حکایت زن زیبا

زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی روسپی باره بود. از چشمهای او خوشش آمد. طمع در او بست و طرف او بگرفت. شوهر در یافت چادر از سرش در کشید. قاضی رویش بدید. سخت متنفر شد. گفت بر خیز ای زنک! چشم مظلومان داری و روی ظالمان.

حکایتی از عبید زاكانی

چاپایمیل