اسب امانتی

یکی اسبی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم اما سیاه هست. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد. گفت: چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است.

حکایتی از عبید زاكانی

چاپایمیل