كه از جمله‏ى آن حواشى‏اى است كه بر رياض المسائل و قوانين نوشته. همان‏طور كه آمد وى شاعر نيز بوده و ديوان شعرى هم داشته است. وفات وى به سن شصت و هفت سالگى و محل دفن وى تخت فولاد، تكيه‏ى ميرمحمد شهشهانى مى‏باشد.
2 -
آقا سيد محمدباقر درچه‏اى: از ديگر اساتيد مرحوم ارباب، استوانه‏ى سترگ دانش و تقوا، اسوه‏ى فرزانگى و فرهيختگى، يعنى مرحوم آية اللَّه العظمى آقا سيدمحمد باقر درچه‏اى (متوفاى 1342 ه . ق) است. وى از مبرّزترين چهره‏هاى فقهى يكصد سال گذشته و از مراجع معظم تقليد بود كه شاگردان بسيارى را پرورش داده است. از جمله‏ى اين تلاميذ استاد جلال الدين همايى است كه علاوه بر استفاده از محضر آقا سيدمحمدباقر از حضور آقاى ارباب نيز مدت بسيارى بهره برده است. ايشان در توصيف آية اللَّه درچه‏اى آورده است: «آن بزرگ در علم و ورع و تقوا آيتى بود عظيم و به حقيقت جانشين پيغمبر اكرم و ائمه‏ى معصومين سلام اللَّه عليهم اجمعين بود. در سادگى و صفاى روح و بى‏اعتنايى به امور دنيوى گويى فرشته‏اى بود كه از عرش به فرش فرود آمده و براى تربيت خلايق با ايشان همنشين شده است. مكرر ديدم كه سهم امام‏هاى كلان براى او آوردند و دينارى نپذيرفت با اين‏كه مى‏دانستم كه بيش از چهار پنج شاهى پول سياه نداشت. وقتى سبب مى‏پرسيدم مى‏فرمود: «من فعلاً بحمد اللَّه مقروض نيستم و خرجى فرداى خود را هم دارم و معلوم نيست كه فردا و پس فردا چه پيش بيايد، «وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا »(19). بنابراين اگر سهم امام را بپذيرم، ممكن است حقوق فقرا تضييع شود.» گاهى ديدم چهارصد، پانصد تومان كه به پول امروزى چهارصد، پانصد هزار تومان بود برايش سهم امام آوردند و بيش از چند ريال كه مقروض بود قبول نكرد. اگر احياناً لقمه‏اى شبهه‏ناك خورده بود، بر فور انگشت در گلو مى‏كرد و همه را بر مى‏آورد. و اين حالت را مخصوصاً خود يك بار به راى العين، ديدم. ماجرا از اين قرار بود: يكى از بازرگانان ثروتمند، آن بزرگوار را با چند تن از علما و طلاب دعوت كرده بود. سفره‏اى گسترده بود از غذاهاى متنوع با انواع تكلّف و تنوّق. آن مرحوم به عادت هميشگى مقدار كمى غذا تناول كرد. پس از آن‏كه دست‏ها و دهان‏ها شسته شد، ميزبان قباله‏اى را مشتمل بر مسأله‏اى كه به فتواى سيّد حرام بود براى امضا حضور آن مرد روحانى آورد. وى دانست كه آن ميهمانى مقدمه‏اى براى امضاى اين سند بوده و شبهه‏ى رشوه داشته است. رنگش تغيير كرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: «من به تو چه بدى كرده بودم كه اين زقوم را به حلق من كردى؟ چرا اين نوشته را پيش از ناهار نياوردى تا دست به اين غذا آلوده نكنم؟».
پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و كنار باغچه‏ى مدرسه مقابل حجره‏اش نشست و با انگشت به حلق فرو كرد، همه را استفراغ كرد و پس از آن نفس راحتى كشيد(20).
اين ورع و مراقبت تنها به اين گونه موارد خلاصه نمى‏شد. چه بسيار مطالب ديگر نيز از قول ديگر شاگردان و يا كسانى نقل گشته كه وى را درك كرده و يا مصاحبت آن بزرگمرد را داشته‏اند. جذبه‏ى وى به گونه‏اى بود كه «طلاب هراس داشتند كه پيش ايشان سخن لغوى بگويند. در مدرسه‏ى نيم آورد فقه و اصول مى‏گفت و كسانى مانند آية اللَّه بروجردى به درس ايشان شركت مى‏كردند. روز شنبه به شهر مى‏آمد و عصر چهارشنبه به درچه بر مى‏گشت، كه آنجا نماز مى‏خواند و منزل داشت. بيشتر همّش در فقه و اصول بود. حوزه‏ى درسش گرم بود. صبح‏ها در مسجد نو درس فقه و اصول مى‏گفت و عصر هم براى افرادى كه نبودند يا درست نفهميده بودند، همان درس را تكرار مى‏كرد.»(21)
به نقل از آية اللَّه سيّد عبدالحسين طيّب رحمه الله در باب جدّيت و نظم مرحوم درچه‏اى نقل شده است: «من يازده سال، درس خارج آقا سيدمحمدباقر درچه‏اى، شركت كردم. در تمامى اين مدت، فقط يك بار درس ايشان تعطيل شد. در تعطيلى آن روز هم چاره‏اى نبود، زيرا يك روز، درس اول را گفته بود كه خبر آوردند، برادر شما آقا سيد محمدحسين درچه‏اى فوت كرده است. آقا فرمود: خدا رحمتش كند، خواست درس دوم را شروع كند كه گفتند: آقا ! ايشان وصيت كرده است شما بر جنازه‏اش نماز بگزاريد. از اين رو، ناچار شدند و درس را تعطيل كردند. اين پشتكارى و تلاش و بهره‏گيرى از لحظه‏ها و ساعات زندگى، بسيار مايه‏ى عبرت است.»(22)
3 -
سيّد ابوالقاسم دهكردى: مرحوم آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى (1272 - 1353 ه . ق) از ديگر مربيان علمى و عملى آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب بوده است.
[
ايشان‏] در نوجوانى به حوزه‏ى علوم آل محمد صلى الله عليه وآله روى آورد. در مدرسه‏ى صدر اصفهان، با علاقه‏ى بسيار و اخلاصى مقدّس، علوم عربى را فرا گرفت. پس از پايان سطح، به همراه فراگيرى فقه و اصول، به حكمت و عرفان روى آورد. بيشتر آموزه‏هاى حكمى را از حكيم متأله، حاجى ملا اسماعيل درب كوشكى فرا گرفت. چهار سال در نزد آن استاد بزرگ به فراگيرى اسفار ملاصدرا پرداخت. آن‏گاه براى تحصيلات عاليه، فقه و اصول و ديدن اساتيد آن، به عتبات عراق هجرت كرد و در حلقه‏ى شاگردان ميرزاى بزرگ محمدحسن شيرازى درآمد. سال‏ها از علوم اخلاق و رفتار وى بهره گرفت تا به مقام اجتهاد نايل آمد. در فقه از شاگردان ويژه‏ى عالم ربانى، فقيه صمدانى، شيخ زين‏العابدين مازندرانى بود. سال‏ها از محضر آن بزرگ بهره‏مند شد. از محضر پر فيض محقق و فقيه ژرف‏نگر، ميرزا حبيب‏اللَّه رشتى نيز بهره‏ها برد. ايشان خود مى‏گويد: اكثر استيناس حقير در اقتباس معارف و اسرار توحيد با عالم ربانى حاج ملا فتحعلى سلطان‏آبادى و زين المجاهدين و سراج طريق السالكين حاج ميرزا حسين نورى بود كه شيخ او هم در معارف و توحيد حاج ملا فتحعلى انار اللَّه برهانه بود در ازمنه‏ى متماديه و الحق از آن بزرگوار مستفيض شدم.
او با تهذيب نفس، كشيك دل و پارسايى در عمل به ملكوت انس گرفته بود و مدارج بلندى را طى كرد و با ارتزاق از عالم ملكوت به انظار و افكار بلندى در حكمت و سلوك رسيده بود. [ آية اللَّه دهكردى‏] انظار و افكار عرفانى و تجربه‏هاى سلوكى خويش را در كتابى به نام منبر الوسيله گرد آورد و در اين كتاب دستاوردهاى عرفانى خود را با عنوان مرقاة و پلكان با ترتيب خاصى نظم و نسق داده است تا راهيان كوى كمال با بهره‏برى از آن به مقامات رسند خود ايشان اين كتاب را چنين معرفى كرده است: «ان هذه وسيلتى الى ربى فى دينى ودنياى وآخرتى اتبعتيها لنفسى ولمن اقتفى اثرى ...»؛ اين كتاب مركب عروج من به سوى پروردگار است. سعادت دنيا، بهروزى آخرت و سلامت دين را در عمل بدان مى‏دانم. اين را براى خودم و هر آن كه از من پيروى مى‏كند نوشته‏ام.
آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى مقام‏هاى بلندى را طى كرد و مورد عنايت خاصه‏ى الهى قرار گرفت و با معارف باطنى ولايت آشنا شد. در همان كتاب مى‏نويسد: «پس از آن كه با تمام وجودم به خداى روى آوردم در بارگاه الهى انس گرفتم و نفس خودبينم را خداى‏بين كردم. عقلم در آسمان قدسى به پرواز درآمد. حقيقت يقينى را چشيدم. راه‏هاى پر بيم و هراس برايم هموار شد. از فضاى كوچك تنگ‏بنيان رستم و گشادگى سينه و وسعت دل پيدا كردم. خداوند عنايت فرمود و حقايق و معارف بلندى را در جانم افكند. اين معارف ابعاد وجودى و استعدادهاى معطل و راكدم را احيا كرد و گذشته‏ى عمر را نقد نمود. البته اين بركات از كتابخوانى و پر مطالعه‏اى بر نيايد كه مرهون «انقطاع الى اللَّه، تضرّع به درگاه او و تدبير در آياتش است». آن بزرگمرد بر اين باور است كه نفس ناپاك اگر دانش توحيد نيز فرا گيرد بر حجاب‏هايش افزوده مى‏گردد. طالبان علم پيش و پس از تحصيل علوم بايد به تزكيه و تهذيب نفس پردازند. معارف و علوم ربوبى در زمين پاك ثمر دهد و چراغ راه گردد. «تنها راه رسيدن به اين مقام پيراستن نفس از فرومايگى‏ها و كندن آن از دلبستگى به امور فانى و زودگذر و باز داشتن آن از هوس‏ها و بر فوق دنيا قدم نهادن و در برابر زرق و برق و جذبه‏هاى آن زهد ورزيدن و به مقامات اخروى و كارهاى جاودانه و شايسته دل بستن است
عارف دهكردى تنها راه رسيدن به مقام محمود و درجات معنوى را در تقوا، انس و عمل مستمر به سنّت رسول اللَّه و پيروى از راه و رسم و سيره‏ى هدايت‏گران خلق: امامان معصوم عليهم السلام مى‏داند.(23) مسلماً تأثير چنين شخصيتى ملكوتى بر حاج آقا رحيم باب و امثال ايشان بسيار نافذ و توصيف‏ناپذير است. مدفن اين عارف ربانى در زينبيه‏ى اصفهان است.
