‏هالو در محضر امام زمان

متوفى قبل از ۱۳۱۳ ق. از مريدان امام زمان(عجل‏اللّه تعالى فرجه‏الشريف) كه با آن امام بزرگوار در ارتباط بوده و در اين باره اين داستان نقل است:
 جناب حجةالاسلام حاج آقا جمال اصفهانى رحمةاللّه عليه (مدفون در تكيه مادر شاهزاده) به نقل از يكى از تاجران صالح و مورد اعتماد اصفهان چنين نقل فرموده است:
 در مسير مسافرتم به بيت‏اللّه الحرام، چون به نزديكى كربلا رسيدم، آن بسته‏اى را كه همه‏ى پول و مخارج سفر با باقى اثاثيه و لوازم من در آن بود، دزد برد و در كربلا هم هيچ آشنايى نداشتم كه از او پول قرض كنم. تصوّر آن كه با آن همه دارايى تا آنجا رسيده باشم و از حج محروم شوم، بى‏اندازه مرا غمگين و افسرده كرده بود. حيران و سرگردان مانده بودم كه به ذهنم رسيد شب را به مسجد كوفه بروم.
در بين راه كه تنها از غم و غصه سرم را پايين انداخته بودم، ديدم سوارى با كمال هيبت و اوصافى كه در وجود مبارك حضرت صاحب‏الأمرعليه السلام بدان توصيف شده است، در برابرم پيدا شد و فرمود:
«چرا اين چنين افسرده حالى؟» عرض كردم: «مسافرم و در طول مسير خسته شده‏ام.» فرموند: «اگر علتى غير از اين دارد، بگو!» شرح حالم را عرض كردم. در اين حال صدا زدند:
«هالو!» به ناگاه ديدم كه شخصى با لباس نمدى، در قيافه‏ى حمال‏ها و كشيكچى‏هاى بازار اصفهان، ظاهر شد. در نزديكى حجره‏ى ما در بازار اصفهان يك كشيكچى (محافظ و نگهبان مغازه‏ها) به نام هالو بود. در آن لحظه كه آن شخص حاضر شد، خوب نگاه كردم، ديدم همان هالوى اصفهان است. حضرت به او فرمودند:
 «اثاثيه‏اى را كه دزد از او برده است، به او برسان! و او را به مكه ببر!» و به ناگاه ناپديد شدند. آن شخص به من گفت: «در فلان ساعت از شب به فلان جا بيا تا اثاثيه‏ات را به تو برسانم!» وقتى آنجا حاضر شدم، او هم تشريف آورد و بسته‏ى پول و اثاثيه‏ام را به دستم داد و فرمود: «درست نگاه كن و ببين اموال و اثاثيه‏ات تمام است؟» بسته را باز كردم و ديدم چيزى از آنها كم نشده است. فرمود: «برو اثاثيه‏ى خود را به كسى بسپار! و فلان زمان در فلان مكان حاضر باش تا تو را به مكه برسانم!»
 من سر موعد حاضر شدم و او هم حاضر شد. فرمود: «پشت سر من بيا!» به دنبال او راه افتادم. مقدار كمى از مسافت كه طى شد، به ناگاه خود را در مكه ديدم. فرمود: «بعد از اعمال حج، در فلان مكان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو: با شخصى ديگر از راه نزديك‏تر آمده‏ام، تا متوجّه نشوند.»
 پس از اعمال حج در موعد مقرر حاضر شدم و جناب هالو مرا به همان طريق به كربلا باز گردانيد. آن جناب در مسير رفت و برگشت به ملايمت با من سخن مى‏گفت، امّا هر وقت مى‏خواستم بپرسم كه آيا شما همان هالوى بازار اصفهان هستيد، هيبت او مانع از پرسيدن مى‏شد.
 هنگامى كه به كربلاى معلّا رسيديم، رو به من كرد و فرمود: «آيا حق محبّت من بر گردن تو ثابت شد؟» گفتم: «بلى» فرمود: «تقاضايى دارم كه به وقتش از تو خواهم خواست تا برايم انجام بدهى.» و آن گاه از من جدا شد.
 .... به اصفهان آمدم و براى رفت و آمد مردم در خانه نشستم. روز اول، ديدم جناب هالو وارد شد. خواستم از جاى خويش برخيزم و به خاطر مقامى كه از او ديده‏ام، او را اكرام و احترام نمايم كه با اشاره از من خواست در جايم بنشينم و چيزى نگويم. آن گاه به قهوه‏خانه رفت و پيش خادم‏ها نشست و در آنجا مانند خدمتكاران چاى خورد و قليانى كشيد. بعد از آن، وقتى خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: «آن تقاضايى كه از تو داشتم، اين است كه روز پنج‏شنبه، دو ساعت به ظهر مانده، به منزلم بيايى تا كارم را به تو بگويم! آن گاه آدرس منزلش را داد و تأكيد فرمود سر ساعتى كه گفتم، به اين آدرس بيا! نه زودتر و نه ديرتر».