4 -
آخوند كاشى: آخوند ملا محمد كاشانى معروف به آخوند كاشى (متوفاى 1333 ه . ق) از جمله كسانى است كه مرحوم ارباب بسيار تحت تأثير او بوده است. وى در زهد و رياضت و عرفان و قناعت شهره بود و هنوز حكايت‏هايى از عظمت روحى و اخلاص معنوى وى بر سر زبانهاست. يكى از شاگردان او مرحوم آقا نجفى قوچانى است كه در مدت اقامتش در اصفهان از تأثيرات علمى و عملى آخوند بى‏بهره نبوده است. همو مى‏نويسد: «هميشه پيش از درس به قدر يك ربع ساعت موعظه و نصيحت مى‏نمود كه خيلى مؤثر واقع مى‏شد به طورى كه مصمم مى‏شديم بالكليه از دنيا و مافيها صرف نظر نموده، متوجه آخرت گرديم.»(24) و خود نيز مصداق واقعى وارستگى بود چنانكه شب‏ها ذكر «يا سبوح و يا قدوس» او از حنجره‏اش بلند بوده است. يكى از علما مى‏گفت: «در نيمه‏هاى شب كه يا سبّوح و يا قدّوس آخوند بلند مى‏شد احساس مى‏كردم كه درخت‏ها با او همنوا هستند.»(25)
در بسيارى از مراتب علمى نيز سرآمد بود. «علاوه بر فلسفه، در فقه، اصول، ادبيات و رياضيات نيز مدرّس و استاد و در جميع اين فنون داراى مرتبه‏ى اجتهاد بود. آخوند كاشى متجاوز از پنجاه سال با عشق و علاقه هر چه تمامتر به تدريس و تعليم فنون عقلى و نقلى و تربيت طالبان مستعد اشتغال داشت. جماعت كثيرى از فضلا و علما، خواه در فنون ادبى و خواه در اصول يا رياضى و فلسفه و كلام، از بركت انفاس قدسيّه‏ى او فيض‏ياب و از سرچشمه‏ى افاضاتش سيراب شدند.»(26)
بسيارى از كسانى كه بعداً به مقامات عالى علمى و معنوى دست يافتند از جمله شاگردان آخوند بوده‏اند كه از جمله‏ى آنان آية اللَّه العظمى حاج آقا حسين طباطبايى و بروجردى بوده است. مرحوم بروجردى به خصوص در فلسفه از شاگردان ايشان بوده است و در مورد استاد خود فرموده است: «آخوند هم در معقول مجتهد بود و هم در منقول.»(27)
5 -
ميرزا جهانگير خان قشقايى: يكى ديگر از اساتيدى كه مرحوم ارباب از خرمن پرفيض دانششان خوشه چيده است، حكيم متألّه ميرزا جهانگير خان قشقايى بوده است. برخى از كسانى كه با حاج آقا رحيم ارباب معاشر و مأنوس بوده‏اند اعتقاد داشته و دارند كه ايشان در بسيارى جهات به شيوه و روش «خان» تأسى نموده بود. از جمله مسأله‏ى معمم نشدن وى را به تبعيت از خان دانسته‏اند(28). از مهم‏ترين اقدامات قشقايى نشر و توسعه‏ى فلسفه‏ى اسلامى در حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان است. استاد جلال الدين همايى در اين رابطه نوشته است: «جهانگير خان در اثر شخصيت بارز علمى و تسلم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقى و حسن تدبير حكيمانه، كه همه در وجود او مجتمع بود، تحصيل فلسفه را كه مابين علما و طلاب قديم سخت موهون و با كفر و الحاد مقرون بود، از آن بدنامى به كلى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت بى‏دينى نبود، بلكه مايه‏ى افتخار و مباهات مى‏شد. وى معمولاً يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مى‏گفت كه درس اولش شرح لمعه‏ى فقه و بعد از آن شرح منظومه‏ى حكمت و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو جوزقند و لوزينه‏ى فقه و اخلاق به خورد طلاب مى‏داد.»(29)
با توجه به جوى كه قبلاً در باب حكمت و فلسفه وجود داشت اين تحولى بزرگ محسوب مى‏شد، به طورى كه سيّد حسن مشكان طبسى نيز كه از تلاميذ خان بوده آورده است: «آن وحشتى كه در زمان حاجى كلباسى از علوم عقليه داشته‏اند به مساعى امثال ملّا على نورى و جهانگير خان قشقايى فى الجمله به انس تبديل شده بود... اين فكر كم كم توسعه يافت و طرفداران اين علوم زياد شدند و گوش‏ها قدرى به سنخ استدلال فلاسفه و رياضيون آشنا شد تا آنجا كه پس از سه سال جهانگير خان از حجره‏ى مدرسه‏ى صدر بيرون آمد و در شبستان مدرسه‏ى جارچى براى عده‏اى كه قريب يكصد و سى نفر مى‏شدند شرح منظومه درس مى‏گفت و كسى اعتراض نكرد.»(30)
اهتمام او به نشر و توسعه‏ى فلسفه از حيث ديگرى نيز تحسين برانگيز است، زيرا طلوع ميرزا جهانگيرخان قشقايى در همان زمانى بود كه بسيارى از دانشوران فلسفى اصفهان، از جمله ميرزا ابوالحسن جلوه و پس از او آقا محمدرضا حكيم قمشه‏اى، متخلّص به صهبا، راهى تهران شده و حوزه‏ى درس و بحث خود را از اين شهر به مدرسه‏ى دارالشفاى تهران منتقل ساخته بودند و در حقيقت آن شور و حال و رونق خاص فلسفى كه اصفهان در گذشته داشت تا حدود زيادى به افول گراييده بود(31).
البته حكيم قشقايى در ساير علوم نيز دستى داشت. مرحوم خان نيز مانند آخوند جامع فنون عقلى و نظرى بود و در هر دو رشته تدريس مى‏فرمود. با اين تفاوت كه آخوند در ادبيات، رياضيات، هيأت و نجوم بر خان برترى داشت. در عوض، خان به استادى و مهارت در موسيقى، فن طب و طبيعيات از آخوند ممتاز بود. يكى از دلايل اين كه هر دو استاد، به حقيقت، اهل دين و دانش بودند، نه از قماش جاهلان عالم‏نما كه مصطلحات علمى را وسيله‏ى تفاخر و تكاثر جاه و مال قرار داده باشند، اين است كه به هيچ‏وقت با يكديگر رقابت و هم‏چشمى و منازعات نداشتند، بلكه با يكديگر با كمال رعايت احترام، مودّت، صفا و يگانگى رفتار مى‏كردند و در ترويج و بزرگداشت يكديگر اهتمام مى‏ورزيدند.»(32) اخلاق، رفتار و حسن سلوك مرحوم جهانگير خان نيز به گونه‏اى بود كه به قول شاگردان و اصحاب فهميده و برگزيده‏اش، مصداق انسان كامل بود(33). سعه‏ى صدر و وسعت نظر او به حدى بود كه وى به عنوان شخصى مورد وثوق خاص و عام بود و تا آنجا كه شرع و ديانت روا مى‏داشت عفو مى‏فرمود و سعى بر آن داشت در درجه‏ى اول با تبليغ و موعظه ارشاد و هدايت فرمايد و تا جايى كه ممكن بود با نصيحت كارسازى مى‏فرمودند. در اين مورد آورده‏اند: «اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه به مدرسه آورده براى اجراى حد، آن مرحوم مى‏فرمود حبسش كنيد تا به هوش آيد. بعد خود نيمه شب رفته، او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش [ مى‏] آورد.»(34)
رابطه‏ى متقابل استاد جهانگير خان قشقايى با شاگردش آية اللَّه ارباب بسيار جالب و اخلاقى بوده كه در اين مورد نيز مطالبى را نقل كرده‏اند. موضوع اخلاق و معنويت در آن روزگار حوزه‏ى اصفهان طورى بود كه مرحوم آقاى ارباب در توصيف دو تن از اساتيد آن حوزه، يعنى حاج ميرزا هدى و حاج ميرزا جمال كلباسى (پسران مرحوم ميرزا ابوالمعالى) فرموده بود: «اين دو برادر به ملك اشبهند تا به انسان.»(35)
6 -
حاج آقا منير بروجردى: حاج آقا منير احمدآبادى (بروجردى) (1269 - 1342 ه . ق) نيز از استادان فقهى به نام آن زمان اصفهان و يكى ديگر از اساتيد آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب بوده است. او از بزرگان فقهاى مجتهدين و محققين عصر خود محسوب مى‏شده است. حاج آقا منير پس از طى علوم مقدماتى در زادگاهش بروجرد، به اصفهان آمد و به درس حاج شيخ محمدباقر مسجدشاهى حاضر شده و مدتى نيز در سامرا درس ميرزا محمدحسن شيرازى (ميرزا بزرگ) را درك نموده و سپس به شهر اصفهان مراجعت و با كمال عزّت و نفوذ بين خواص و عوام مى‏زيسته و در مسجد ايلچى اقامه‏ى جماعت و در منزل تدريس مى‏نموده [ است‏]. ايشان در علم رجال و درايه خصوصاً احاطه‏ى كامل داشته و كتب متعددى نيز تأليف نموده كه بيشتر آنها در فقه و ادبيات عرب است. مدفن وى تخت فولاد و تكيه‏ى ملك است.(36)
7 -
آقا سيّد محمود كليشادى: بى‏مناسبت نيست در اين‏جا از آقا سيّد محمود كليشادى (متوفى 1324 ه . ق) معروف به سيّد معنى‏گوى كه مرحوم ارباب قسمت عمده‏ى ادبيات (مغنى و مطوّل را) نزد وى خوانده است ياد شود. آقا سيّد محمود از مدرّسين بنام و معروف ادبيات آن زمان در اصفهان و محل تدريس وى مدرسه‏ى شاهزاده‏ها (معروف به شازده‏ها) بود كه اكنون اثرى از اين نهاد آموزشى كه محل رشد و نمو و تدريس بسيارى از عالمان و حكما چون محمدجواد آدينه‏اى بوده است وجود ندارد. آقا محمود كليشادى، على‏رغم تبحّر خاصى كه در بيان و تدريس كتب نحوى داشته است، تأليفاتى نيز بر جاى گذاشته كه بيشتر آنها در ادبيات عرب، خاصه نحو، بوده است(37).
افول حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان‏
مطالبى كه درباره‏ى اساتيد علامه بزرگوار آية اللَّه ارباب و حوزه‏ى آن روزگار اصفهان آمد مؤيّد چهره‏ى درخشان و پايگاه بلندمرتبه و رفيع حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان بود كه متأسفانه بر اثر برخى عوامل كه به پاره‏اى از آنها اشاره شد افول كرد و با توجه به آن مسايل، مدارس علميه، از طالبان علم خالى شد و ذخاير عظيم اين حوزه به خاطر سياست ضد فرهنگى و ضد دينى عوامل سرسپرده‏ى استعمار در ورطه‏ى نابودى قرار گرفت.
حوزه‏ى اصفهان كه در روزگار گذشته عظيم‏ترين حوزه‏ى تشيّع بود و چندين هزار طالب علم در آن به تحصيل اشتغال داشتند و داراى كتابخانه‏هاى غنى هم‏چون: كتابخانه‏ى مجلسى اول و دوم و.... بود به سبب سياست‏هاى غلط در هم فرو ريخته بود. برخى از كتاب‏هاى اين كتابخانه در دوشنبه بازار به فروش مى‏رسيد.(38)
با توجه به اين مطالب، مى‏توان تا حدودى موقعيت حوزه‏ى اصفهان و نقش استادان آية اللَّه ارباب را درك نمود.
عدم مهاجرت به نجف‏
با عنايت به وضعيت ويژه‏اى كه آن روزها حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان در بين حوزه‏هاى شيعه داشت و مركزيت آن در ايران، بسيارى از اهل علم در ايران در اين حوزه دوران مقدماتى و يا سطح را طى نموده و سپس راهى حوزه‏ى نجف مى‏شدند(39). يكى از ارادتمندان مرحوم ارباب در اين مورد مى‏نويسد: كسى نمى‏داند علت يا مصلحت اكتفا نمودن آية اللَّه ارباب به حوزه‏ى علميه‏ى اصفهان و خوددارى آن وجود ذى شأن از شركت در جلسات تدريسى حوزه‏هاى بلاد ديگر چه بوده است. شايد وارستگى و واله‏منشى، عرفان، ساده‏زيستى و توجه بسيار بعضى از مدرسين و دانشوران دوران جوانى و شباب آن اسوه‏ى سترگ علم و تقوا از قبيل جهانگيرخان قشقايى و آخوند كاشانى و نيز توجه بيشتر آنان به علوم عقلى و همچنين استادى كه از او مى‏خواست دوشادوش فرا گرفتن علوم به تهذيب اخلاق و تزكيه‏ى نفس نيز بپردازد و مراحل مراقبت و سير و سلوك را بپيمايد و به مراتب كشف و عرفان عملى و عشق حقيقى برسد مناسب‏تر بود و يا شايد فراغت بيشتر در اصفهان و دور بودن اين شهر [ البته بالنسبه‏] از رويدادها و حوادث زمانى كه دامنگير شهرهاى ايران و عراق (قسمتى از امپراطورى عثمانى در آن زمان) شده بود موجب ماندن وى در اصفهان شد و يا اين‏كه فقدان حس امتيازطلبى، پيشگيرى و برترى‏جويى و شهرت‏يابى كه در سطور قاموس اين موحّد حق‏بين، داراى هيچ معانى و در متون كتاب افكارش محل هيچ اعرابى را نداشتند باعث قناعت او به حوزه‏هاى درسى اصفهان و مانع تحريك و تمايلش به نقل بلاد گرديده بود(40).
منزل آية اللَّه ارباب مقابل باغ حاجى سابق، باغ تختى فعلى، در كوچه‏ى ارباب واقع شده بود كه با دو پيچ و خم از حمام آقا جان بك مى‏گذشت و به بازارچه و تكيه و مسجد متروك و نيمه ويران گرك يراق‏ها مى‏رسيد و از آنجا به خط مستقيم به مسجد جوجى (جورجير) و مسجد حكيم و سپس بازار قلندرها مى‏رسيد. مسجد گرك يراق‏ها همان است كه پس از تعمير، سال‏ها محل برگزارى نمازهاى يوميه‏ى حاج آقا رحيم و بر روى يك حصير كهنه زير درخت كهنسالى بود و مدتى نيز در آنجا تدريس مى‏كردند(41).
ويژگى‏هاى اخلاقى‏
درباره‏ى شخصيت آية اللَّه ارباب و ويژگى‏هاى اخلاقى ايشان مطالب زيادى نقل شده است. يكى از بستگان ايشان درباره‏ى خصايص و رفتار وى آورده است:
هميشه با طمأنينه راه مى‏رفت و چشم به سوى زمين داشت. ابتدا از طريق صدا ديگران را مى‏شناخت و بعد آنان را مى‏ديد. به اندك غذايى قانع بود و غذاى اصلى او را لبنيات تشكيل مى‏داد. اگر ميهمانى بود و بر سر سفره انواع غذاها موجود بود، او جز يك غذا، آن هم ساده‏ترين آنها را نمى‏خورد. تنها عادت او خوردن چند استكان چاى و كشيدن قليانى بود. هرگز با هيچ كسى از بچه تا بزرگ با لحن تند و خشن سخن نمى‏گفت. هر كس را با لفظ آقا يا خانم صدا مى‏زد و حتى در مقابل بدترين اعمالى كه از بچه‏ها سر مى‏زد، درشتى نمى‏كرد و با مهربانى و غير مستقيم آنها را شرمنده مى‏كرد كه عملاً ديگر چنان خلافى از آنان سر نمى‏زد. هر كس به ملاقات او مى‏رفت تا آنجا كه توان داشت در تكريم و تعظيم او مى‏كوشيد و در مقابل او بر پا مى‏خاست. كمتر كسى را ديده شده كه به هنگام سخن گفتن از اساتيد خود و بزرگان گذشته و حال تا آن حد احترام‏آميز سخن گويد. وقتى از خان و آخوند حرفى به ميان مى‏آمد درست مثل آن بود كه هنوز در برابر آنان ايستاده است، آنها را عاشقانه مى‏ستود. يك بار مرد ناپخته‏اى به ايشان گفت: حاج آقا ! شنيده‏ام كه مرحوم آخوند گاهى عصبانى مى‏شدند، الفاظ تند و درشت بر زبان مى‏آوردند. در پاسخ گفتند: از اين بابت چيزى نمى‏دانم، ولى شما آيا از بزرگى مقام و علم آخوند چيزى نشنيده‏ايد؟ گفت: چرا. گفتند: پس از آنها حرف بزنيد. نماز ايشان، بدون استثناء، در اول وقت بود. تنها در يك مورد نماز را به عقب مى‏انداختند، آن هم به هنگامى كه مهمانانى از سنخ خود داشتند يا در جايى مهمان بودند كه معمّمين ديگرى نيز آنجا بودند. بى‏شك به خاطر آن كه مبادا آنها را در شرايطى قرار دهد كه موظف به اقامه‏ى نماز جماعت با ايشان باشند، از اين كار كراهت داشتند. مشرب اخلاقى آن بزرگوار آنچنان بسيط و عام بود كه نمى‏خواست كمترين بار خاطرى بر همگنان باشد(42).
مسلمانى بود با شناختى كامل كه ذرّه ذرّه‏ى وجودش با آن عجين شده بود. به هنگام نماز و دعا، در صداى لرزانش آنچنان استحكام و ايمانى بود كه هر شنونده‏اى را به لرزه مى‏انداخت. در بيانش چنان متانت و منطقى بود كه هر مدعى را آرام مى‏كرد. اشعار زيادى از شعراى فارسى زبان، به خصوص حافظ و مولانا و شعراى عرب، به خصوص آنها كه در مدح اهل بيت سروده بودند، حفظ بود كه بجا از آنها استفاده مى‏كرد. اين اشعار را بيشتر از دوره‏ى نوجوانى و جوانى در محضر پدر و عمّ خود شنيده و حفظ كرده بود. خيلى از خطبه‏هاى نهج البلاغه را از حفظ داشت و به على بن ابى‏طالب عليه السلام علاقه‏اى وافر داشت؛ چه، اشعارش مشحون از مدح مولاى متقيان على بن ابى‏طالب عليه السلام و نهج البلاغه بود. كمتر جلسه‏اى دوستانه بود كه مدتى سخن از نهج البلاغه نرود. اين بحث، به خصوص زمانى كه مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى (رحمه اللَّه عليه) زنده بودند، در منزل آية اللَّه ارباب استمرار داشت و آن دو بزرگوار شاخص و شمع مجلس بودند(43).
حاج آقا رحيم مردى بود كه در مورد هيچ‏كس هرگز فكر بد به خاطر خطور نمى‏داد. او اعتقاد داشت همه خوبند و همه وظايف دينى و انسانى خود را انجام مى‏دهند. هرگز در ميان سخن ديگرى نمى‏دويد. تا گوينده حرف نمى‏زد، او سراپا گوش بود. وقتى نوبت پاسخ ايشان بود، ابتدا اندكى مكث مى‏كرد، آن‏گاه سخن آغاز مى‏كرد. مظهر «اول انديشه وانگهى گفتار» بود(44).
از هيچ‏كس به هيچ عنوان چيزى نمى‏پذيرفت. اگر مجبور مى‏شد، از طرف مى‏خواست كه وجوه را نزد خود نگاه دارد و ايشان به افراد نيازمند و مستحق حواله مى‏دادند. يكى از ارادتمندان ايشان در اين باره گفته است: آقاى ارباب معمولاً سهم امام نمى‏گرفتند. كسانى آمدند مى‏خواستند سهم امام بدهند به ايشان، مى‏فرمودند: برو ببين در بين اقوام يا دوستان و يا همسايگان فقيرى هست بده به آنها(45). همچنين شخصى آمد خدمت آية اللَّه ارباب و گفت: من مى‏خواهم قدرى سهم امام براى نجف بفرستم. ايشان فرمودند: جان من، مستضعفين اين شهر را سير كرده‏ايد؟ احتياج ندارند كه مى‏خواهيد بفرستيد نجف؟ اول اينها را سيرشان كنيد، اگر زياد آمد آن وقت بفرستيد نجف(46).
اهتمام زيادى به امور مردم داشتند. سالى بود كه در اصفهان بارندگى بسيار شد و خانه‏هاى زيادى خراب و يا در شرف خراب شدن بود. آقا همسايه‏اى داشتند كه آن قدر هم مذهبى نبود و چند بچه داشت. آقا به عيالشان فرموده بودند: برويد در خانه‏ى آنها. همسرشان آمده و ديده بود كه زن و بچه‏ى همسايه گريه مى‏كنند و اتاق آنها مشرف به خراب شدن بود. همسرشان موضوع را براى آقا نقل كرده بود. آية اللَّه ارباب فوراً آنها را به منزل خود برده بودند. نكته‏اى كه جالب توجه است اين كه آقا يك اتاق و پس اتاق بيشتر نداشتند و فرموده بودند: شما در اتاق زندگى كنيد، من و همسرم در پس اتاق. پس از قطع بارندگى من بايد ببينم اتاق قابل زندگى هست يا نه و بعد از آن برويد. پس از تحقيق ديده بودند كه منزل او قابل سكونت است. پس فرموده بودند: حالا مختاريد، مى‏خواهيد بمانيد يا برويد، اختيار با شماست.(47)
موقعى در محضر آية اللَّه ارباب از دوران مجاعه و قحطى اصفهان سخن به ميان آمده بود و اين مطلب كه عده‏اى از مردم شهر به خاطر نبودن امكانات غذا جان سپرده و نعش آنان در كنار معابر انباشته مى‏شد. ايشان نيز مطالبى داشتند، از جمله اين كه فرموده بودند: پدرم افرادى را به منزل مى‏آورد و به آنها كمك مى‏كرد و يا طعام مى‏داد، يعنى سعى بر حفظ جان آنان داشت، ولى از خود سخن نگفتند، جز يك مطلب كه گفتند: الان من فكر مى‏كنم اگر در آن زمان بقچه‏ى حمامم را فروخته بودم، چه بسا جان يكى دو نفر را نجات مى‏دادم. احساس ما اين بود كه حاج آقا رحيم آنچه داشتند در آن زمان داده و ناراحتى ايشان از اين بود كه چرا آن بقچه‏ى حمام را نيز نداده‏اند.(48)
مرحوم آية اللَّه ارباب حتى در ايام سالخوردگى هم نمى‏گذاشتند كسى كارهاى مربوط به ايشان را انجام دهد يكى از شاگردان حاج آقا رحيم در اين رابطه مى‏گفت: جلسه‏ى اول كه در درس ايشان حاضر مى‏شدم موقع بيرون رفتن از مجلس كفش‏هاى ايشان را برداشتم و جلو ايشان گذاشتم. آقا متوجه شدند، كفش‏ها را از زمين برداشتند و فرمودند: اى آقا ! اين چه كارى بود كرديد؟ هر كس كار خودش را بايد انجام دهد. باز روزى به منزلشان رفتم. چون آن زمان دلو و طناب بود و بدين وسيله آب را از چاه مى‏كشيدند، ديدم ايشان مشغول شستن حوض هستند و مى‏خواهند از چاه آب كشيده و حوض را آب كنند. رفتم جلو و عرض كردم: آقا ! كمكتان كنم؟ فرمودند: خير، من مى‏خواهم از اين حوض وضو بگيرم، شما چرا زحمت آن را بكشيد، دليلى ندارد. آنچه ممكن بود كارهايشان را خود انجام مى‏داد. چاى را خودشان مى‏ريختند و از مهمان پذيرايى مى‏كردند. اواخر عمر كه تقريباً بسترى بودند چون چشم‏هايشان را در اثر عمل يا عارضه از دست داده بودند و مشكلاتى داشتند وقتى به ديدن ايشان مى‏رفتم مى‏فرمودند: اى كاش من شما را مى‏ديدم و خودم خدمت مى‏كردم. البته اين جمله انحصارى نبود، بلكه با همه اين‏چنين بودند.(49)
از خصوصيات اخلاقى حضرت آية اللَّه ارباب مى‏توان به احترام و تواضعشان نسبت به واردين به منزل ايشان ياد نمود و در قدرتشان اگر چيزى بود مضايقه نمى‏كردند، چه نسبت به روحانيون و يا غير آنها. حتى زمانى كه بچه‏هاى خردسال همراه با بزرگ‏ترهايشان وارد مسجد مى‏شدند، آقا تعهدى داشتند كه يك چيزى به بچه‏ها بدهند و يا كارى براى آنها انجام دهند. حتى يك موقعى مثل اين‏كه مقدارى گردو آماده كرده بودند جهت اين مسأله(50).
در رابطه با انسان‏ها آسان‏گير بود كه هر كس پس از مدتى كوتاه شيفته‏ى اخلاق و رفتار او مى‏شد و صميمانه به او عشق مى‏ورزيد و سخنش را حجت مى‏شمرد كه به واقع حجت بود. جذبه‏اى چنان نيرومند داشت كه از طفل دبستان تا پير سالخورده را مجذوب خود مى‏كرد و سخنانش چنان دلنشين كه كسى را ياراى مقاومت و چون و چرا در برابرش نبود. چكيده‏ى هزار و چهارصد سال انديشه‏ى ژرف اسلامى را بر دوش مى‏كشيد(51).
يكى از انديشمندان در رابطه با درايت، تدبير و جاذبه‏ى مرحوم ارباب حكايتى را نقل كرده است كه نشانگر عظمت روحى و علمى آن بزرگوار است. وى آورده است:
نمونه‏اى از شيوه‏هاى تربيتى: سال يك هزار و سيصد و سى و دو شمسى بود. من و عده‏اى از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره به اين نتيجه رسيده بوديم كه چه دليلى دارد كه ما نماز را به عربى بخوانيم؟ چرا نماز را به زبان فارسى نخوانيم؟ و عاقبت تصميم گرفتيم كه نماز را به فارسى بخوانيم و همين كار را هم كرديم. والدين ما كم كم از اين موضوع آگاهى يافتند و به فكر چاره افتادند. آنها هم پس از تبادل نظر با يكديگر تصميم گرفتند كه اول خودشان با نصيحت كردن، از اين كار ما را باز دارند و اگر مؤثر نبود راه ديگرى برگزينند و چون پند دادن آنها مؤثر نيفتاد، روزى ما را به نزد يكى از روحانيون آن زمان بردند و آن فرد روحانى وقتى فهميد ما به زبان فارسى نماز مى‏خوانيم به طرز اهانت‏آميزى، ما را كافر و نجس خواند. و اين عمل او ما را در كارمان راسخ‏تر و مصرّتر ساخت. عاقبت يكى از پدران ما آنها را، يعنى والدين ديگر افراد را، به اين فكر انداخت كه ما را به محضر آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب ببرند و اين فكر مورد تأييد قرار گرفت و روزى آنها نزد حضرت ايشان مى‏روند و موضوع را با ايشان در ميان مى‏گذارند و ايشان دستور مى‏دهند كه در وقت معينى ما را به خدمت ايشان راهنمايى كنند.
در روز موعود ما را كه تقريباً پانزده نفر مى‏شديم به محضر مبارك ايشان بردند. در همان لحظه‏ى اول، چهره‏ى نورانى و لبان خندان ايشان ما را مجذوب خود ساخت. ايشان را غير از ديگران يافتيم و دانستيم كه اكنون با شخصيتى استثنايى مواجه هستيم.
ايشان در آغاز دستور پذيرايى از همه‏ى ما را صادر فرمودند. سپس رو به والدين ما كردند و فرمودند: شما كه نماز به فارسى نمى‏خوانيد فعلاً تشريف ببريد و ما را با فرزندانتان تنها بگذاريد. وقتى آنها رفتند، حضرت آية اللَّه ارباب رو به ما كردند و فرمودند: بهتر است شما يكى يكى خودتان را به من معرفى كنيد و هر كدام بگوييد كه در چه سطح تحصيلاتى هستيد و در چه رشته‏اى درس مى‏خوانيد. پس از آن‏كه امر ايشان را اطاعت كرديم، به تناسب رشته و كلاس هر كدام از ما پرسش‏هاى علمى طرح كردند و از درس‏هايى از قبيل جبر و مثلثات و فيزيك و شيمى و علوم طبيعى مسايلى پرسيدند كه پاسخ اغلب آنها از عهده‏ى درس‏هاى نيم‏بندى كه ما خوانده بوديم خارج بود، اما هر يك از ما كه از عهده‏ى پاسخ پرسش‏هاى ايشان بر نمى‏آمد با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه مى‏شد كه با لحن پدرانه‏اى پاسخ درست آن پرسش‏ها را خودشان مى‏فرمودند. اكنون ما مى‏فهميم كه ايشان با طرح اين سؤالات قصد داشتند ما را خلع سلاح كنند و به ما بفهمانند كه اين علوم جديدى را كه شما مى‏خوانيد من بهترش را مى‏دانم، ولى به آنها مغرور نشده‏ام. پس از اين‏كه همه‏ى ما را خلع سلاح كردند، به موضوع اصلى پرداختند و فرمودند:
والدين شما نگران شده‏اند كه شما نمازتان را به فارسى مى‏خوانيد، آنها نمى‏دانند كه من كسانى را مى‏شناسم كه، نعوذ باللَّه، اصلاً نماز نمى‏خوانند. شما جوانان پاك اعتقادى هستيد كه هم اهل دين هستيد و هم اهل همّت. من در جوانى مثل شما مى‏خواستم نماز را به فارسى بخوانم اما مشكلاتى به وجود آمد كه نتوانستم به اين خواسته جامه‏ى عمل بپوشم، اكنون شما به خواسته‏ى دوران جوانى من لباس عمل پوشانده‏ايد، آفرين به همّت شما ! اما من در آن روزگار به اولين مشكلى كه برخوردم ترجمه‏ى صحيح سوره‏ى حمد بود كه لابد شما آن مشكل را حل كرده‏ايد. اكنون يك نفر از شما كه از ديگران بيشتر مسلّط است به من جواب دهد كه مثلاً بسم اللَّه الرحمن الرحيم را چگونه ترجمه كرده است.