 در روز موعود، با خود گفتم: «چه خوب است ساعتى زودتر بروم تا فرصتى بيابم در كنار هالو بنشينم و احوال امام زمانم را از او بپرسم. شايد به بركت همنشينى با هالو من هم آدم بشوم!» به آدرسى كه فرموده بود، رفتم؛ اما هرچه گشتم، خانه‏ى او را پيدا نكردم. ساعتى گذشت تا آن كه رأس ساعتى كه فرموده بود، به ناگاه خانه‏اش را يافتم. آمدم در بزنم، ديدم در باز شد و سيّد بزرگوارى غرق نور، عمامه‏ى سبزى به سر و شالى مشكى به كمر، از خانه‏ى هالو خارج شد. به ناگاه ديدم كه هالو نيز به دنبال آن سيّد نورانى ا زخانه خارج و با تواضع و احترام فوق‏العاده‏اى به دنبال آن جناب روان شد.
در آن هنگام شنيدم كه هالو خطاب به آن بزرگوار مى‏گفت: «سيدى و مولاى! خوش آمدى! لطف فرموديد به خانه‏ى اين حقير تشريف آورديد!!» هالو تا انتهاى كوچه او را بدرقه كرد و بازگشت. در هاله‏اى از تعجّب و حيرت پرسيدم: «هالو! او كه بود؟!» پاسخ داد: »واى بر تو! مولاى خود را نشناختى؟! او حجت بن الحسن‏عليه السلام بود كه در آخرين روز عمرم لطف فرموده، به ديدارم آمده بود.  .... و اما از تو مى‏خواهم كه فردا صبح به ابتداى بازار بروى و حمال‏ها و كشيكچى‏ها را با خود به اين خانه بياورى! در اين خانه باز خواهد بود و وقتى به آن وارد مى‏شويد، من از دنيا رفته‏ام. كفنم را به همراه ۸ تومان پول آماده كرده‏ام و در گوشه‏ى اتاق گذاشته‏ام. آن را بردار و با كمك ديگران بدنم را غسل بده و كفن كُن و در قبرستان تخت فولاد به خاك بسپار!!».
 .... صبح جمعه، غريبانه جنازه‏ى او را برداشتيم و پس از غسل و كفن، در گوشه‏اى از قبرستان تخت فولاد به خاك سپرديم. وقتى خاك‏ها را روى بدن مطهرش ريختند غرق اشك و آه فرياد زدم: «مردم! هيچ كدام از شما او را نشناختيد! او يكى از اولياى خدا و امام زمان‏عليه السلام بود».
 آن گاه به سراغ همسفران مكه‏ام رفتم و همه را جمع كرده، به خانه‏ى آيت‏اللّه روضاتى رضوان‏اللّه تعالى عليه بردم و خطاب به آن جناب گفتم: «آقا! همه‏ى همسفرانم شاهدند كه در طول سفر حج از آنها جدا شدم.... عاقبت امام زمان‏عليه السلام مرا نجات داد و كسى كه به دستور حضرت، اموال و اثاثيه‏ام را به من بازگرداند و مرا به مسجدالحرام و از آن‏جا دوباره به كربلا رسانيد، هالو بود».
 آيت‏اللّه سيّد محمّد باقر چهارسوقى، به محض شنيدن اين كلام، سراسيمه و گريان به سوى تخت فولاد حركت كرد و موجى از مردم نيز به همراه او روان شدند. به سرعت خود را به قبر هالو رسانيد و بر روى قبر او انداخت و گريه‏ها كرد. وقتى از روى قبر برخاست، رو به جمعيت كرد و فرمود: «مردم اصفهان! در همين جا به شما وصيت مى‏كنم كه وقتى من مُردم، مرا در اين جا در كنار قبر هالو دفن كنيد! مى‏خواهم وقتى امام زمان‏عليه السلام به زيارت قبر هالو تشريف مى‏آورند، از روى قبر من عبور كنند و نگاهى هم به من بيندازند».
 آرى، صاحب كتاب شريف روضات‏الجنات، معروف به آيت‏اللّه چهارسوقى، همواره در طول حيات پربركت خويش، با اشاره به گوشه‏اى دورافتاده از قبرستان تخت فولاد، تأكيد اكيد و توصيه‏ى شديد مى‏فرمود كه مرا در اين زمين دفن نماييد و چون از علّت آن مى‏پرسيدند، مى‏فرمود: «اين جا مدفن يكى از اولياى مكرم الهى است و من مى‏خواهم كه در جوار او دفن شوم.»

چاپایمیل