يكى از ما به عادت محصّلين دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به آية اللَّه ارباب شد. جناب ايشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثه‏ى ما يك نفر است، زيرا من از عهده‏ى يازده جوان نيرومند بر نمى‏آيم. بعد رو به آن جوان كردند و فرمودند: خوب، بفرماييد كه بسم اللَّه را چگونه ترجمه كرده‏ايد؟ آن جوان گفت: بسم اللَّه الرحمن الرحيم را بر طبق عادت جارى ترجمه كرده‏ايم: به نام خداوند بخشنده‏ى مهربان.
حضرت ارباب با لبخندى فرمودند: گمان نكنم ترجمه‏ى درست بسم اللَّه چنين باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عيبى ندارد. اما «اللَّه» قابل ترجمه نيست، زيرا اسم علم (= خاص) است براى خدا و اسم علم را نمى‏توان ترجمه كرد. مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد، نمى‏توان به او گفت «زيبا». درست است كه ترجمه‏ى «حسن» «زيبا»ست، اما اگر به آقاى حسن بگوييم آقاى زيبا، حتماً خوشش نمى‏آيد. كلمه‏ى اللَّه اسم خاصى است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مى‏كنند، همان گونه كه يهود خداى متعال را «يهوه» و زردتشيان «اهورا مزدا» مى‏گويند. بنابراين نمى‏توان «اللَّه» را ترجمه كرد، بلكه بايد همان لفظ جلاله را به كار برد. خوب، «رحمن» را چگونه ترجمه كرده‏ايد؟
رفيق ما پاسخ داد كه رحمن را بخشنده معنى كرده‏ايم.
حضرت ارباب فرمودند كه اين ترجمه بد نيست، ولى كامل هم نيست، زيرا رحمن يكى از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگى او را مى‏رساند و اين شمول در كلمه‏ى «بخشنده» نيست، يعنى در حقيقت، رحمن، يعنى خدايى كه در اين دنيا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مى‏كند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مى‏دهد، از جمله آن‏كه نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا مى‏فرمايد. در هر حال، ترجمه‏ى «بخشنده» براى «رحمن» در حد كمال ترجمه نيست.
خوب، رحيم را چطور ترجمه كرده‏ايد؟
رفيق ما جواب داد كه رحيم را به «مهربان» ترجمه كرده‏ايم.
حضرت آية اللَّه ارباب فرمودند: اگر مقصودتان از رحيم من بودم (چون نام مبارك ايشان رحيم بود) بدم نمى‏آيد كه اسم مرا به «مهربان» برگردانيد، اما چون رحيم كلمه‏اى قرآنى و نام پروردگار است كه بايد آن را غلط معنى نكنيم. باز هم اگر آن را به «بخشاينده» ترجمه كرده بوديد راهى به دهى مى‏برد، زيرا رحيم يعنى خدايى كه در آن دنيا گناهان مؤمنان را عفو مى‏كند و صفت «بخشايندگى» تا حدودى اين معنى را مى‏رساند. بنابر آن‏چه گفته شد معلوم شد كه آنچه در ترجمه‏ى «بسم اللَّه» آورده‏ايد بد نيست، ولى كامل نيست و از جهتى نيز در آن اشتباهاتى هست، و من هم در دوران جوانى كه چنين قصدى را داشتم به همين مشكلات برخورد كردم و از خواندن نماز به فارسى منصرف شدم. تازه اين فقط آيه‏ى اول سوره‏ى حمد بود، اگر به بقيه‏ى آيات بپردازيم موضوع خيلى غامض‏تر از اين خواهد شد، اما من عقيده دارم شما اگر باز هم به اين امر اصرار داريد، دست از نماز خواندن به فارسى برنداريد، زيرا خواندنش بهتر از نخواندن نماز به طور كلى است.
در اين‏جا ما همگى شرمنده و منفعل و شكست خورده به حال عجز و التماس از حضرت ايشان عذرخواهى كرديم و قول داديم كه ديگر نمازمان را به فارسى نخوانيم و نمازهاى گذشته را نيز اعاده كنيم، اما ايشان فرمودند كه من نگفتم نماز به عربى بخوانيد، هر طور دلتان مى‏خواهد نماز بخوانيد. من فقط مشكلات اين كار را براى شما شرح دادم. ولى ما همه عاجزانه از پيشگاه ايشان طلب بخشايش كرديم و از كار خود اظهار پشيمانى نموديم. حضرت آية اللَّه ارباب با تعارف ميوه و شيرينى مجلس را به پايان بردند و ما همگى دست مبارك ايشان را بوسيديم و در حالى كه ايشان تا دم در ما را بدرقه مى‏كردند از ايشان خداحافظى كرديم و در دل به عظمت شخصيت ايشان آفرين گفتيم و خوشحال بوديم كه افتخارى چنين نصيب ما شد كه با چنين شخصيتى ملاقات كنيم. نمازها را اعاده كرديم و دست از كار جاهلانه‏ى خود برداشتيم. بنده از آن به بعد گاه گاهى به حضور آن جناب مى‏رسيدم و از خرمن علم و فضيلت ايشان خوشه‏ها بر مى‏چيدم.(52)
همچنين تشويق و روحيه‏بخشى ايشان به ديگران راه را براى افراد باز مى‏كرد و باعث شكوفايى آنان مى‏گرديد. آقاى دكتر حميد ارباب در اين رابطه نوشته است: از نظر حاج آقا رحيم هيچ‏گاه براى آموختن دير نبود و مسأله‏اى علمى را از زبان هر كس مى‏شنيد با دقت مى‏گرفت و از گوينده خشنود بود. من وقتى بزرگ شدم در موردى حاج آقا رحيم و در موردى مرحوم شيرازى (حاج ميرزا على آقا) خيلى ساده درباره‏ى برخى مسايل فيزيولوژى مى‏پرسيدند، مثلاً در مورد وظايف كبد و روزى در مورد طحال، وقتى آنچه مى‏دانستم مى‏گفتم، خداى را به بزرگى مى‏ستودند. تشويق اين دو بزرگمرد مرا به سوى تحصيل طب سوق داد.
باز هم ويژگى‏هاى اخلاقى‏
مرحوم ارباب اهل گذشت و عفو و اغماض بود يكى از آقايان در اين باره مى‏گفت: روزى من غيبتى از مرحوم ارباب كرده بودم، پشيمان شدم، رفتم منزل ايشان. آن زمان در سن 18 سالگى بود. ايشان در حال وضو گرفتن سر حوض و عازم مسجد بودند و در زدم، گفتند: بيا داخل خانه. كنار ايشان قرار گرفتم و گفتم: من غيبت شما را كردم و آمده‏ام از شما عذرخواهى كنم. ايشان فرمودند: عزيزم، شما اهل غيبت نيستيد. ايشان سماجت مى‏كرد كه چركى و عيب من پيدا نشود و من اصرار داشتم كه آقا من غيبت كرده‏ام. ايشان وضو را نيمه تمام گذاشت و پا شد و مرا بوسيد و فرمود: دعا كن خدا رحيم را ببخشد. گفتم: آقا، تكليف من چه مى‏شود؟ فرمود: تو اهل غيبت نيستى، اگر هم چيزى گفته‏اى بخشيدم. دعا كن خدا رحيم را مورد لطفش قرار دهد(53).
زمانى كه مرحوم آية اللَّه ارباب را طبيبى جراحى نموده بود و عمل او رضايت‏بخش واقع نشده بود عده‏اى مرتب كار پزشك را مورد سرزنش قرار مى‏دادند. روزى در جمع حضار مردى از آن گروه كه هيچ‏گاه زبانشان به خير و صلاح باز نمى‏شود گفت: متأسفانه عمل ... ، مرحوم ارباب در آن حال بيمارى، متوجه قصد آن مرد شده و سخنش را قطع فرمودند و گفتند، آيا كسى به سراغ آقاى دكتر رفت؟ آيا حق الزحمه‏ى ايشان پرداخت شد؟ بايد از اين آقايان (پزشكان) كه زحمت مى‏كشند قدرشناسى كرد. مانع هتك آبروى اشخاص مى‏شدند. لزوم توجه به خدمتگزاران و بى‏توقع بودن نسبت به آنان را يادآورى كردند و خلاصه نهى از منكر نمودند(54).
مرحوم ارباب شخصيتى بود كه خلق شيفته‏ى اخلاق و رفتار وى بودند. يكى از روحانيون مى‏گفت: روزى به آية اللَّه ارباب گفتم: خوب است شما درس اخلاق هم بگوييد. آن مرحوم گفته بودند: آقا، اخلاق علم حال است و علومى كه ما مى‏خوانيم علم قال است. يعنى اخلاق را با خواندن كتب اخلاقى اصلاح نتوان كرد، بايد تهذيب نفس و مجاهده‏ى با نفس اماره نمود(55).
حكيم وارسته مرحوم آية اللَّه ارباب نسبت به انجام وظايف مرد و رعايت وظايف خانوادگى از ناحيه‏ى او بسيار حساس و دقيق بودند ولو اين‏كه مرد خانه، صاحب مقام علمى و معنوى باشد و در حقيقت از اين‏گونه افراد انتظار بيشترى داشتند. آقايى از نجف آمده بود به اصفهان و با توجه به اين‏كه سابقه‏ى دوستى با آية اللَّه ارباب داشت، گاهى مى‏آمد منزل ايشان. اين شخص بعد از مدتى در انظار ديده نشد و پس از چندى به منزل آية اللَّه ارباب آمد. آقا از وى پرسيدند: كجا بوديد؟ ما فكر مى‏كرده‏ايم رفته‏ايد براى نجف. او در جواب گفت: خير. آقاى ارباب فرموده بودند: پس كجا بوديد و چكار مى‏كرديد؟ او گفته بود: تجديد فراش كرده‏ام، عيال گرفته‏ام. آقا فرمودند: عيال گرفته‏ايد؟ و حالا چه تصميمى داريد؟ او گفته بود: حالا مى‏خواهم بروم نجف. حاج آقا رحيم فرموده بودند: تازه شما ازدواج كرده‏ايد، عيالتان را هم مى‏بريد؟ وى در جواب گفته بود: خير، عيالم را نمى‏برم. آقا فرموده بودند: اين‏كه درست نيست. ايشان در جواب آقاى ارباب گفته بود: آقا، طريق ما با طريق شما دو تا است و با توجه به اين‏كه ساليان سال بين وى و آية اللَّه ارباب رفاقت و دوستى وجود داشت پس از آن اين رابطه قطع شد(56).
از جمله خصوصيات اخلاقى ايشان اين بود كه تواضع ايشان نسبت به مستضعفين و اشخاصى كه پايين‏ترين مشاغل را داشتند زيادتر بود و به اينها كه برخورد مى‏كردند سبقت سلام داشتند و افشاى سلام، هر دو(57).
يكى از شاگردان آية اللَّه ارباب در رابطه با استاد خود مى‏فرمود: هيچ‏گاه خود را مطرح نمى‏كردند و هرگز قصد تظاهر نداشتند. خيلى كم‏حرف بودند، زمان سخن گفتن بسيار موقر و سنگين سخن مى‏گفتند. گاهى در جايى نشسته بوديم و ما انتظار داشتيم سخنى بگويند لكن مدت‏ها طول مى‏كشيد تا ايشان را به حرف بياوريم(58). همه به ايشان احترام مى‏گذاشتند، امضاى ايشان «رحيم» بود. و علما نيز نسبت به ايشان متواضع بودند(59).
عظمت روحى و عزّت نفس عجيبى داشتند. اگر صحبت مى‏شد كه آقا شما از فلانى خواهش بكنيد، چنين بكنيد، چنان بكنيد، مكرر ايشان مى‏فرمودند: آقا، مگر خواهش كردن ارزان و آسان است؟ حتى يك نفر از آقايانى كه از جاى ديگر به اصفهان آمده بود، ظاهراً از تهران، و در مسجد ايشان هم منبر مى‏رفت و بعد از اصفهان قصد داشت عازم سفر شود، خطاب به مردم گفته بود: من مى‏خواهم بروم خراسان و پول سفرم كم است. با اين سخن او، مردم هم كمكى كرده بودند. بعد از اين موضوع معلوم شد كه آقاى ارباب با اين مسأله مخالف بوده‏اند و پس از اين جريان به آن آقا گفته بودند: خوب حالا مشهد رفتن شما چه لزومى داشت، مشهد نرويد. اين مشهدى كه بنا داريد با پول مردم برويد درست نيست. حيف نباشد يك پيرمرد روحانى از مردم اين‏طور خواهشى داشته باشد؟ حالا اگر ضرورتى داشت و واجب بود عيبى نداشت(60).
اهتمام در برگزارى نماز جمعه‏
مرحوم آية اللَّه ارباب نماز جمعه را نيز در زمان غيبت واجب مى‏دانستند. مرحوم حجة الاسلام والمسلمين شيخ محمدحسين منصورزاده مى‏فرمود: حدود سى سالش را كه من يادم هست نماز جمعه را ترك نكردند.
گاهى هم مشكلاتى بر سر راهشان بود، به خصوص از جهت جا و مكان برگزارى آن، لكن سعى اين بود كه ترك نشود(61).
مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيدابوالفضل صفوى ريزى در اين رابطه مى‏گفت: ايشان ابتدا در داخل شهر نماز جمعه مى‏خواند و سپس مدت‏ها نيز در محله‏ى گورتان اقامه‏ى نماز جمعه مى‏نمودند. نماز جمعه‏ى ايشان حال بخصوصى داشت، همه‏ى اين نماز حال بود. ما مى‏گفتيم: شما حالى داريد. مى‏فرمودند: شما آخوند كاشى را نديده بوديد، وقتى آخوند به طرف خدا مى‏ايستاد و نماز مى‏خواند استخوان‏هاى سينه‏اش مى‏لرزيد و حالتى داشت كه همه‏ى در و ديوار مدرسه‏ى صدر جذب مى‏شد. خطبه‏هاى نماز جمعه‏ى ايشان در تقويت روحيه‏ى معنوى افراد خيلى مؤثر و مفيد بود. شخصى گفته بود كه اين خطبه‏ها از جهت موعظه بودن آن براى يك هفته‏ى ما بس است(62).
تمام روزهاى جمعه، ساعت نه صبح، ايشان در حمام بودند، خضاب مى‏كردند و نظافت مى‏نمودند. غسل جمعه را در حمام انجام مى‏دادند كه با توجه به اين‏كه نماز جمعه را واجب مى‏دانستند، مى‏خواستند غسل جمعه انجام بشود. هيچ‏كس آقاى ارباب را خضاب نكرده نديد. بر نماز جمعه بسيار اصرار داشتند، حتى در همان سن كهولت(63).
عشق و ارادت به اهل بيت عليهم السلام‏
در باب دوستى و علاقه‏ى شديد ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مطالبى نقل شده است: مرحوم منصورزاده مى‏گفت: ولايت ايشان عجيب بود، به خصوص عشق و علاقه به حضرت امير عليه السلام و صديقه‏ى طاهره سلام اللَّه عليها كم‏نظير بود. درجه‏ى علاقه‏مندى آية اللَّه ارباب در اين مورد به گونه‏اى بود كه اگر شخصى براى يك كار مهمى مراجعه مى‏كرد و مى‏گفت: چه بكنيم براى حل اين مهم؟ مى‏فرمودند: برويد تسبيحات حضرت صديقه‏ى طاهره (س) را بخوانيد، يعنى سى و چهار مرتبه اللَّه اكبر، و سى و سه مرتبه الحمد اللَّه و سى و سه مرتبه سبحان اللَّه و خودشان نيز همين‏طور عمل مى‏كردند(64).
مرحوم ارباب در هنگام گفتن اقامه، بعد از «أشهد أنّ علياً ولى اللَّه» مى‏فرمودند: «صلّ على علىٍّ أميرالمؤمنين و ذرّيّته». ديگر اين‏كه هر وقت سوره‏ى «إِنَّآ أَعْطَيْنَكَ الْكَوْثَرَ » را در نماز مى‏خواندند، بلافاصله مى‏گفتند: «الحمد اللَّه» و اين كثرت را كه خدا به پيامبر صلى الله عليه وآله داده است حمد مى‏گفتند. يكى ديگر هم اين‏كه شب عيد غدير فوت ايشان واقع شد. تمام اينها دلالت بر ولايت ايشان مى‏كند، اصلاً غرق ولايت بودند(65).
يكى از شاگردان آية اللَّه ارباب مى‏گفت:
حاج آقا رحيم به مراثى اهل بيت عصمت و طهارت بسيار علاقه داشتند. زمانى كه ديوان مرحوم آية اللَّه آشيخ محمدحسين غروى اصفهانى معروف به «كمپانى» را نزد ايشان بردم و چون ديوان شعر آقاى كمپانى در مدايح و مراثى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است آقاى ارباب پس از مطالعه‏ى آن به من فرمودند: با توجه به اين‏كه ايشان (آيةاللَّه كمپانى) بر مكاتب و كفايه حواشى نوشته است، لكن علاقه‏ى من بيشتر به خاطر آن اشعارى است كه وى در مناقب اهل بيت عصمت و طهارت سروده است(66).
يكى از مداحان اصفهان مى‏گفت: مرحوم آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب از من درخواست نمودند كه شبى از شب‏هاى هفته بروم منزل ايشان و در مدح و منقبت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اشعارى را بخوانيم و با اين كار ذكر مصيبتى بشود(67).
يكى از خصوصيات حاج آقا رحيم ارباب اين بود كه جلوتر از سادات مطلقاً راه نمى‏رفتند حتى اگر كسانى عنوان شاگردى داشتند و سيّد بودند حتماً بايد آن سيّد جلوتر برود. آية اللَّه ارباب، اين‏قدر براى سادات ارزش قايل بودند(68).
براى سادات جنبه‏ى مولويت قايل بودند و اين روش حاج آقا رحيم به حاج ميرزا على آقا شيرازى و حاج محمدحسن عالم نجف آبادى نيز انتقال يافت. به طورى كه در مدرسه‏ى امام صادق عليه السلام (چهارباغ) انجمن سادات تشكيل شد و به سادات اعلام كردند: اگر هم عمامه نگذاشتيد، لااقل دكمه‏ى سبزى به لباستان بگذاريد، زيرا ديگران موظفند احترام سادات را داشته باشند(69).
اعتقاد و علاقه‏ى آقاى ارباب نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام به حدى بود كه اين عشق و ارادت با گوشت و خونش آميخته شده بود و بسيارى مواقع احاديثى را مى‏خواندند كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله در فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود. در خطبه‏هاى نماز جمعه نيز اين‏گونه بود. به طورى كه معمولاً در اين خطبه‏ها به بيان فضايل و مناقب على عليه السلام مى‏پرداختند و به اين مطلب اصرار داشتند و مى‏فرمودند: تبليغات امويان اين بود كه با انكار فضايل خاندان عترت و لعن و سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام ظلم و ستم را توجيه و به انحرافات دامن بزنند و ما براى يارى دادن ارزش‏ها و فضيلت‏ها، خلاف آن روش انحرافى، بايد از كمالات و فضايل آن حضرت سخن بگوييم(70).
ايشان اين‏قدر علاقه به حضرت صديقه‏ى طاهره، فاطمه‏ى زهرا (س) داشتند كه در نمازهايشان سوره‏ى كوثر را قرائت مى‏فرمودند و مى‏گفتند: من نمى‏توانم اين سوره را در نماز نخوانم، چون آن متعلّق به وجود مقدّس حضرت زهرا (س) است(71).
ويژگى‏هاى علمى‏
مرحوم آية اللَّه ارباب، علاوه بر آن مقام معنوى و روحانى كه داشتند و رفتار ايشان منزلت خاصى به حوزه‏ى اصفهان و روحانيت بخشيده بود، در مسايل علمى نيز سرآمد و صاحب نظر بودند. استاد دانشمند، مرحوم آقاى شيخ رمضانعلى املايى كه از شاگردان و ارادتمندان حاج آقا رحيم بود آورده است: در مسأله‏ى احتياطات علمى خيلى دقيق بودند و ديگران اين موضوع را تصديق مى‏كردند كه ايشان در بيان مطالب خيلى دقيق هستند. آنان كه خودشان علماى بزرگ و گذشته را ديده بودند اظهار مى‏داشتند كه محقق ديده بوديم، ولى مثل ايشان نديده بوديم، و ما هم اين مطلب را در ايشان به خوبى مى‏ديديم. من هم به بعضى رفقا اين طور اظهار داشته‏ام كه آية اللَّه ارباب ديدنى بودند. تعبير ما اين است كه در آن تاريخ در حوزه‏ى اصفهان از حيث بحث و جامعيت علمى كسى مثل ايشان نبود. در علوم طلبگى كه ما مى‏ديديم، ملاحظه مى‏كرديم كه در هر قسمتى مستنبط و مجتهد هستند، از مقدمات اجتهاد، حديث، تفسير، فقه، اصول و امثال آن. علاوه بر اين، برخى علوم ديگر هم بود كه مختص ايشان بود، مثل علم هيئت. كه خود ايشان مى‏فرمودند: در اين موضوع بسيارى از اوقاتم صرف شد. يكى از اوقات، مرحوم آية اللَّه بروجردى از آية اللَّه ارباب نوشته‏اى در باب علم هيئت خواسته بودند و آقاى ارباب آنچه كه خود در علم هيئت نوشته بودند ارسال كردند براى آقاى بروجردى. وقتى ايشان نوشته مرحوم حاج آقا رحيم را مطالعه كرده بود، فرموده بودند: عجب، اين شرح كه از خود متن (متن از شيخ بهايى بوده) مشكل‏تر است. غرض اين‏كه بسيارى از علما در جامعيت به اين آقا نمى‏رسيدند(72).
مرحوم ميرزا محمدعلى معلم حبيب آبادى (مؤلف مكارم الآثار) فرموده بود: من هيئت را خدمت آية اللَّه ارباب مى‏خواندم و مثل اين‏كه ايشان در كُرات سير كرده بودند. با وجود نداشتن ابراز و وسايل در آن زمان چنان براى ما علم هيئت را ترسيم مى‏نمودند كه گويا مى‏ديدم و براى ما عينيت پيدا مى‏كرد(73).
آية اللَّه ارباب به درسشان بيشتر از هر چيز ديگر اهميت مى‏دادند، چنان كه در طول ساليان دراز كمتر به مسافرت رفتند، حتى براى سفرهاى زيارتى مانند مشهد الرضا عليه السلام يا اعتاب مقدس كربلا و نجف. حج هم همان يك حج واجب را ايشان رفتند. درس را تعطيل نمى‏كردند و در احياى حوزه و تربيت شاگردانى كه هر كدام از علماى اين شهر (يعنى اصفهان) هستند نهايت جديت و كوشش را مى‏نمودند(74).
موضوع درس آية اللَّه ارباب در اصول، فقه و يا كلام بود كه ابتدا در مسجد حكيم تدريس داشتند و سپس در مسجد گرك يراق‏ها و حتى پس از عارضه‏ى چشم و مرض پروستات - كه سوند گذاشته بودند - در منزل تدريس داشتند(75).
در ادبيات فارسى و ادب عربى از حيث علمى در حد بالايى بودند. مرحوم حجة الاسلام و المسلمين صفوى ريزى مى‏گفت: از حيث تبحّر در ادبيات در زمان خود كم‏نظير بودند. تمام اشعار ملا جلال الدين سيوطى را در سن نود و چند سالگى از حفظ داشتند و نيز كتاب شرح منظومه‏ى ملا هادى سبزوارى را. همين ملا هادى كتابى دارد در فقه به نام نبراس كه هم نظم است و هم نثر و موضوع آن فلسفه‏ى احكام مى‏باشد. آقاى ارباب تمام اشعار اين كتاب را حفظ بودند(76).
آن اوقاتى كه حاج آقا رحيم ارباب را براى معالجه به تهران بردند و در يكى از بيمارستان‏هاى آنجا بسترى كردند، روزى يكى از علماى معروف تهران با پسرش براى عيادت ايشان به آن بيمارستان مى‏روند. پس از احوالپرسى، آن عالم كه در كنار تخت آية اللَّه ارباب نشسته بود قصد مى‏كند سؤالى از حكمت كه برايش مشكل و پيچيده بوده و جواب آن را نيافته بود از آقا بپرسد. لذا به ايشان رو كرده، مى‏گويد: چنان‏كه حالتان مقتضى باشد يك مسأله‏ى مشكل علمى دارم آن را مطرح كنم. آية اللَّه ارباب فرموده بودند: اشكالى ندارد. آن آقا مسأله را مطرح مى‏كند. حاج آقا رحيم نيز با خواندن قسمتى از اشعار منظومه‏ى حكمت جوابش را مى‏دهند. در اين وقت آن عالم تهرانى رو به پسرش كرده، چنين مى‏گويد: اگر مى‏خواهى درس بخوانى و دانشمند بشوى بايد مثل ايشان درس خوانده و عالم شوى. چرا كه پس از گذشت بيش از نود سال از سنّش هنوز مسلّط و محيط بر مسايل علمى است(77).
نماز جمعه‏ى ايشان معمولاً پر جمعيت و گيرا بود. در خطبه‏هاى نماز جمعه ايشان معمولاً خطبه‏هاى اميرالمؤمنين عليه السلام، يعنى خطب نهج‏البلاغه خوانده مى‏شد و ايشان با توجه به ادبيات قوى و تبحرى كه به زبان عربى داشتند، قسمتى از خطبه‏هاى نماز جمعه را به عربى مى‏خواندند(78).
علاوه بر دانش‏هايى مانند هيئت، در رياضيات نيز صاحب نظر بودند. برخى از اشخاص كه در علوم رياضى مطلع و استاد بودند از آقاى ارباب سؤالاتى مى‏كردند و ايشان جواب مى‏دادند و معمولاً در اين زمينه مى‏رفتند سراغ دو نفر كه يكى خود ايشان و ديگرى آشيخ محمد حكيم خراسانى بود(79).
آية اللَّه ارباب يك اصولى معتدل، مابين اصولى و اخبارى، بودند. در فقه بيشتر مبنايشان بر اخبار بود. با اين‏كه اخبارى بودند، لكن مانند صاحب حدائق كه متمايل به اخباريت است تمايل به اخبار داشتند. در زمينه‏ى اصول همسو با كفايه نبودند و متمايل به فرائد شيخ مرتضى انصارى بودند كه اصولى آميخته با فقه و اصولاً فقه است. بعضى معتقدند شيخ مى‏خواسته فقه بگويد، نه اصول(80).
مرحوم ارباب آخرين فروغ‏هاى فلسفه در اصفهان بودند و محضر بسيارى از فلاسفه‏ى بزرگ مانند جهانگير خان را به خوبى درك كرده بودند(81). حكمت ايشان متمايل به حكمت مشاء و حرف‏هاى آخوند ملاصدرا بود. به مطالب صدر المتألهين خيلى اهميت مى‏دادند. هر وقت حرف از حكمت بود معمولاً سخنان ملاصدرا يا محى الدين عربى اندلسى را مطرح مى‏فرمودند، زيرا اينها استوانه‏هاى علمى ايشان بودند در حكمت و عرفان(82).
مرحوم همايى مى‏نويسد: جناب حاج آقا رحيم... درحال حاضر، آخرين يادگار مكتب قديم اصفهان هستند كه به غور فلسفه‏ى ملاصدرا رسيده و غوامض و دقايق آن را به درستى و خالى از حشو و زوايد فهميده و هضم كرده، به اصول و مبانى آن كاملاً معتقد مى‏باشند. چيزى كه هست اهل تظاهر و فضل‏فروشى نيستند. شاگردان خصوصى خود را نيز با همين خوى و عادت تربيت كرده‏اند(83).
تأثيرگذارى مرحوم ارباب در زمينه‏ى دانش‏هايى چون حكمت قابل توجه بود. يكى از فرهيختگان كه سال‏ها از محضر حاج آقا رحيم استفاده‏هاى علمى و معنوى برده، در اين رابطه مى‏فرمود: در زمينه‏ى فلسفه در حد اعلى بودند و مدت‏ها نيز به حكيم شهرت داشتند، دوره‏ى ما، يعنى زمانى كه ما پاى درس ايشان مى‏رفتيم، ديگر ايشان بحث فلسفه و بحث كلامى نداشتند، ولى در زمان‏هاى زودتر از ما شاگردانى چون آقاى شيخ محمد مفيد، آقاى (مهدى) الهى قمشه‏اى، آشيخ محمدرضا جرقويه‏اى، آقاى (جلال‏الدين) همايى و امثال ايشان از جمله دست‏پروردگان علمى آقاى ارباب بودند، حتى بسيارى از مراجع كه در عتبات بودند، زمان طلبگى از محضر آقاى ارباب سود جسته بودند(84).
مرحوم (آية اللَّه شهيد مرتضى) مطهرى پيش حاج ميرزا على آقا شيرازى و مرحوم ارباب كه در جنبه‏هاى حكمت و رياضى و... قوى بودند و جامع، رفت و آمد مى‏كردند و از ايشان استفاده‏ها مى‏بردند(85). حتى مرحوم آية اللَّه مطهرى در رابطه با اين‏كه حاج رحيم باعث مستفيض شدن برخى بزرگان از حكمت گرديدند آورده‏اند:
مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى رضوان اللَّه عليه، از نظر سنّى ظاهراً تفاوت چندانى با حكيم خراسانى نداشته و با معظم له (حاج ميرزا على آقا شيرازى) و آقاى حاج آقا رحيم ارباب، يگانه يادگار سلف صالح، دوستى‏اى در كمال صميميت داشته‏اند، ولى نظر به اين‏كه فلسفه را در بزرگسالى تحصيل كرده از محضر دوست صميمى‏اش بهره‏مند شده است(86).
از حكماى بزرگ دوران فروغ حوزه‏ى فلسفى اصفهان شيخ محمد حكيم خراسانى (كاخكى) بود. مرد بى‏آلايشى بود. در مدرسه‏ى صدر حجره داشت. تا آخر عمر مجرد ماند و به خاطر اين‏كه وضعيت او مساعد نشد، زن نگرفت. با عسرت هم زندگى مى‏كرد. مناعت طبع داشت و زير بار وجوهات نمى‏رفت. مقدارى از مخارجش را مرحوم حاج آقا رحيم ارباب متكفل بودند. وى سال‏ها عصرهاى چهارشنبه به منزل آية اللَّه ارباب مى‏رفت و صبح روزهاى شنبه پس از نماز صبح به مدرسه‏ى صدر و اتاق خود در ضلع شمال غربى، چسبيده به مسجد مدرسه‏ى صدر مى‏رفت و روزهاى پنج‏شنبه و جمعه با وجود مرحوم حكيم خراسانى و آمد و رفت برخى از علما و انديشمندان، مجلس بحث و گفتگو در مسايل علمى در منزل آية اللَّه ارباب رونق خاصى داشت(87).
آية اللَّه ارباب هم‏مباحثه‏ى آية اللَّه بروجردى بوده‏اند. شخصى مى‏گفت: ما نديديم اين احترام و ارادتى كه آقاى بروجردى نسبت به آقاى ارباب مى‏نمودند، به ديگران تا اين حد داشته باشند. زمانى آقاى ارباب به منزل ايشان رفته بودند، آقاى بروجردى فرموده بودند: ايشان رفيق پنجاه ساله‏ى ما هستند.
اهتمام به مسايل سياسى و اجتماعى‏
مرحوم آية اللَّه ارباب، به جز رسيدگى به امور مردم و اهتمام به بهبود وضع اجتماع، در مسايل جهانى و خارج از كشور نيز اگر صلاح مى‏دانستند اظهار نظر مى‏فرمودند. چنان‏كه در موقع استقلال الجزاير - كه ظاهراً در سال 1342 هجرى شمسى بود - فتوايى جهت كمك مسلمين به ملت الجزاير و به نفع آنان و عليه دولت فرانسه صادر نموده(88).
همواره مدافع حق و عدالت بودند. به طورى كه در ابتداى مبارزات امام خمينى رحمه الله و نهضت ايشان، قضاياى نهضت به آقاى ارباب منتقل شد و ايشان فرمودند: آقاى خمينى كه از اصحاب ليل هستند بايد پيروز شوند و كارشان به ثمر برسد(89).
شخصى به آية اللَّه ارباب گفت كه شاه انتظار دارد كه حضرت آية اللَّه العظمى خمينى بروند و از او عذرخواهى كنند. آقاى ارباب در جواب او فرمودند: اين شاه است كه بايد برود و از ايشان عذرخواهى كند(90).
آثار و تأليفات‏
مرحوم آية اللَّه ارباب در تدوين آثار و طبع و تصحيح كتب، ديگران را تشويق مى‏نمودند و خود نيز در اين راه همت مى‏گماشتند. مرحوم استاد حسين عمادزاده، در كتاب هزاره‏ى شيخ طوسى مى‏نويسد: روزهايى كه تصميم بر چاپ تفسير تبيان شيخ (طوسى) گرفته شد به دستور استاد بزرگوار مرحوم علامه حاج ميرزا على آقا شيرازى قدس سره به اراك رفتم و هفتاد و شش جزء از نسخه‏ى آن تفسير را كه در كتابخانه‏ى حاج آقا حسن اراكى قدس سره بود به اصفهان بردم و در محضر حضرت آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب رحمه الله به مقابله و تصحيح پرداختم و در خلال عمل ترجمه، يادداشت‏هايى از آن برداشتم(91). از مرحوم آية اللَّه ارباب در باب تأليفات چيزى مطرح نشده. البته از جمله آثار ايشان پاصفحه‏نويسى و حاشيه‏نويسى بر كتب بود، به طورى كه مطالب خلاف خود را در سطورى يادداشت و نظر خودشان را نيز مى‏نوشتند، مگر همان جزوه‏هايى كه در علم هيئت نوشته بودند. با توجه به اجتهاد رساله نداشتند. بعد از فوت آقاى بروجردى يك عده‏اى تعقيب داشتند كه ايشان چيزى بنويسند بر توضيح المسائل حضرت آية اللَّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى، يك مقدارى هم نوشتند، ولى تمام نشد(92).
يكى از شاگردان مرحوم ارباب از ايشان سؤال كرده بود كه نوشته‏هاى شما كجاست؟ فرموده بودند: بيشتر آنها نزد آقاى جلال الدين همايى است، آقاى همايى از شاگردان دور اول آية اللَّه ارباب بود و نوشته‏هاى ايشان را گرفته بود تا ضبط كند(93).
ارادت شاگردان و مصاحبان‏
انس و الفت مرحوم استاد جلال الدين همايى با معلّم و استادش آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب وصف‏ناپذير است. آقاى دكتر حميد ارباب در اين رابطه آورده است: همايى مردى كه خود دريايى بود به دريا پيوسته، جامع كمالات بود. در جامعه‏ى دانشگاهى ايران در بزرگى مقام و منزلت انگشت‏شمار بود. او از شاگردان خاص مرحوم ارباب بود و ارادتش به استاد آن‏چنان بود كه روزى مى‏گفت: به آنها گفتم (اساتيد دانشگاه تهران) كه تا آن مرد (حاج آقا رحيم) زنده است برويد و چيزى بياموزيد و الحق برخى از آنان اين حرف را شنيدند و اقدام كردند. مانند بديع الزمان فروزانفر كه براى تدريس در دانشكده‏ى ادبيات اصفهان روزهاى چهارشنبه به اصفهان مى‏آمد و شنبه صبح به تهران باز مى‏گشت. سال‏ها صبح پنج‏شنبه، با مرحوم ارباب، مرحوم شيخ محمدباقر الفت، همايى (اگر اصفهان بود) بدرالدين كتابى و گاهى افرادى ديگر، جلسه‏اى بر پا مى‏داشتند كه معمولاً فروزانفر سؤالى مطرح مى‏كرد و مرحوم ارباب پاسخگوى آن بودند. همايى به واقع دريا بود و افتخار مسلّم شهر ما. اما اين مرد آنچنان در برابر حاج آقا رحيم با احترام و خضوع و خشوع رفتار مى‏كرد كه حد نداشت. همايى هر كتابى مى‏نوشت نسخه‏اى از آن را با تقديم نامه‏اى در صفحه‏ى اول براى استادش مى‏آورد. از جمله‏ى آن كتب: مصباح الهداية، نصيحة الملوك، غزالى نامه، التفهيم لاوائل صناعة التنجيم بيرونى و برخى كتب ديگر بود. به خصوص در مورد التفهيم كه خيلى از مسايل مشكل آن را با مرحوم ارباب حل و شرح كرده بود(94). بد نيست متن تقديم‏نامه‏ى همايى را در پشت جلد كتاب التفهيم بياورم تا چنان استاد و چنين شاگردى را بهتر بشناسيم(95).
بسم اللَّه خير الاسماء
اهديت هذا الكتاب الى حضرة شيخى المعظم و استاذى المكرم، علامة العلماء، وحيد عصره وقريع دهره، مصباح انوار الفقاهه والدراية، نبراس لوامع الحكمة والهداية، العالم العامل، الاسمعى اللوذعى، جامع العلوم والآداب، قبلة اولى الالباب، مولانا ومقتدانا الحاج آقا رحيم ارباب ادام اللَّه ايام افاضاته العاليه و انا احقر تلاميذه (جلال الدين همايى). شهريور ماه 1338 شمسى موافق ربيع الاول 1379 هجرى قمرى.
و نيز در پشت جلد كتاب مصباح الهداية ومفتاح الكفاية، تأليف عزالدين محمود بن على كاشانى (متوفى سنه 735 ه . ق) چنين آمده است:
بسمه تعالى شأنه‏
اهديت هذا الكتاب الى حضرة استاذى المعظم، علامة العلماء العالمين، جامع المرتبتين، حاوى فضيلتين، آية اللَّه العظمى و عطية الكبرى، قدوة المشايخ الاطياب، الحاج ارباب ادام اللَّه ايام بركاته العاليه و انا تلميذه و غلامه الحقير. (جلال الدين همايى) (فروردين ماه 1337 رمضان 1377).

همايى هر وقت به اصفهان مى‏آمد، حتى اگر زودگذر بود، بى‏شك، به ديدار استاد خود مى‏رفت و مرحوم ارباب نيز به همايى علاقه و ارادت خاصى داشتند و با احترام فراوان از آن بزرگ سخن مى‏گفتند و همايى نيز بحق شايسته‏ى چنان احترام و بزرگداشتى از جانب استاد خود بود(96).
آقاى دكتر حميد ارباب در جاى ديگرى اين ارادت شاگرد به استاد را متذكّر شده و مى‏نويسد:
در سفرى كه مرحوم ارباب به مشهد مقدس مشرّف شدند. در بازگشت، دو هفته‏اى در تهران ماندند. در آن مدّت، صبح و عصر، منزلى كه برادرم براى تحصيل در دانشگاه تهران در اجاره داشت از بزرگان علماى تهران و اساتيد بزرگ دانشگاه پر و خالى مى‏شد و مرحوم همايى همه روز، صبح و عصر، در آنجا تشريف داشتند و معرفى لازم را از افراد مى‏كردند. از كسانى كه به ديدار مرحوم ارباب آمدند و من در ذهنم باقى مانده است: استاد محمد مشكوة (استاد فقه دانشكده‏ى حقوق و كسى كه تمام كتب خطى خود را كه مجموعه‏اى عظيم بود به دانشگاه تهران هديه كرد)، مرحوم شيخ (كاظم) عصار، مرحوم شهيد بهشتى، فروزانفر، شهابى (شيخ محمد) و گروهى از شاگردان ايشان كه در تهران بودند و تدريس مى‏كردند. از مرحوم همايى شنيدم كه در تاريخ مفصل اصفهانى (14 جلدى) در مورد حاج آقا رحيم فصلى بزرگ اختصاص داده‏اند. كاش اين كتاب بى‏نظير زودتر چاپ مى‏شد(97).
همان طور كه آمد مرحوم استاد بديع الزمان فروزانفر نيز از ارادتمندان مرحوم ارباب بود. يكى از اساتيد مى‏فرمود: در اواخر سال 1338 شمسى بود كه فروزانفر به اصفهان آمده بود. جلسه‏اى در يكى از دبيرستان‏هاى قديمى شهر (سعدى) برگزار شد. در اين جلسه، همه‏ى دانشجويان دانشگاه اصفهان، اساتيد و دبيران نيز حضور داشتند. ايشان صحبت‏هاى بسيارى داشت. از جمله اين كه گفت: شما در شهر اصفهان دو گروه گرانبها داريد كه در همه‏ى ايران نظير ندارند و من شرفياب حضورشان شده، از آنان بهره برده‏ام. يكى از آنان آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب مى‏باشند. سپس گفت: من از شما اهالى اصفهان تقاضا مى‏كنم قدر اين گوهرهاى گرانبها را داشته باشيد(98).
مرحوم شهيد مطهرى نيز علاقه‏ى بسيارى به حاج آقا رحيم ارباب داشت. على رغم اين كه آية اللَّه مطهرى نزد بسيارى تلمّذ كرده و بهره‏ى علمى برده بود و مدتى نيز نزد مرحوم آقاى ارباب، ولى اين ارادت به حدى بود كه بارها از ايشان ياد مى‏نمود و در يك جايى فرمود:
خدا حفظ كند آقاى حاج آقا رحيم ارباب اصفهانى را، شايد بسيارى از شما ايشان را بشناسيد. ايشان از علماى طراز اول ما در فقه و اصول و فلسفه و ادبيات عرب و قسمتى از رياضيات قديم مى‏باشند. شاگرد حكيم معروف مرحوم جهانگير خان قشقايى بوده‏اند و مثل مرحوم جهانگير خان هنوز هم كلاه پوستى به سر مى‏گذارند. زىّ ايشان از هر لحاظ مانند ساير علما است، از عبا و قبا و قيافه، فقط كلاه پوستى به سر مى‏گذارند. ايشان از كسانى هستند كه معتقد به نماز جمعه‏اند و خود ايشان در اصفهان اقامه‏ى جمعه مى‏كنند. ايشان وقتى كه براى نماز جمعه حاضر مى‏شوند يك عمامه‏ى كوچك، يعنى شال دو سه لايى به سر مى‏بندند. يادم هست در فروردين 39 در اصفهان خدمت ايشان رسيدم و موضوع نماز جمعه به ميان آمد، ايشان گفتند: نمى‏دانم شيعه چه وقت عار ترك نماز جمعه را از خود بر مى‏دارد و جلوى شماتت ساير فرق اسلامى را كه ما را به عنوان تارك جمعه ملامت مى‏كند مى‏گيرد؟ ايشان آرزو مى‏كردند و مى‏گفتند: اى كاش در اين مسجد اعظم قم كه چند ميليون تومان خرجش مى‏شود يك نماز جمعه باشكوهى خوانده شود(99).
پس از شهادت مرحوم مطهرى، هنگامى كه تلويزيون كتابخانه‏ى شخصى استاد را نشان مى‏دادند عكس بزرگى از مرحوم ارباب در كنار كتاب‏ها ديده مى‏شد(100).
علماى وارسته و مهذّب اصفهان به آقاى ارباب ارادت عجيبى داشتند. واعظ متّعظ و حكيم فرزانه، مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى وصيت كرده بودند كه آية اللَّه ارباب بر جنازه‏ى ايشان نماز بگزارند. براى نماز ميت جمعيت فراوانى در مسجد جامع اصفهان حاضر بودند. البته برخى عوام مقام علمى ايشان را آن حد كه لازم بود درك نمى‏كردند. خواص تا حدى جامعيت ايشان را درك مى‏كردند. از جمله كسانى كه خيلى نسبت به ايشان انس و الفت داشت عارف كامل حاج ملا حسينعلى صديقين رحمه الله بود(101).
از ديگر بزرگان آن زمان اصفهان كه مرتب با مرحوم ارباب در تماس بود، مرحوم آية اللَّه شيخ محمد حسن نجف آبادى (عالم) بود كه امامت مسجد عباس‏آباد (كازرونى) به عهده‏ى ايشان بود. مردى بود بزرگوار، سليم النفس، آرام و بسيار مقدس. مرحوم شيخ مفيد كه از علماى مبرّز اصفهان، خاصه در باب فلسفه و حكمت بود، نيز مرتب خدمت حاج آقا رحيم مى‏رسيد(102). بزرگان متعدد ديگرى طى ساليان دراز، از دانش مرحوم ارباب بهره برده بودند كه نام همه‏ى آنها را هيچ‏كس نمى‏تواند بياورد. بيش از شصت سال تدريس، طبعاً دوره‏هاى مختلف درس داشته و در هر دوره‏اى تعدادى شركت مى‏كرده‏اند كه از آنها تعدادى انگشت‏شمار باقى مانده‏اند. تنها، شاگردان اصيل ايشان مى‏توانند نام هم‏درسان و هم‏دوره‏هاى خود را دقيقاً ذكر كنند. به علاوه، رشته‏هاى تدريس ايشان چندان آسان نبود كه همه كس را توان شركت در آن باشد. نمونه‏اى از اين شاگردان مانند: آية اللَّه سيد محمد خراسانى، حاج ميرزا على حصّه‏اى، شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، حاج ملا رمضان املايى، ملا هاشم جنتى، حاج يحيى هدايت، فاضل ارجمند مرحوم حسينعلى راشد و آية اللَّه حاج آقا محمد كلباسى بوده‏اند(103).
سفرها
مرحوم ارباب در طول زندگى سه سفر طولانى داشته‏اند: سفر به عتبات عاليات، سفر به مكه‏ى معظمه و سفرى به مشهد مقدس براى زيارت تربت پاك ثامن الائمه حضرت رضا عليه السلام.
آقاى دكتر ارباب خاطراتى از اين سفرها نقل نموده است كه جالب و شنيدنى است. وى مى‏نويسد:
سفر به عتبات عاليات در جوانى ايشان و همراه با برادر كوچك خود مرحوم حاج عبدالعلى ارباب بود. اين داستان را من از زبان حاج عبدالعلى بازگو مى‏كنم و كمترين شبهه‏اى در راستگويى آن مرحوم و صحت اين داستان [وجود ]ندارد.
در اين سفر با آن‏كه به زيارت نجف و كربلا نايل شدند، اما در همان اوايل، حاج آقا رحيم گرفتار سخت‏ترين بيمارى حصبه مى‏شوند كه در روز بيستم، ديگر چيزى از ايشان باقى نماند و در حال اغماى كامل بودند. طبيب قديمى آن محل، در كربلا، به حاج عبدالعلى مى‏گويد: «ديگر اميدى نيست، تنها يك نفر مى‏تواند او را نجات دهد» و نگاه به مرقد مطهر امام حسين عليه السلام مى‏كند. حاج عبدالعلى با پريشانى كامل به صحن مطهر مى‏رود و با گريه و زارى شفاى برادر را مى‏خواهد. يكى از خدمه كه ايشان را مى‏بيند داستان را سؤال مى‏كند و ايشان قضيه را مى‏گويد. آن مرد اندكى تربت به ايشان مى‏دهد و مى‏گويد: زود برويد و تربت را در دهان برادر بگذاريد. صبح، حاج عبدالعلى حسب المعمول بيدار مى‏شود و در ميان خواب و بيدارى، بدون آن كه به ياد داشته باشد كه برادرش بيمار است، مى‏بيند آقا رحيم در رختخواب نشسته است. ناگهان ياد مى‏آورد و به سرعت بر مى‏خيزد و لباس‏هاى خيس از عرق ايشان را عوض مى‏كند. وقتى طبيب مى‏آيد و آقا رحيم را مى‏بيند، تعجب مى‏كند و مى‏گويد: «او تقريباً مرده بود، اين كار، كار همان كس است كه گفتم» و وقتى داستان را مى‏فهمد سجده‏ى شكر به جا مى‏آورد، دستورات لازم را مى‏دهد و تا آنجا بودند مرتب به آنها سر مى‏زد. اين بيمارى عوارضى در آن مرحوم به جاى گذاشت كه تا آخر عمر گرفتار آن بودند، همه‏ى موهاى سر و دندانها ريختند، غدد بزاق ايشان مطلقاً براى هميشه خشك شدند كه تا آخر عمر ناچار بودند با هر لقمه غذايى اگر آبكى نبود جرعه‏اى آب يا كمى چاى بخورند. و نيز بر روى غدد تناسلى اثر گذاشت و آن را بدون اسپرم ساخت. به همين دليل صاحب فرزند نشدند(104).
سفر دوم حاج آقا رحيم در بحبوحه‏ى جنگ جهانى دوم به سال 1321 شمسى (ظاهراً) بود كه با همان برادر و دو تن از دوستان قديم به سفر حج رفتند. پس از زيارت نجف اشرف و كربلاى معلّى ماشين كرايه مى‏كنند كه آنها را به مكه برساند. هنوز ده فرسخى در صحرا پيش نرفته بودند كه ماشين از كار مى‏افتد و راننده اظهار عجز مى‏كند، علاوه بر آنها، صدها وسيله‏ى نقليه‏ى ديگر در ميان رمل از كار افتاده و سرگردان مانده بودند. ظاهراً يك شبانه روز به مراسم حج مانده، ناگهان ماشينى از سوى مكه مى‏رسد و سراغ اربع اربع، رحيم را مى‏گيرد. آنها خود را معرفى مى‏كنند و راننده با احترام آنها را سوار مى‏كند و اين راه طويل را با سرعت عبور مى‏كند و جز براى اداى نماز نمى‏ايستد و دقيقاً براى شروع مراسم به مكه مى‏رسند و سجده‏ى شكر به جا مى‏آورند. اين ماشين را شيخ بزرگ مكه يا امام جمعه‏ى مكه فرستاده بود كه معلوم نيست از كجا رحيم را شناخته و چگونگى سفر و خرابى ماشين را دانسته كه در بيابان مانده‏اند. اين مسأله براى آنان لطف الهى بود كه آنها را نه تنها از آن بيابان و برهوت رهايى بخشيد، بلكه توفيق داد تا مراسم حج را به بهترين وجه انجام دهند. حقاً هم به تصور كسى نمى‏گنجد كه در وسط رمل بى‏پايان بيابان و در ميان هزاران ماشين اسقاطى دوره‏ى جنگ كسى بتواند آنها را بيابد. ظاهراً در مكه بنا به خواهش شيخ مكه، حاج آقا رحيم در مسجد آن شيخ خطبه‏اى طولانى بيان مى‏كنند كه مورد تحسين و اعجاب نمازگزاران واقع مى‏شود(105).
سومين و آخرين سفر ايشان به مشهد مقدس بود كه در آنجا نيز آيات عظام و حجج اسلام و دانشگاهيانى كه ايشان را مى‏شناختند يا نام ايشان را شنيده بودند، به خدمت ايشان شتافته بودند وپس از آن نيز به تهران آمده و مدتى را در آنجا توقف داشتند(106).
مرحوم آية اللَّه ارباب عمر پر بركت و با عزتى نمودند. خودشان درباره‏ى علت طول عمرشان فرموده بودند: «اين بدان علت است كه در زندگى ابداً بدخواه كسى نبوده‏ام، مخصوصاً نسبت به خويشان و نزديكان خود كه هميشه خيرخواه آنها بوده‏ام»(107).
يكى ديگر از علل بركت عمر اين حكيم متألّه را بايد تقوا و پرهيزكارى وجود شريف وى دانست.
يك روز آقايى آمد خدمت آقاى ارباب و گفت: مى‏خواهم از آن منزلى كه فعلاً هستم بروم بيرون، لكن مادرم اجازه نمى‏دهد و علتش آن است كه در آن خانه برادرانم و همسرانشان ساكن هستند و چه بسا ممكن است چشمشان به نامحرم بيفتد. ايشان فرمودند: چشمتان به نامحرم نيفتد، سعى كنيد با مادرتان همراهى كنيد(108).
شيوه‏ى برخورد و رفتار ايشان تأثير مثبت مى‏گذاشت. حتى در كسانى كه در غفلت بودند باعث بيدارى آنان را فراهم مى‏نمود. حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ اسداللَّه جوادى مى‏فرمود: روزى در محل ما (گورتان) آية اللَّه ارباب در باغى مهمان بودند كه اين‏جانب هم در خدمت ايشان بودم. از كوچه باغ عبور مى‏كرديم. چند نفر از جوان‏هاى بى‏مبالات آن منطقه چون آنجا خلوت بود مشغول قمار كردن بودند. من با ديدن آن منظره احساس ناراحتى كردم كه چنين آية اللهى بر ما وارد شده و با چنين منظره‏اى رو به رو شديم و آيا چه مى‏شود؟ همين‏طور كه يواش يواش مى‏رفتيم يك وقت آقا خطاب به آن جوانان با صداى بلند فرمودند: سلام عليكم. آنها سر را بالا كردند، تا چشمشان به ايشان افتاد هر كدام از طرفى فرار كردند و بعداً كه اين‏جانب با بعضى از آن جوان‏ها برخورد كردم آنها گفتند: چرا به ما خبر نداديد كه از آنجا متفرق شويم؟ گفتم بنده اطلاع نداشتم كه شما در اين محل چه مى‏كنيد. آن جوانان براى هميشه دست از قمار كشيدند. اين تأثير يك حركت بسيار ضعيف و با گذشتى بود كه آقاى ارباب داشتند. قدم و كلامشان طورى بود كه هر جا قدم مى‏گذاشتند يا كلمه‏اى مى‏فرمودند فوراً يك اثر مثبتى بر جاى مى‏گذاشت(109).
حكيم بزرگوار حاج آقا رحيم ارباب در جوانى متأهل و بعد از وفات همسر اولش همسر دوم اختيار كرد كه تا آخر عمر با او بود، اما از هيچ‏كدام فرزند نياورد. (به دليلى كه آمد). دو برادر كوچك‏تر از خود به نام حاج عبدالعلى كه قبلاً ذكر شد و ديگرى آقا عبداللَّه كه هر دو از نيك‏مردان روزگار خود به شمار مى‏رفتند و پيش از وى وفات يافتند و نيز يك خواهر داشتند. مرحوم آقا عبداللَّه اين اختصاص را داشت كه خط نسخ را به شيوه‏ى «پرتو» خوش مى‏نوشت. خط نسخ حاج آقا رحيم نيز همان شيوه را داشت. نمونه‏ى خط ادبى مرحوم ارباب در حواشى تفسير تبيان شيخ طوسى، چاپ سنگى تهران، طبع شده و نيز نمونه‏ى تعليقات رياضى او به خط خودشان در حواشى كتاب منهاج معادن التجنيس كه به وسيله‏ى استاد جلال الدين همايى معرفى شده است، در نسخه‏ى عكسى كتابخانه‏ى مركزى دانشگاه تهران موجود است(110).
وفات‏
سرانجام حكيم متأله، فقيه بزرگوار و استاد راستين اخلاق يعنى حضرت آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب ساعت چهار نيمه شب جمعه هجدهم ذى حجه 1396 هجرى قمرى برابر با 19 آذرماه 1355 هجرى شمسى در خانه‏ى شخصى خود در اصفهان كه جزء محله‏ى درب كوشك و مسجد حكيم هر دو محسوب مى‏شود روح ملكوتى‏اش به سوى حضرت حق شتافت و در تخت فولاد، تكيه‏ى ملك، نزديك مدفن استادش آخوند كاشى به خاك سپرده شد. به قول يكى از انديشمندان كه گاه گاهى حضور اين بزرگ استاد را درك كرده بود سخنى را كه فخرالدين عراقى در حق مولوى گفته بود درباره‏ى او هم بايد گفت: «غريب آمد و غريب رفت و كسى او را كما ينبغى نشناخت.»(111)
منابع‏
1 . آئين فرزانگى، جلد دوم، اداره‏ى كل آموزش و پرورش اصفهان، 1371ش.
2 .
آقانجفى قوچانى، محمدحسن، سياحت شرق، تصحيح ر. ع. شاكرى، تهران، امير كبير، چاپ دوم، 1362ش.
3 .
جاويدان خرد، نشريه‏ى انجمن فلسفه‏ى ايران، سال سوم، شماره‏ى اول، بهار 1356ش.
4 .
جلوه‏هاى هنر در اصفهان، به كوشش جمعى از نويسندگان، تهران، جانزاده، چاپ اول، 1366ش.
5 .
جواهرى، ابراهيم، علوم و عقايد، اصفهان، 1331ش.
6 .
خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنّات، ترجمه‏ى محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، اسلاميه، 1356ش.
7 .
دوانى، على، هزاره‏ى شيخ طوسى، تهران، امير كبير، چاپ دوم، 1362 ش.
8 .
رياحى، محمدحسين، مجموعه‏ى ارباب معرفت، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى اصفهان، چاپ دوم، 1375ش.
9 .
رياحى، محمدحسين، مصاحبه با استاد دكتر محمدباقر كتابى، زمستان 1374.
10 .
رياحى، محمدحسين، مقاله‏ى «شكوه ديرين حوزه‏ى اصفهان و آخرين ستارگان آن»، كيهان انديشه، شماره‏ى پياپى 66، خرداد و تيرماه 1375 .
11 .
صدوقى سُها، منوچهر، تاريخ حكماء و عرفاء متأخرين صدر المتألّهين، انجمن حكمت و فلسفه‏ى ايران، تهران، 1359ش.
12 .
گزى، عبدالكريم، تذكرة القبور به ضميمه‏ى اشعار و مثنويات، به كوشش ناصر باقرى بيدهندى، كتابخانه‏ى آية اللَّه مرعشى نجفى، 1371ش.
13 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 15، تير ماه 1365، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
14 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 18، دى ماه 1365، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
15 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 26، مرداد و تير ماه 1367، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
16 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 35، آذر و دى ماه 1368، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
17 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 40، مهر و آبان 1369، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
18 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 53، آذر و دى ماه 1371، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
19 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 58، مهر و آبان 1372، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
20 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 65، آذر و دى ماه 1373، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
21 .
مجله‏ى حوزه، شماره‏ى 47، آذر و دى ماه 1379، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه‏ى علميه قم.
22 .
مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، قم، صدرا، چاپ نهم، 1357 ش.
23 .
مطهرى، مرتضى، ده گفتار، قم، صدرا، بى‏تا.
24 .
موحد ابطحى، سيد حجت، حوزه‏هاى علميه شيعه در طول تاريخ، حوزه علميه اصفهان، 1365ش.
25 .
مهدوى، سيد مصلح الدين، بزرگان و دانشمندان اصفهان، اصفهان، ثقفى، چاپ دوم، 1348ش.
26 .
همايى، جلال الدين، مقالات ادبى، جلد اول، نشر هما، چاپ اول، 1369ش.
پی نوشت ها:
1) مسؤول پژوهشى مركز اصفهان‏شناسى و خانه‏ى ملل و مدرّس دانشگاه.
2)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، صص 125 و 126.
3)
همان، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، ص 68.
4)
همان.
5)
مقاله‏ى «ارباب معرفت»، ازنگارنده‏ى مقاله‏ى حاضر (محمد حسين رياحى) روزنامه‏ى اطلاعات، 18/9/1374.
6)
خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 583.
7)
روضات الجنات، ج‏5، ص 45.
8)
ر. ك: حوزه‏هاى علميه‏ى شيعه در طول تاريخ، ص 372.
9)
آئين فرزانگى، ج‏2، ص 104، مقاله‏ى محمدحسين رياحى.
10)
حوزه، ش 18، ص 41، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ احمد فياض.
11)
حوزه، ش 58، ص 52، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى.
12)
حوزه، ش 26، ص 24، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ عبدالجواد جبل عاملى.
13)
حوزه، ش 26، ص 24، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ عباسعلى اديب.
14)
حوزه، ش 15، ص 28.
15)
حوزه، ش 26، ص 29.
16)
حوزه، ش 47، ص 38، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيدحسن مدرس هاشمى.
17)
تذكرة القبور، صص 28 و 29.
18)
دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 200.
19)
لقمان، 34.
20)
مقالات ادبى، ج‏1، ص 18.
21)
حوزه، ش 18، صص 30 و 31.
22)
حوزه، ش 35، ص 55، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ حيدر على محقق.
23)
حوزه، ش 65، صص 76 - 73، دستور العملى از عالم ربانى آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى رحمه الله.
24)
سياحت شرق، ص 188.
25)
حوزه، ش 53، ص 52.
26)
جاويدان خرد، س 3، ش 1، ص 7.
27)
حوزه، ش‏53، ص 52.
28)
مصاحبه‏ى‏نگارنده با استاد ارجمند آقاى دكتر محمدباقر كتابى، زمستان 1374.
29)
تاريخ حكما و عرفاى متأخر بر صدرالمتألهين‏ص 85 .
30)
همان، ص 95.
31)
ر. ك: جلوه‏هاى هنر در اصفهان (مقاله مرحوم استاد محمد محيط طباطبايى)
32)
جاويدان خرد، س 3، ش 1، ص 9.
33)
تاريخ حكما و عرفاى متأخّر بر صدر المتألّهين، ص 85 .
34)
همان.
35)
حوزه، ش 18، ص 36.
36)
دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 505.
37)
همان، ص 494.
38)
حوزه، ش 40، ص 37، مصاحبه به آية اللَّه شيخ يوسف صانعى.
39)
ر. ك: مقاله «شكوه ديرين حوزه‏ى اصفهان و آخرين ستارگان آن»، از محمدحسين رياحى، مندرج در نشريه‏ى كيهان انديشه، شماره 66 .
40)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از استاد فضل اللَّه اعتمادى، صص 43 و 44.
41)
همان، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، صص 67 و 68.
42)
همان، صص 63 و 64.
43)
همان، صص 64 و 65.
44)
همان، ص 65.
45)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از دكتر كتابى، ص 47.
46)
همان، مصاحبه با مرحوم استاد محمدحسين احمدى، ص 22.
47)
همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين اسداللَّه جوادى، ص 23.
48)
همان، مصاحبه با استاد رمضانعلى املايى، صص 7 و 8 .
49)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين جوادى، ص 5.
50)
همان، به نقل از استاد املايى، ص 6.
51)
همان، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، صص 65 و 66.
52)
همان، به نقل از دكتر محمدجواد شريعت، صص 14 - 10.
53)
همان، به نقل از دكتر حميد ارباب، صص 66 و 7.6
54) مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از استاد على اكبر پرورش، ص 24.
55)
همان، به نقل از دكتر رضا عالم، ص 25.
56)
همان، به نقل از استاد محمدابراهيم جواهرى.
57)
همان، ص 18.
58)
همان، مصاحبه با مرحوم حجة الاسلام والمسلمين سيد ابوالفضل صفوى ريزى، ص 19.
59)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم آيةاللَّه محمود شريعت ريزى، ص 19.
60)
همان، مصاحبه با استاد املايى، ص 33.
61)
همان، مصاحبه با مرحوم استاد حجت‏الاسلام و المسلمين شيخ محمدحسين منصورزاده، ص 26.
62)
همان، به نقل از مرحوم صفوى ريزى، ص 19.
63)
همان، مصاحبه با مرحوم منصورزاده، ص 31.
64)
همان، ص 35.
65)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از دكتر محمدباقر كتابى، ص 34.
66)
همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين شيخ يحيى هدايت، ص 34.
67)
همان، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى، ص 35.
68)
همان، مصاحبه با مرحوم آيةاللَّه شيخ حيدرعلى محققّ، ص 33.
69)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل ازاستاد منصورزاده، ص 35.
70)
همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين محمود كفعمى، صص 36 و 37.
71)
همان، مصاحبه با مرحوم استاد مهدى اجلوئيان، ص 37.
72)
همان، مصاحبه با استاد املايى، ص 39.
73)
همان، به نقل از استاد اسداللَّه جوادى، ص 40.
74)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، مصاحبه با مرحوم منصورزاده، ص 40.
75)
ر. ك: همان.
76)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم صفوى ريزى، صص 42 و 43.
77)
همان، به نقل از آية اللَّه محقق، ص 41.
78)
همان، مصاحبه با مرحوم آيةاللَّه سيداسماعى هاشمى، صص 39 و 40.
79)
همان، به نقل از استاد شيخ احمد قمى‏نژاد، ص 42.
80)
همان، ص 47.
81)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، مصاحبه با دكتر محمدباقر كتابى، ص 50.
82)
همان، به نقل از استاد قمى‏نژاد، ص 51.
83)
همان، به نقل از استاد جلال الدين همايى(ره)، ص 50.
84)
همان، به نقل از استاد شيخ رمضانعلى املايى، ص 57.
85)
همان، به نقل از مرحوم آية اللَّه شيخ احمد فياض، ص 57.
86)
مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 617 ، پاورقى.
87)
ر. ك: مجموعه‏ى ارباب معرفت، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، صص 68 و 69.
88)
همان، به نقل از استاد فضل‏اللَّه اعتمادى، ص 33.
89)
همان، مصاحبه با استاد املايى، ص 33.
90)
همان.
91)
همان، ص 22.
92)
هزاره‏ى شيخ طوسى، ص 291.
93)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، مصاحبه با استاد املايى، ص 45.
94)
همان، مقاله‏ى دكتر ارباب، صص 70 و 71.
95)
ر.ك: همان، ص 71.
96)
همان، صص 71 و 72.
97)
همان، ص 72.
98)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم استاد حسين جندقيان، ص 41.
99)
ده گفتار، صص 200 و 201.
100)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، ص 72.
101)
همان، به نقل از حجة الاسلام والمسلمين يحيى هدايت، ص 21.
102)
همان، مقاله‏ى دكتر ارباب، ص 71.
103)
ر، ك: همان، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، صص 72 و 73.
104)
همان، صص 75 و 76.
105)
همان، صص 76 و 77.
106)
ر.ك: مجموعه‏ى ارباب معرفت، مقاله‏ى دكتر حميد ارباب، ص 77.
107)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم آية اللَّه شيخ محمد كلباسى، ص 205.
108)
همان، مصاحبه با استاد رمضانعلى املايى، ص 18.
109)
همان، به نقل از حجة الاسلام والمسلمين اسد اللَّه جوادى، صص 20 و 21.
110)
همان، به نقل از استاد جلال الدين همايى، ص 127.
111)
مجموعه‏ى ارباب معرفت، مقاله‏ى «آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب اسوه‏ى تقوا و پرهيزگارى»، از مرحوم استاد فضل اللَّه ضياءنور، ص 108.
منبع مقاله: فصلنامه اخلاق

چاپایمیل